منوی اصلی
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
باسلام به نظر شما کدام یک از مباحث دفاع مقدس بیشتر مورد اقبال و توجه قرار میگیرد؟






آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره ما

قال الله تبارک وتعالی:
من طلبنی وجدنی، ومن وجدنی عرفنی،و من عرفنی عشقنی، ومن عشقنی عشقته ومن عشقته قتلته ومن قتلته فانا دیته
قال مولانا امیر المومنین علی (ع): نسال الله منازل الشهدا
مقام معظم رهبری:امروز کار برای شهدا باید در راس امور قرار گیرد.
تمام این دو حدیث گرانبها و فرموده مقام معظم رهبری
حضرت امام خامنه ای روحی فداه کافی است برای اینکه این وبلاگ تشکیل بشه.
عبد من عبید فاطمه الزهرا(سلام الله علیها)،حقیر الشهدا ،موردانه کش آستان بی کران شهدا ، قبرستان نشین عادات سخیف
سعید
******************
چه دعایی کنمت بهتر از این
که کنار پسر فاطمه (س) هنگام اذان
سحر جمعه ای از این ایام
پشت دیوار بقیع
قامتت قد بکشد
به دورکعت نمازی که نثار حرم و گنبد برپاشده حضرت زهرا (س) بکنی
جستجو

مطالب پیشین
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
وصیت شهدا
وصیت شهدا
کاربردی


قاصدک
گروه سایبری دیده بان
تبیین- دانشجویان بسیجی دانشگاه آزاد اسلامی کرج
من یك یهودی ام . . . !!
پایگاه خبری - تحلیلی صفوف آهنین
ابر برچسب ها

دو دشت پر از عشق برای حاج بابا


امروز در کنار روستای عظیمیه مزاری است که قطعه ای از پیکر پاک شهید حاج‌بابا را در خود به یادگارگرفته است. این شهید هم در تهران قبر دارد و هم در غرب و محسن برای همیشه در غرب ماندنی شد!

شهید محسن حاجی بابا،

 سال 36 در یکی از خانه‌های محله نیروی هوایی تهران، خانواده حاج‌بابا صاحب فرزندی شدند که نامش را محسن گذاشتند. زمانی که به خدمت سربازی رفت و بعد از پیام امام خمینی(ره) درخصوص فرار سربازها از پادگان‌ها، جزو اولین سربازانی بود که از خدمت فرار کرد. بعد هم رفت خیابان ایران و به خدمت امام خمینی(ره) رسید. در همان سال محسن کسی بود که در اسلحه‌خانه نیروی هوایی در پیروزی را شکست و اسلحه‌های آنجا را به دست مردم داد و به بیرون از پادگان منتقل کردند. در سال 58 در میان 400 نفر داوطلب پزشکی نفر چهارم شد اما به پدرش گفت: پدرجان من می‌خواهم پاسدار شوم. پزشکی را هم دوست دارم اما می‌خواهم پاسدار سپاه پاسداران شوم. محسن جزو دانشجویان پیرو خط امام هم بود و بعد اینکه از لانه جاسوسی آمد به سمت پادگان امام حسین(ع) رفت و در آنجا نیز با لباس سبز به جمع عاشوراییان سپاه پیوست.

آن روز رفت اصلاح و ‌تر و تمیز شد و آمد. قرار بود بعد از جلسه و شناسایی برود خواستگاری. گفت: «من با بچه‌ها می‌روم شناسایی آخر را انجام دهم. می‌خواهم ببینم خودم تحمل و توان دارم که در منطقه حرکت کنم و عملیات صورت گیرد، بعد نیروها و بچه‌های مردم را بفرستم.» احمد بیابانی هم همراهش بود و در ماشین به همراه شهید شوندی، سه نفری در22 اردیبهشت سال 1361پر کشیده بودند.

شهید محسن حاجی بابا،

 روایت شهادت

هنگامی که شهید حاجی بابا ، با جیپ روی جادهآ‌ ی سرپل ذهاب به سمت ِازگِله میآ‌رفتند از آنجاییکه ارتفاعات بَمو که مشرف به جاده بوده دست نیروهای عراقی بوده، جیپ وی را مورد هدف قرار می دهند و آتش میگیرد و او به همراه شهیدان بیابانی و شوندی به شهادت میرسند. وقتی میخواستند پیکرشهید حاج بابایی را به عقب بفرستند قسمتی از بدنش در ماشین باقی می ماند که بعدا موقع انتقال ماشین آن را پیدا می کنند که دیگر به عقب نمی فرستند و آن تکه را در محل قرارگاه فرماندهیش به خاک می سپارند، در حال حاضر آنجا روستایی نیز به وجود آمد و مردم آن منطقه به این شهید بزرگوار ارادتی خاص دارند .

مردانه در جنگ

حاجی بابا در جنگ تحمیلی مردانه وارد می شود و به خاطر هوش سرشار و استعداد نظامی كه داشت ، در مسیر رشد می افتد و لیاقت و كفایت و توانمندیهای نظامی خود را در عملیات گوناگون به نمایش می گذارد .


 وقتی میخواستند پیکرشهید حاج بابایی را به عقب بفرستند قسمتی از بدنش در ماشین باقی می ماند که بعدا موقع انتقال ماشین آن را پیدا میکنند که دیگر به عقب نمیفرستند و آن تکه را در محل قرارگاه فرماندهیش به خاک می سپارند


او در لشگر 27 محمد رسول الله (ص) مسئوولیتهای مختلف را تقبل و باشایستگی تمام انجام وظیفه می كند و از عهده امور سر بلند بر می آید. حاجی بابا در عملیات بیت المقدس، حماسه می آفریند و جوهره انقلابی خود را نشان می دهد. در فتح ارتفاعات بازی دراز كاری می كند كارستان و اوج ایثار ، فداكاری و شهامت را به نمایش می گذارد. حاجی بابا درباره این عملیات ، طی مصاحبه ای با مجله پیام انقلاب می گوید :

شهید محسن حاجی بابا،

 برای فتح ارتفاعات بازی دراز ، به اتفاق چند تن دیگر از فرماندهان سپاه ، طرح همه جانبه و گسترده ای تهیه كردیم كه لازمه آن فداكاری و ایثار در سخت ترین و كمترین امكانات بود. در این عملیات موفق شدیم از پشت ارتفاعات بازی دراز عكس و فیلم تهیه كنیم كه به شناسایی های بعدی كمك كرد. این عملیات از چند محور شروع شد و دلیل موفقیت نیز تا حدودی الحاق تمام محورها با یكدیگر بود كه دشمن هیچ فكر نمی كرد بتوانیم از این ارتفاعات در هم پیچیده بالا برویم. جالب این است كه اگر به ارتفاعات دقیق نگاه كنیم، صخره ها طوری است كه حتی كوهنوردها هم نمی توانستند ظرف مدتی كه ما رفتیم، بالا بروند و این امر محقق نشد مگر به مدد غیبی الهی كه ما را به آن ارتفاعات كشاند. این امدادهای غیبی محسوس به نیروهای عمل كننده روحیه می داد و حالت معنوی عملیات را به حدی بالا می برد كه در سخت ترین شرایط ، به نیایش و خواندن دعای توسل مشغول بودند. امداد نیروهای غیبی و فرماندهی امام زمان (عج ) در عملیات كاملاً محسوس بود .

او اینگونه وصیت می کند:

بسم رب الشهدا و الصدیقین

این وصیت نامه بنده سر پا تقصیر محسن حاجی بابا است امید است کلیه برادران و خواهران و پدران و مادران مسلمان مواردی که امام امت به عنوان اتمام حجت و شهدا برای امت بازگو می کنند موبه مو به اجرا در آورند من آگاهانه در این راه قدم گذاشتم و فقط برای پیروزی اسلام و قرآن در جبهه حاضر شدم از عموم برادران تقاضامندم این بنده عاجز را حلال کنند و از امام امت می خواهم که برای قبول شهادت من بدرگاه خداوند تبارک و تعالی دعا کند.

به خدا قسم من شرمنده این همه شهید و مجروح انقلاب و جنگ تحمیلی هستم.




برچسب ها :
بازی دراز ,  شهید حاج بابا ,  وصیتنامه , 

بی صدا رفت ... بی صورت بر گشت ...!!!


 حاج رجب محمدزاده نانوای بسیجی که سال 1366 در منطقه حور عراق بر اثر اصابت خمپاره صورت خود را از دست داد و امروز با 70 درصد جانبازی در هیاهوی شهر به فراموشی سپرده شده است تنها برای اینکه سیرت دارد اما صورت ندارد. 


جانبازی که روزی چند بار شهید می شود !!!!

صورتش باعث شده تا هر که او را می‌بیند هر گمانی جز واقعیت را از ذهنش عبور دهد؛ عقب ماندگی، جذام، سوختگی و ...

 عکس العمل و واکنش ها هم تقریبا یکسان بوده، هر غریبه ای که در کوچه و بازار او را می بیند یا از او روی بر می گرداند یا ناخودآگاه صورتش در هم کشیده می شود.

از او فقط عکسی دیده بودیم، نام و نشانی هم نداشتیم، پیگیر شدیم، فهمیدیم 26 سال است که مردی در مشهد مردانه زندگی می کند، بی هیچ هیاهو و سر و صدایی و همسری که او هم مردانه به پای این زندگی ایستاده است.

حاج رجب محمدزاده یکی از جانبازان 70 درصد کشورمان است که ظاهرا وضعیت جسمی و نوع مجروحیتش، او را از یاد خیلی ها برده است.

او از سال 64 به عنوان بسیجی، چهار مرحله به جبهه اعزام شده و آخرین باری که خاک جبهه تن حاج رجب را لمس کرد، سال 66 و در مکانی به نام ماهوت عراق بود.

قرار شد برای دیدن حاج رجب به خانه اش در یکی از مناطق پایین شهر مشهد برویم، درحالیکه تا قبل از رسیدن به خانه او هنوز تردید داشتیم که آیا این شخص همان مردی است که ما به دنبالش بودیم یا نه، وارد خانه که شدیم، مردی به استقبالمان آمد که دیدن صورتش تمام تردید های ما را به یقین تبدیل کرد.

وقتی به دنبال نام و نشانی از حاج رجب بودم، می گفتند جانبازی که شما دنبالش هستید یک سوم صورتش را از دست داده، نمی تواند به خوبی حرف بزند، اما همین باعث می شد تا برای دیدنش مشتاق تر شوم، وقتی وارد خانه اش شدم و او را دیدم، تنها سوالی که در ذهنم بی جواب ماند این بود که دو سوم دیگری که می گویند از صورت این مرد باقی مانده، کجاست؟ 





رد خانه که شدیم مردی به استقبالمان آمد که تنها پیشانی و ابروهایش کمی طبیعی به نظر می رسید، بینی، دهان، دندان، گونه و یکی از چشمهایش را کاملا از دست داده بود، چشم دیگر او هم به سختی باز می شد و مقدار اندکی بینایی داشت.

مقابلش نشستیم، روز جانباز را با اندکی تاخیر به او تبریک گفتیم، حاج رجب هم با زبانی که به سختی با آن سخن می گفت از ما تشکر کرد، دیدن صورتش کمی ما را بهت زده کرده بود و شروع مصاحبه را سخت تر...

از او پرسیدم چه شد که صورتتان را از دست دادید، آن لحظه را یادتان هست؟




برچسب ها :
جانبازان ,  رهبری ,  غربت , 

بلند شو كمی استراحت كن


منعش نمی كردی صبح را به ظهر و ظهر را به شب و شب را به صبح می رساند در رختخواب، خیلی بی حال و حس بود. چشمت كه به او می افتاد بی اختیار خمیازه می كشیدی، احساس خستگی و رنجوری به تو دست می داد و جاجا می كردی و دلت می خواست فقط بخوابی


منعش نمی كردی صبح را به ظهر و ظهر را به شب و شب را به صبح می رساند در رختخواب، خیلی بی حال و حس بود. چشمت كه به او می افتاد بی اختیار خمیازه می كشیدی، احساس خستگی و رنجوری به تو دست می داد و جاجا می كردی و دلت می خواست فقط بخوابی. اما این طور نبود كه بتوانی به سادگی گوشه دنج و خلوت خالی از سكنه ای پیدا كنی و به خواب ناز فرو بروی.

خودِ "خواب آلو"ی گروهان را بچه ها بلایی به سرش می آوردند كه اگر می خوابید هم بدون شك یكسره خواب بد می دید و مرتب، هراسناك و ملتهب از خواب می پرید.

چشمش كه گرم می شد طغای دسته می آمد بالای سرش: ببین! ببین! و شانه هایش را آنقدر تكان می داد تا بیدار می شد، بعد می گفت: «بلند شو یك خورده استراحت كن، دوباره به خواب پسرم!» حالا ساعت چند بود؟ یازده صبح! كه همه می مردند از خنده؛

یا آن شوخی قدیمی كه : "پاشو پاشو!" بعد كه بنده خدا از جا می پرید: "چیه چیه؟" با بی خیالی و خونسردی جواب می شنید: «هیچی، برادر فلانی (اسم شخص) می خواست بیدارت كنه، من گفتم ولش كن گناه داره، تازه خوابیده!»




برچسب ها :
شوخ طبعی ها ,  شوخی جنگی ,  خواب در جبهه , 

درصدش اصلاح شد تا شهید شود


«محمد جعفری‌منش» جانباز 70 درصد دفاع مقدس که چندی پیش با افزایش درصد جانبازی او موافقت شده بود, پس از سال‌ها تحمل درد ناشی از جراحات جنگی در بیمارستان عرفان شهر تهران به شهادت رسید.


درصدش اصلاح شد تا شهید شود

«محمد جعفری‌منش» جانباز 70 درصد دفاع مقدس که چندی پیش با افزایش درصد جانبازی او موافقت شده بود,مردی با کلکسیون دردها که از سال ها پیش تا امروز می جنگید؛ پس از سال‌ها تحمل درد ناشی از جراحات جنگی، پنجشنبه 16 مردادماه در بیمارستان عرفان شهر تهران به شهادت رسید.

محمد جعفری‌منش، جانباز 70 درصدی و دیابتی بود که فشار خون داشت و هر دو کلیه‌اش را از دست داده بود و چشم چپش تخلیه شده بود، سینوس‌های صورتش را تخلیه کرده‌ بودند ، کام دهان نداشت، مچ دست راست و چپش ترکش خورده بود، هر دو کتف و ساعدهایش هم ترکش خورده‌ بودند، قسمتی از جمجمه‌اش را ترکش برده بود.

او می‌گفت: «انگشت کوچک پای چپم را با انبردست کندیم. چون هر موقع می‌خواستم جوراب بپوشم، سختم بود. احساس می‌کردم تا مغز سرم می‌سوزد. خودم زورم نرسید. انبردست را دادم دست آقا رضا و گفتم: تو زورت بیشتر است، کندیمش. خون که زد بیرون، با گاز استریل بستیمش. یواش یواش درست شد. الآن هم یک بند ندارد». بعد از چند مدت پای چپش را قطع کردند، همان پایی که قبلاً کف و مچش ترکش خورده بود. جعفری منش هم اینک از ارتفاع 1904 بالاتر رفته است و در کنار همرزمان شهیدش است. خوشا به حالش و بدا به حال ما…

درصدش اصلاح شد تا شهید شود


 جعفری منش شهید شد تا مسئولان مربوطه، خواب راحتی داشته باشند. بعد از این همه سال، حدود 5 ماه پیش بود که بالاخره درصد جانبازی وی اصلاح شد تا بتواند به عنوان شهید تشیع شود


 جعفری منش شهید شد تا مسئولان مربوطه، خواب راحتی داشته باشند. بعد از این همه سال، حدود 5 ماه پیش بود که بالاخره درصد جانبازی وی اصلاح شد تا بتواند به عنوان شهید تشیع شود…

در این باره گفتنی ها بسیار است اما امیدواریم دیگر شاهد بی مهری هایی که به جانبازانی مثل شهیدان جعفری‌منش، توحیدی و … شد نباشیم و مسئولان به خود بیایند؛ چرا که این بزرگواران به همرزمانشان می پیوندند و جاودانه می شوند و روسیاهی اش به چهره ی مسئولان بی خیال می ماند…

شهید در یکی از مصاحبه های خود گفته است: با وجود همه جراحاتی که از نقاط مختلف بدن مثل سر و دو پا، عفونت و قطع پای راست از زانو و مجموعه زیادی از ترکش‌های مختلف در بدن، از دست دادن دو کلیه، برداشتن کام دهان و مصدومیت‌های دیگر دارم، اما هیچ‌ وقت روحیه خود را از دست ندادم، بلکه باعث روحیه دادن به 

درصدش اصلاح شد تا شهید شود

دیگران نیز شده‌ام و بارها در مراسم و برنامه‌های مختلف ادارات، مراکز فرهنگی و مدارس برای مردم صحبت کرده‌ام، چرا که معتقدم اولین تأثیر روحیه قوی من بر روی خانواده‌‌ام به ویژه همسرم است؛ او که 6 سال است 24 ساعته پرستاری‌ام می‌کند و تنها مونس دلتنگی‌های من است.

 «مرضیه اصفهانی»، همسر این جانباز شهید دلاور است. همدم اصلی و یار مخلصی که علاوه بر وظیفه همسری همچون پروانه برگرد او می‌چرخید.

اصفهانی می‌گوید: 6 سال است که با عفونت پای راست همسرم و قطع آن، تمام کارهای او بر عهده من بود.

او به دلیل وجود ترکش در مچ و ساعد دستان و کف پا توانایی حتی شانه کردن موهای سرش را هم نداشت؛ در این مدت 6 سال که توانایی انجام کارهای شخصی‌اش را نداشت، مجبور بودم در تمام لحظات در کنارش باشم و به همین خاطر به ندرت به برنامه‌های شخصی خودم می‌رسم.




برچسب ها :
جانبازان ,  شهدا ,  همسرشهید , 

بوسه های ناب و آتشین ایرانی


اگر چشم مدخل روح باشد، آنوقت میتوان گفت که لب هم راهرو ذهن اسـت. مــا افکار خود را با یک لبخند انتقال می دهیم، عشق را در کلمـات می گنجانیم و علایق خود را با بوسه ابراز می نماییم. در یک بوسه مطالب عمیقی وجود دارد که بیان آن ها فرای لغات و کلمات است.


اگر چشم مدخل روح باشد، آنوقت میتوان گفت که لب هم راهرو ذهن اسـت. مــا افکار خود را با یک لبخند انتقال می دهیم، عشق را در کلمـات می گنجانیم و علایق خود را با بوسه ابراز می نماییم. در یک بوسه مطالب عمیقی وجود دارد که بیان آن ها فرای لغات و کلمات است.

دیروز خیلی با خودم کلنجار رفتم که این مطلب رو بزارم یا نذارم

 عکسهایی از بهترین و عاشقانه ترین بوسه هایی که نظیرش رو جز توی خیابونها و گوشه و کنار کشور عزیزمان ، ایران سربلند پیدا نمیکنید و در هیچ کجای دنیا اونهایی که داعیه عاشقی دارند بوسه های عاشقانه و اتشین ایرانی رو تجربه نکرده و نخواهند کرد. در نهایت به این نتیجه رسیدم که بزارم

منتهای مراتب به خاطر بعضی موضوعات مجبورم عکسها رو در ادامه مطلب صفحه لینک شده بزارم

حتما ببینید و من رو از نظراتتون بی نصیب نذارید

این عکس هم تزئینیه و هیچ ربطی به عکسهای عاشقانه ای که دراین لینک میبینید نداره...


پ ن : 

تو میهن بلاگ و بلاگفا امکان گذاشتن این حجم مطلب نبود و مجبور شدم توی این صفحه  بزارم 


سلام فاطمه (س)


شهیده مریم فرهانیان 17 ساله بود که امدادگری را در بیمارستان امام خمینی (ره) آبادان آغاز کرد و به مدت سه سال امدادگر و پرستار مجروحین جنگ بود و یک بار هم به شدت زخمی شد و به اجبار در بیمارستان بستری شد 


شهیده مریم فرهانیان

 فجر زندگی شهیده فرهانیان

در 14 سالگی با کمک برادر رشید خود «شهید مهدی فرهانیان» خود را مجهز به سلاح معرفت و بصیرت الهی کرد و با درک صحیح از وضعیت حاکم بر کشور و نیز ماهیت استکبار جهانی امپریالیسم،مبارزات خود را علیه ظلم های رژیم پهلوی آغاز کرد .

این شهیده بزرگوار با اوج‌گیری مبارزات مردم در جریان انقلاب اسلامی در تظاهرات و راهپیمایی‌های مردمی علیه حکومت شاهنشاهی شرکت کرد و با پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی و تشکیل سپاه پاسداران به جمع این خیل عاشق پیوست و دوره‌های آموزشی را با موفقیت به پایان رساند.و با آغاز جنگ تحمیلی درشهر آبادان را ترک نکرد و دوشادوش برادران رزمنده به دفاع ازخاک کشورش پرداخت .

شهیده مریم فرهانیان 17 ساله بود که امدادگری را در بیمارستان امام خمینی (ره) آبادان آغاز کرد و به مدت سه سال امدادگر و پرستار مجروحین جنگ بود و یک بار هم به شدت زخمی شد و به اجبار در بیمارستان بستری شد 


  همراه با دو تن از خواهران همکار خود بر مزار شهیدی در گلستان شهدای آبادان که بنا به وصیت مادر شهید که از آنان قول گرفته بود هر سال به جای او بر سر مزار پسر شهیدش حاضر شوند، مورد اصابت ترکش خمپاره دشمن بعثی قرار گرفت به فیض شهادت نایل شد .


او کسی بود که زینب وار از برادران رزمنده مجروح پرستاری می کرد. مریم فرهانیان یکی از 18 نفر خواهران، امدادگران داوطلب بود که زمان جنگ در بیمارستان طالقانی آبادان خالصانه خدمت کرد. در تمام مدت عمر گرانبهایش با بیداری و هوشیاری سیاسی، دینی زندگی کرد رفتار و منش این شهیده الگوی زن مسلمان ایرانیست .

این شهیده بزرگوار از ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی تا روز شهادت با بیداری كامل و حس زیبای عشق و ایثار در شهر مقاوم آبادان مشغول خدمت و ترویج اخلاق، رفتار و منش یك زن مسلمان بود. به هنگام شكست محاصره آبادان و آزادی خرمشهر و بسیاری از عملیات‌های دیگر فعالیت چشمگیری داشت تا بالاخره بر اثر متوقف شدن عملیات پس از آزادی خرمشهر به‌منظور رسیدگی به خانواده شهدا در واحد فرهنگی بنیاد شهید آبادان مشغول فعالیت شد .

شهیده مریم فرهانیان

 غروب زندگی

شهیده مریم فرهانیان غروب سیزدهم مرداد ماه سال 1363 همراه با دو تن از خواهران همکار خود بر مزار شهیدی در گلستان شهدای آبادان که بنا به وصیت مادر شهید که از آنان قول گرفته بود هر سال به جای او بر سر مزار پسر شهیدش حاضر شوند، مورد اصابت ترکش خمپاره دشمن بعثی قرار گرفتند و دو خواهر همراه او زخمی شدند و مریم فرهانیان نماد رشادت و مجاهدت زن‌ ایرانی به فیض شهادت نایل شد .




برچسب ها :
شهدای زن ,  شهیده مریم فراهانیان ,  خرمشهر ,  ابادان ,  امدادگر ,  رزمندگان زن , 

هر روز یک قدم جلوتر


اولین بار همراه چند تن از طلبه‌های مدرسه حجتیه از طریق بسیج در گروه‌های اعزامی ثبت نام کردند تا به جبهه بروند، اما مسئولان حجتیه از حضورشان در جبهه ممانعت کردند.
هر روز یک قدم جلوتر

 حجت الاسلام معصومی در خاطرات خود روایت کرده است: یک روز از مدرسه بیرون رفت و عصری برگشت. دیدم خیلی ناراحت است و زیر لب چیزی با خودش می‌گوید؛ مثل اینکه با کسی حرفش شده بود. از کنار نگهبانی رد شد و به سمت سالن دستشویی مدرسه رفت و دست و صورتش را شست.

گفتم: کمال با کسی دعوا کردی؟

گفت: رفتم پیش آقای منتظری، اجازه خواستم که به جبهه بروم. می‌گوید: نه، من مسئول شما هستم و صلاح نیست طلاب غیر ایرانی به جبهه بروند.

بعد با ناراحتی ادامه داد: «من گوش به حرف آقای منتظری نمی‌دهم. امام(ره) فرمود هر کسی می‌تواند اسلحه به‌دست بگیرد، به جبهه برود؛ من می‌روم».

گفتم: «خوب حقیقت می‌گوید.»

گفت: « نه، من می‌روم. گوش به حرف هیچکس هم نمی‌دهم. حرف امام(ره) برای من حجت است».

....

یک احساس وظیفه در او ایجاد شده بود که حتماً در جبهه حضور پیدا کند. یک روز که با او صحبت می‌کردم، گفت: «این جنگ، فقط جنگ بین ایران و عراق نیست، این جنگ بین ایران و کفر است. فقط مخصوص ایرانی ها نیست، اگر نگذاشتند بروم، اینگونه تکلیف از من ساقط نمی‌شود. به هر طریقی که شده باید بروم».

گفتم: « خوب مسئولان اجازه نمی‌دهند که در جنگ شرکت کنی.»


اگر امام(ره) دستور بدهد که نروم، از من ساقط می‌شود


گفت: «اگر امام(ره) دستور بدهد که نروم، از من ساقط می‌شود.»

فردای آن روز، رفته بود لشگر بدر و به عنوان بسیجی، اسم نوشته بود و رفت عملیات مرصاد. هنوز یك هفته نشده بود كه خبر شهادتش را آوردند. آن موقع، تقریباً بیست و چهار سال داشت.

از زمان بلوغش تا شهادت هشت ـ نه سال بیشتر عمر نكرد، ولی هرروز یك‌قدم جلوتر بود. مسیحی بود، سنی شد، و بعد شیعه مقلد امام شد و مترجم و بالاخره رزمنده.

خاطر‌نشان می‌شود «ژروم ایمانوئل کورسل» پس از آنکه در فرانسه به تشیع گروید نامش را به کمال تغییر داد و برای ادامهء تحصیل به حوزه علمیه قم رفت. او در جریان جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، به سپاه بدر پیوست. وی سرانجام در پنجم مردادماه 1367عملیات مرصاد و در سن 24 سالگی در شهر اسلام‌آباد به شهادت رسید.

یکی از دانشجوهای مقیم فرانسه می گوید: اگر کمال کورسل شهید نمی شد. امروز با یک دانشمند روبه رو بودیم . شاید یک روژه گارودی دیگر.

کتاب «چهل حدیث» و «مسأله حجاب» را به زبان فرانسه ترجمه کرد. 




برچسب ها :
شهید کورسل ,  سپاه بدر ,  شهید فرانسوی ,  شهدای مهاجر , 

مسلخگاه اسماعیلیان


15 مردادماه 1366 روز بزرگی است. روزی است که اسماعیل ها به مسلخ عشق رفت. شهید سرلشکر خلبان عباس بابایی، فرمانده گردان تخریب شهید محسن دین شعاری، اسماعیل لشکری فرمانده گردان عماریاسر لشکر 27 محمد رسول الله و همچنین شهادت حجت ‏الاسلام «مصطفی ردّانی‏ پور» فرمانده قرارگاه فتح در سال 1362 است.
مسلخگاه اسماعیلیان

 اولین ذبیح

هواپیما با سرعت به انتهای باند نزدیك می شود. نادری شیر بنزین موتورها را سریعا قطع می كند. در این لحظه هواپیما در برابر چهره بهت زده نادری، با گیر كردن به تور باریر (توری كه در انتهای باند نصب می شود و در مواقع اضطراری برای متوقف كردن هواپیما استفاده می شود) متوقف می شود. براثر گرمای حاصل از ترمز ها، چرخ های هواپیما آتش می گیرند كه نیروی های آتش نشانی بلافاصله آن را خاموش می كنند.

سرهنگ نادری با تلاش زیاد از كابین پیاده می شود و درحالی كه از هواپیما فاصله می گرفت، نگاهی به كابین شكسته عباس انداخت.

فرمانده پایگاه تیمسار «رستگارفر» به نادری نزدیك می شود. نادری خودش را در آغوش تیمسار می اندازد و شروع به گریه كردن می كند.


 مجروح که تازه به هوش آمده بود به سختی گوشه چادرم را گرفت و بریده بریده و سخت گفت : من دارم می رم تا تو چادرت رو در نیاری؛ ما برای این چادر داریم می ریم.


 سرگرد «بالازاده » اولین كسی بود كه خود را به كابین عقب هواپیما رسانید و لحظاتی بعد در مقابل چشمان ماتم زده همه، با دست بر سر و صورت خود می كوبد و می گوید: عباس در كابین است او قربانی حضرت ابراهیم در عید قربان شده .

در این لحظه صدای موذن در فضای باند می پیچد و در لحظات اذان ظهر روز عید قربان، پیكر پاك و مطهر شهید بابایی روی دست های دوستانش تشییع می شود.

سرهنگ بختیاری درحالی كه اشك در چشمانش جمع شده بود، به سوی فرمانده پایگاه می رود و می گوید: دلم می خواهد برای تشییع پیكر عباس، من فرمان پیش فنگ بدهم .

سراسر رمپ پایگاه خلبانان و پرسنل ایستاده بودند. سرهنگ بختیاری با گام هایی لرزان به وسط رمپ می رود و با صدایی رسا می گوید: گوش به فرمان من ... گارد مسلح به احترام شهید پیش فنگ.

حاج محسن دین شعاری

 دومین ذبیح

خانم موسوی از پرستاران دوران دفاع مقدس از لحظه شهادت شهید دین شعاری اینگونه روایت کرده است: بیمارستان از مجروحین پرشده بود... حال یکی خیلی بد بود...رگ هایش پاره پاره شده بود و خونریزی شدیدی داشت.

وقتی دکتر این مجروح را دید گفت : ببرش داخل اتاق عمل.

من آن زمان چادر به سر داشتم . دکتر اشاره کرد که چادرم را در بیاورم تا راحت تر بتوانم مجروح را جابه جا کنم.

مجروح که تازه به هوش آمده بود به سختی گوشه چادرم را گرفت و بریده بریده و سخت گفت : من دارم می رم تا تو چادرت رو در نیاری؛ ما برای این چادر داریم می ریم.

چادرم در دست محسن دین شعاری فرمانده گردان تخریب بود که شهید شد.

از آن به بعد در بدترین و سخت ترین شرایط هم چادرم را کنار نگذاشتم ...

سومین ذبیح

سردار رشید لشگراسلام اسماعیل لشگری در سال 1339درشهر ضیاآباد چشم به جهان گشود. درسال 58موفق به اخذ دیپلم گشت ودرکنارآن دررشته کونگ فو نیز به مدارک بلا دست یافت وباتوجه به فیزیک بدنی واستعداد سرشار وقابل ملاحظه دردوران سربازی به عنوان مسئول دسته یکی از نیروهای ادغامی سپاه وارتش انتخاب شد.

درطول تصدی مسئولیت نیروهای ادغامی رشادتهای فراوانی از خود به جای نهاد ودریکی ازماموریتها مجروح شد و به تهران بازگشت شهید قبل از بهبودی کامل دوباره به همراه نیروهای بسیجی عازم مناطق جنگ شد ودرتیپ محمد رسول الله گردان عمار یاسر گروهان شهید رجائی به عنوان مسئول دسته آماده مبارزه با متجاوزان شد. از این زمان بود که شهید عزیزما سیرصعودی اخلاقی وعرفانی راآغاز کرد و به خودسازی درکنار نبرد با دشمن پرداخت بعد ازعملیات رمضان سردار به خاطر شایستگی فراوانی که از خود نشان داد بعنوان معاون گروهان وسپس مسئول گروهان انتخاب شد وبه همراه سایر برادران درعملیات مسلم بن عقیل شرکت کرد دراین عملیات شهید اسماعیل لشگری به جهت شهادت مسئول گردان به فرماندهی گردان عمارانتخاب شد و درعملیات والفجرمقدماتی مجروح شد .


  بعد از دعوت تیپ هوا برد سپاه برای انجام مانور به خلیج فارس اعزام می شود ودر آن منطقه بر اثر تغییر جهت وزش باد در آب سقوط می کند وبه شهادت آرزویی که سال ها به دنبال آن بود می رسد


برای اولین بار وبه طور رسمی مسئولیت گردان عمار درعملیات والفجر1 به شهید واگذار شد درحین عملیات به شدت ازناحیه شکم مجروح شد.

بعد از دعوت تیپ هوا برد سپاه برای انجام مانور به خلیج فارس اعزام می شود ودر آن منطقه بر اثر تغییر جهت وزش باد در آب سقوط می کند وبه شهادت آرزویی که سالها به دنبال آن بودند می رسد.

مسلخگاه اسماعیلیان

 چهارمین ذبیح: شهادت شهید ردانی پور

شهید مصطفی ردانی‏پور در سال 1337ش در اصفهان قدم به عرصه حیات گذاشت. با آغاز حركات ضد انقلاب در كردستان، با وجود علاقه بسیار به درس و حوزه‌، دوباره آنجا را ترك گفته به كوه‌های كردستان عزیمت كرد و سپس برای دفاع از مرزهای میهن راهی جبهه دارخوین شد و سلاح بر دوش به تقویت روح و رشد معنوی رزمندگان پرداخت. حضورش در عملیات‌های والفجر 1، والفجر 2، محرم و... تأثیر به‌سزایی در روحیه مقاومت و ایستادگی رزمندگان داشت. هم‌زمان با تشكیل تیپ امام حسین (ع)، به جانشینی فرماندهی آن انتخاب شد. وی قبل از آن نیز فرماندهی سپاه یاسوج، نمایندگی امام (ره) در سپاه کردستان، جانشین فرمانده لشکر 14 امام حسین (ع)، فرماندهی قرارگاه فتح سپاه، فرمانده لشکر امام زمان (عج) را بر عهده گرفته بود.

حجت ‏الاسلام والمسلمین ردانی ‏پور 25 ساله بود كه با همسر یكی از شهدا ازدواج كرد و دو هفته پس از ازدواجش یعنی پانزدهم مرداد سال 1362 در منطقه حاج‌عمران درحالی‌كه فرماندهی لشگر امام حسین (ع) را به عهده داشت، سلوك سرخ خود را به بی‌نهایت رساند.




برچسب ها :
شهید ردانی پور ,  شهید عباس بابائی ,  شهید دین شعاری ,  شهید اسماعیل لشگری ,  گردان تخریب ,  لشگر 27 حضرت رسول , 

کدام مسئول از این رزمنده خجالت می‌کشد؟


می‌ترسم بیایند و از همین جا هم بیرونم کنند و توالت‌شوری را هم از من بگیرند. قبلا خیلی اذیتم کردند.» با وساطت همسایه‌اش که مکانیکی سر خیابان است،بالاخره رضایت می‌دهد. با وساطت همسایه‌اش که مکانیکی سر خیابان است،بالاخره رضایت می‌دهد.بهش می‌گویند:«با اینها حرف بزن، از خودمانند، بچه‌های جهادند.» با نشان جهاددانشگاهی بالای برگه ماموریت خبرگزاری
نرم می‌شود


آدرس داده‌اند آخر بازار جمشیدآباد، یک دستشویی عمومی. آتش از آسمان مرداد آبادان می‌بارد، بازار جمشیدآباد را در هوای داغی که براق شده و تو چشم می‌زند می‌رویم بالا،می‌آییم پایین. دنبالمردی که عضو مسجد قدس (صدر) آبادان بود. زمان حصر آبادان رزمنده بومی بود، برادرش علیرضا در همان روزها در مقاومت آبادان شهید شد و خودش حالا نگهبان یک سرویس بهداشتی در ته بازار یک محله حاشیه شهر است.

 سرویس بهداشتی‎. بوی کلافه‌کننده‌ای از توالت‌های بی‌در و پیکر می‌زند بیرون.جلوتر در کوچه‌ای که به سمت بازار می‌پیچد آلونکی حلبی دیوار به دیوار دستشویی انگار دارد جلوی چشمت زیر آفتاب ذوب می‌شود. با تق کوچکی، در باز می‌شود؛ پیرمرد جواب سلام می‌دهد و می‌پرسد: «باهام چکار دارید عامو؟»

 اسمش علی پیروزمند است؛ یک گاری دارد با چند سیلندر گاز که می‌گوید از مردم قرض گرفته و با پر کردن گازپیک‌نیکی، روزانه یکی دو هزار تومانی دستش را بگیرد یا نگیرد. کنار دستشویی عمومی بازار روزگار می‌گذراند و همین‌ها.

 کدام مسئول از این رزمنده خجالت می‌کشد؟

راضی نمی‌شود؛می‌گوید: «می‌ترسم بیایند و از همین جا هم بیرونم کنند و توالت‌شوری را هم از من بگیرند. قبلا خیلی اذیتم کردند.» با وساطت همسایه‌اش که مکانیکی سر خیابان است،بالاخره رضایت می‌دهد.بهش می‌گویند:«با اینها حرف بزن، از خودمانند، بچه‌های جهادند.» با نشان جهاددانشگاهی بالای برگه ماموریت خبرگزاری نرم می‌شود، می‌گوید: « توی جنگ مو هم تو جهاد کار می‌کردُم.» جهاد سازندگی را می‌گوید.


«از مسئولان کی حاضر می‌شود این وضعیت را تحمل کند؟ مردم می‌آیند رد می‌شوند دو تا حرف هم به من می‌زنند ولی مجبورم این‌جا بمانم، وقتی این آلونک نبود، توی همین توالت می‌خوابیدم. الان توی کوچه روی زمین نماز می‌خوانم، کی اهمیت می‌دهد؟»


 به همه بی‌اعتماد است، تا نیمه کوچه می‌رود و برمی‌گردد و باز می‌گوید: « نه صبر کنید به حاجی هم اطلاع بدهم نگوید بهم نگفتی.» می‌رود و با حاجی برمی‌گردد که عطار بازار جمشیدآباد و بازنشسته سپاه است.حاجی که لرزان و به سختی به عصای پیری تکیه داده هم می‌گوید: «باهاشان حرف بزن، چه اشکالی دارد.» بعد آرام و درگوشی می‌گوید: «خواستیم بگذاریمش خادم مسجدی جایی شود، ولی موفق نشدیم. فقر بهش فشار می‌آورد.»

پیروزمند می‌رود سمت دستشویی‌ها. می‌گوید:«از مسئولان کی حاضر می‌شود این وضعیت را تحمل کند؟ مردم می‌آیند رد می‌شوند دو تا حرف هم به من می‌زنند ولی مجبورم این‌جا بمانم، وقتی این آلونک نبود، توی همین توالت می‌خوابیدم. الان توی کوچه روی زمین نماز می‌خوانم، کی اهمیت می‌دهد؟»

 شکایتی ندارد که زنش طلاق گرفته و رفته، می‌گوید که بالاخره او هم آبرو داشت و با فقر چه جور سر می‌کرد؟

غصه می‌خورد که دو نوه دو ساله دارد و حتی نمی‌داند اسمشان چیست. می‌گوید: «دخترهای دوقلویم روز 22 بهمن سال 62 به دنیا آمدند. نمی‌خواهم اسباب سرافکندگی دخترهایم جلوی شوهرهایشان باشم.»

 راه می‌دهد و در آلونک حلبی را تا آخر باز می‌کند، خرت و پرت سال‌ها از سقف و در و دیوار پلیتی آویزان است. جا به جا رد پای موش‌ها دیده می‌شود و بوی نا و گرما و دستشویی کناری نفس را بند می‌آورد.

 دستگاه پخش کوچکی روشن است و بازیگران سریال یوسف پیامبر با گریم‌ها و لباس‌های مجلل بازی می‌کنند،تصویرهای رنگی و باشکوه سریال وصله جوری برای سر و وضع آن گوشه چرک‌مرده و به هم ریخته نیستند. با شوخی آبادانی می‌گوید:«یخچال هم دارم،تازه از سوئد برام آوردنش!» یخچال عهد عتیق به زور نفس می‌کشد و بیشتر کمد اوراقی است که پشت در آهنی به زور چپانده شده است.

 سر ظهر است؛ لابه‌لای صحبت‌ها، کسبه بازار می‌آیند با نگاهی زیر چشمی رد می‌شوند و می‌روند دستشویی، آدم معذب می‌شود ولی عامو عادت دارد. جا و مکان و نانش را از سرایداری همین دستشویی دارد.

از اول جنگ تعریف می‌کند که در مسجد فعالیت می‌کردند و آرام آرام صداهایی از عراق آمد و بعد خبرشان کردند که خبرهایی دارد می‌شود. آبادان محاصره شد و بچه‌های مسجد قدس در شهر ماندند و جنگیدند.

می‌گوید:«من در جهاد کار کرده‌ام،از سال 61 تا 63 هم در صدا و سیمای آبادان کار می‌کردم، رئیس آن موقع مرا بیرون کرد چون دزد نبودم. خدا برایش خوش نخواهد. خیاط هم هستم، مردانه‌دوز زنانه‌دوز کت‌دوز. ولی از بیماری دیگر نمی‌توانم کار کنم.» با پز هم می‌گوید: «40 سال سیگار می‌کشیدم، یک روز گذاشتم کنار و از آن روز تا الان چهار سال است که دیگر سیگار نمی‌کشم.»


«نمی‌دانم در تهران و اصفهان و شیراز و مشهد هم خانواده‌های شهدا را می‌گذارند سرایدار دستشویی عمومی بشوند؟» و آخر سر می‌گوید: « فقط می‌خواهم به مردم بگویم اگر همه چیزشان را از دست دادند، ایمانشان را از دست ندهند.»


 شاکی است که به خانواده شهدای آبادان سال‌های 60 زمین شهری دادند و چون او پول نداشت که زمین را بسازد، آن را از خانواده‌اش پس گرفتند و گفتند چرا پی نزدید و او هر چه گفت پول ندارم بسازمش،فایده‌ای نداشت و همان زمین صدقه سر برادر شهیدش هم از دست او و خانواده‌اش رفت.

می‌گوید: «نمی‌دانم در تهران و اصفهان و شیراز و مشهد هم خانواده‌های شهدا را می‌گذارند سرایدار دستشویی عمومی بشوند؟» و آخر سر می‌گوید: « فقط می‌خواهم به مردم بگویم اگر همه چیزشان را از دست دادند، ایمانشان را از دست ندهند.»




برچسب ها :
رزمنده ,  ابادان ,  مسئولین ,  غربت رزمندگان , 
پیش گویی شهدا از سرانجام رژیم غاصب صهیونیستی

روی قبرم بنویسید: اینجا مدفن کسی است که میخواست اسراییل را نابود کند.
 شهید حسن تهرانی مقدم است 
پیش گویی شهدا از سرانجام رژیم غاصبدر این مقال ابتدا فرازهایی از وصیت نامه چند شهید را بیان می کنیم و سپس پیش بینی برخی از شهدای عزیز درباره سرانجام دولت غاصب اسراییل را می آوریم.

 در زمانی زندگی میکنم که برادران مسلمان فلسطین در زیر حمله زورگویان فریاد یاری می طلبند. در حالی که دستشان به سوی خدا و نگاهشان به سوی ماست. ما چگونه بنشینیم و همچنان به خواب برویم و این واقعیت ها را نادیده بگیریم؟

 فرازی از وصیت نامه:شهید مرتضی آهنربایی جهرمی

 

 آرزوی همه ما آزاد کردن همه سرزمین های اسلامی به خصوص قسمتی از ایران,تمامی عراق و قدس عزیز است.

فرازی از وصیت نامه:شهید علی تکم داشی

 
 ای مردم بیایید همه با هم متحد شویم و این صهیونیست ها را از قدس عزیز بیرون کنیم. ما راه دور ودرازی در پیش داریم.
فرازی از وصیت نامه:شهید ذوالفقار شاهوردی

یا ایها الناس این اسراییل و یا به گفته امام این غده سرطانی باید از بین برود و راه آن اتحاد مسلمین جهان میباشد.

فرازی از وصیت نامه:شهید عبدالحسین ناصری
 

دلم میخواهد که زنده بمانم،کربلا و ملت مسلمان عراق را از دست ان کافران از خدا بی خبر آزاد کنیم و بعد آن قدس عزیز را..

فرازی از وصیت نامه:شهید رضا آیینی

همه مسئولیم در برابر ملتهای تحت ستم فلسطین،لبنان و عراق به پا خیزیم و بکوشیم تا با یاری الله آنها را از زیر یوغ چپاولگران نجات دهیم.

فرازی از وصیت نامه:شهید سید محمود آبرودی
 

از جنگ و شهادت نهراسید و بر شرق و غرب و اسراییل جنایتکار و صهیونیسم بشورید.

فرازی از وصیت نامه:شهید قاسم افتخاری منش

ای مادر لبنانی و فلسطینی وقتی که فرزندت را جلوی چشمانت کشتند فریاد زدی که روزی سربازان خمینی به دادمان خواهند رسید،معذرت میخواهم که نتوانستم در فتح کربلا و قدس شرکت نمایم....

فرازی از وصیت:شهید بهمن آقازاده
 

ما باید با یاری برادران فلسطینی خود،صهیونیسم غاصب را از این کشور و قبله اول مسلمانان بیرون برانیم و پرچم اسلام را در سراسر جهان به اهتزاز درآوریم.

فرازی از وصیت نامه :شهید علی اکبر آذریار 
 

سرانجامی برای رژیم صهیونیستی

مبارزان حق علیه باطل‌ کسانی‌ هستند که‌ راه‌ انسانیت‌ را هموار می‌سازند و درصدد صیانت‌ از اخلاق‌ و ارزش‌ها الهی بوده‌ و هستند و شهدا از این جمله‌اند که در این راه جان خود را با خدا معامله کردند تا حق مظلوم را از ظالم پس بگیرند.

مساله فلسطین از جمله ضرورت‌هایی است که هر انسان مسلمان و آزاده در سرتاسر جهان باید نسبت به آن حساس باشد و لازم است در این‌ راه‌ تا آنجا که‌ در توان‌ داریم‌ از هیچ‌گونه‌ کمکی دریغ نورزیم و به‌ تمام‌ معنی‌ به تایید شهادت‌طلبی و پیکار مردم بی‌گناه فلسطین در برابر زیاده‌خواهی رژیم جعلی صهیونیستی بپردازیم. 


ما باید با یاری برادران فلسطینی خود،صهیونیسم غاصب را از این کشور و قبله اول مسلمانان بیرون برانیم و پرچم اسلام را در سراسر جهان به اهتزاز درآوریم


 شهید «قربانعلی جامی»:
اگر فلسطین، افغانستان و دیگر کشورهای اسلامی در زیر چکمه‌های دشمنان اسلام از بین بروند به حیثیت اسلام خیانت می‌شود. اگر ما هرگز هیچ عکس‌العملی از خود نشان ندهیم و بگوییم خوب، کور شوند جنگ نکنند؛ این خود، برای مسلمانان شرم‌آور است.

خواهر و برادر پیروان واقعی علی (ع)، نگو فلانی چه کرد و چه می‌کند، ببین تو خود چه کرده‌ای و چه می‌کنی . مگر نه این است که قبول داریم قیامت هست، حساب‌های ما جداگانه بررسی می‌شود، پس چه بهتر همان طوری که تا حال به یاری خداوند شتافته‌اید و دشمنان را از داخل و خارج به شکست و ذلت کشانده‌اید، بر شماست همانگونه که امام عزیزمان، خمینی روح خدا، فرمودند: «تا رفع تمامی فتنه در عالم از پای ننشینید‌.»

 شهید «خلیل‌الله بینا‌باشی» :
ای انسان‌ها، بیدار شوید و بر جهان بنگرید که این رزمندگان چه حماسه‌هایی آفریده‌اند و چگونه کشتی نوح با ناخدای خود، که روح‌الله است، بر سواحل جنوبی و غربی کشور به جهاد برمی‌خیزد و پرچم اسلام را که آرم «لا اله الا الله و محمد رسول‌الله » در آن گنجانده شده، بر تاریکی‌ها و ظلمت‌های دنیا با خورشید تابان فروزان می‌کند و بر کاخ‌های کرملین، بغداد، واشنگتن و اسرائیل برافراشته می‌کند. نمرودها حالا همچون «موش» داخل «سوراخ‌»های از قبل مهیا شده می‌روند.

شهید «حسن توفیقیان»:
آن‌هایی که در راه خدا که از جانشان گذشتند از شما انتظار یاری اسلام و تحمل رنج‌ها و سختی‌های این راه را دارند. استقامت ورزید و پشت به پشت هم دهید و مشت‌ها را گره کرده با وحدت خود چنان حرکتی کنید که آمریکا و «اسرائیل» را به لرزه انداخته و منافقین و ضدانقلاب را به «سوراخ»‌ها بفرستید.

شهید «حسن بینائیان»:
ای جوانان! همه در برابر ملت‌های تحت ستم فلسطین، لبنان و عراق مسئولید. برخیزید و بکوشید تا به یاری الله آنها را از زیر یوغ چپاولگران نجات دهید.

شهید «حسنقلی ترحمی» : 
شما پدر و مادران غیورپرور ایران، از شما تقاضامندم که فرزندان خود را روانه جبهه‌ها کنید تا به یاری رزمندگان اسلام بشتابند و هرچه زودتر راه کربلای حسینی را بگشایند و از آنجا روانه قدس عزیز که اول قبله‌گاه مسلمانان جهان است روانه شوند که این قدس عزیز در دست این صهیونیست‌های جنایتکار است که هر روز فاجعه‌ای دیگر برای مسلمانان جهان می‌آفرینند.

شهید «محمد‌حسن بیدگلی»:
به امید پیروزی رزمندگان اسلام و نابودی کفار. به امید آن روزی که در قدس نماز بگزاریم.




برچسب ها :
رژیم صهیونیستی ,  شهید تهرانی مقدم ,  وصیتنامه شهدا ,  فلسطین , 

یک درس عشق بازی


می خواستم سراغ وصیت نامه شهدا بروم و این بار با زندگی و سخن یکی از آنان که زیبا با خدا سخن گفته را به دوستان معرفی کنم اما چه خوش درخشید نام «شهید حسن نوفلاح». وقتی زندگی نامه اش را خواندم تمام ذهنم معطوف بازی های جام جهانی والیبال شد؛ گویا خودش مرا هدایت کرد تا به جوانان درس عشق بازی بیاموزد.

شهید حسن نوفلاحکوچک و بزرگ ، پیر و جوان، زن و مرد برای پیروزی تیم والیبال دست به دعا برداشتند و با هر بردی شاد می شوند و با باخت تیم محزون، اما شهید «حسن نوفلاح» را چقدر می شناسیم؟

در حد یک نام بر تابلوی شهرداری در خیابان انقلاب؟ یا با نام پایانه کاوه؟ شاید اگر اهل ورزش باشید نام یکی از باشگاه های ورزشگاه شهید شیرودی در میدان هفت تیر.

اما او یک افتخار آفرین بود که در روز شهادتش روزنامه ها نوشتند: «ماهی طلایی آب های ایران به به دریای ابدیت پیوست»

شهید گذشته ازاین که مربی تیم ملی واترپلو جمهوری اسلامی ایران و قهرمان چندین دوره مسابقات کشوری در رشته شنا بوده است، عضو و کاپیتان تیم ملی والیبال جمهوری اسلامی ایران در زمان حیاتش نیز بود.

شهید نوفلاح در وصیت نامه اش خود را اینگونه خطاب می کند: «منم بنده ذلیل و ناتوان درگاهت، می دانم که مرا دوست داشتی و با اینکه توبه ام را شکستم باز با روی باز و گشاده مرا پذیرفتی و به من لطف کردی که مرا به این مکان مقدس آوردی و زبانم را به حمدو ثنای خود آشنا ساختی و باطنم را به دوستی خود آشنا کردی و علاقه ام را به چهارده معصومت افزون کردی، زبانم را به ذکر و دعا به در گاهت آشنا کردی و مرا در راهی که در پیش داشتم ثابت قدم»

حسن نوفلاح در 24 بهمن ماه 1361 چند روزی مانده به بازیهای آسیایی واترپلو در دهلی به شهادت رسید او اردوی تیم را رها کرد و به جبهه رفت اما چند روزی از خبر شهادت خونینش نرسیده بود که ایران از بازی در دهلی محروم شد.

شهید حسن نوفلاح

او امروز درقطعه 28 ردیف 85 شماره 2 گلزار شهدای بهشت زهرا(س) آرمیده است.

او در فراز دیگری از وصیت نامه اش می نویسد:« و ای شما منافقین کور دل که دل امیر مومنان علی ( ع ) را شکستید و یاران امام خمینی(ره) را از ما گرفتید شما ازاین بارسفر چیزی جزء خفت و خواری با خود حمل نمی کنید و بدانید که دل رنج کشیده مادران شهید داده و خواهران برادراز دست داده همیشه بر شما لعنت و نفرین خواهد فرستاد.»


 او اردوی تیم را رها کرد و به جبهه رفت اما چند روزی از خبر شهادت خونینش نرسیده بود که ایران از بازی در دهلی محروم شد


تنها یک هفته قبل از شهادتش وصیت نامه خود را در تاریخ 17/11/61 ساعت 2 نیمه شب در پادگان دوکوهه نگارش کرده است.

شهید در گوشه ای از وصیت نامه با سرور خود خلوت کرده و می گوید: «و ای سالارشهیدان حسین بن علی ( ع ) خیلی دوست داشتم که به زیارت قبرشش گوشه ات می آمدم و خاک کربلا را مرحم دردهایم می کردم ولی پروردگار مرا به پیش خود فراخوانده و امیدوارم که زیارت دیدن خودت در آن دنیا نصیبم شود.»

حسن با صاحب و ولی نعمت خود چه زیبا سخن می گوید: «مهدی جان (عج) چقدر دعا کردم که آن روی ماهت را ببینم و امیدوارم که آخرین لحظات عمرم آن رویت که نمی شود آن را به چیزی تشبیه کرد ببینم آقا جان شفیع و واسطه باش میان ما و خدا.»

امید که این ستارگان راه گشای راهمان باشند.




برچسب ها :
سیره شهدا ,  ورزش و شهدا ,  وصیتنامه ,  شهید حسن نو فلاح ,  شنا ,  شهید قهرمان واترپلو , 

 بیاد آنها كه 8 سال ماه رمضان داشتند


برگ زیر برگرفته از خاطرات مصور استاد عزیز حاج علی اقای دلبریانه. یاد و خاطره همه شهدای گران نوح و یاسین و شهید
 جلیل القدر محدثی فر گرامی


چه خوش آن نمازی كه امامش تو باشی

آنها كه باور داشتند ، "خدا " از همه بزرگتر است و همه چیز  تنها بدست اوست 

خاكیانی كه با بندگی خود  و با مجاهدت خالصانه نظر آسمانیان را جلب كردند

هوای داغ خوزستان، سایت 5 سال 1363 جمع بچه های واحد تخریب لشكر 21 امام رضا علیه لسلام

شهیدان كرابی. مزینانی.سیفی. جلمبادانی. عالی مقدم

تنها جسمها در كنار هم نبود ، دلها خالی از هر نفاق و كدورت بود...قبل از نماز حلالیت میطلبیدن ...تا مانع عروج نمازشان نشود

با خود و خدا صادق بودند  ... در درگاه الهی به اشتباهات خود اعتراف میكردن و در عهد و پیمان با خدا محكم بودند


پ ن :

برگرفته از روایتهای فابریک جنگ، علی اقای دلبریان




برچسب ها :
جلیل محدثی ,  گردان نوح ,  گردان یاسین ,  رمضان و جبهه ها , 

خداحافظ سردار


«سید محمدرضا دستواره» با «رزاق چراغی» در «مریوان» ، رفاقت نزدیک و بسیار صمیمانه‌ای با او ایجاد کرد و این پیوند برادرانه، در فروردین سال 1362 به جدایی انجامید.
خداحافظ سردار«رزاق چراغی» به تاریخ پنجشنبه، اول فروردین 1336 شمسی (19 شعبان المعظم 1376 قمری) در روستای «ستق» (واقع در دهستان «بیات» از توابع بخش نوبران شهرستان ساوه در استان مرکزی) متولد شد. وی در سال‌های دفاع مقدس، با نام «رضا چراغی» شناخته می‌شد.

«رزاق» مدت کوتاهی پس از پیروزی انقلاب اسلامی، به «سپاه پاسداران» پیوست و عازم نبرد با ضد انقلاب در جبهه‌های غرب کشور شد. او در منطقهء «مریوان» به جمع رزمندگان تحت امر «حاج احمد متوسلیان» ملحق شد و از آن پس یکی از نیروهای پا در رکاب آن سردارِ دشمن شکن بود.

«رضا چراغی» تا زمان شهادتش، مسئولیت‌های زیر را بر عهده گرفت:

*جانشین سپاه منطقه «دزلی»

*فرماندهی محور تته در «مریوان»

*فرمانده گردان حمزه سیدالشهدا (علیه‌السلام) از تیپ 27 محمد رسول الله (صلوات الله علیه)

*قائم مقام تیپ 27 محمد رسول الله (صلوات الله علیه)

*معاونت سپاه 11 قدر [16 مهر 1361 لغایت 20 آذر 1361]

*فرماندهی لشکر 27 محمد رسول الله (صلوات الله علیه) [21 آذر 1361 لغایت 24 فروردین 1362]

«رزاق چراغی» در پنجشنبه 25 فروردین 1362 شمسی (اول رجب المرجب 1403 قمری) ، در جریان عملیات «والفجر1» در نبرد رویارو با دشمن بعثی، بال در بال ملائک گشود.

«سید محمدرضا دستواره» از نخستین روزهای حضور «رزاق چراغی» در «مریوان» ، رفاقت نزدیک و بسیار صمیمانه‌ای با او ایجاد کرد و این پیوند برادرانه، با شهادت «چراغی» به جدایی انجامید اما سه سال و سه ماه بعد، در ملکوت اعلی، رفیقِ جامانده، «رزاق» را در آغوش کشید و هر دو تا ابد، بر بساطِ «عند ربهم یرزقون» ماوی گرفتند.


و این پیوند برادرانه، با شهادت «چراغی» به جدایی انجامید اما سه سال و سه ماه بعد، در ملکوت اعلی، رفیقِ جامانده، «رزاق» را در آغوش کشید و هر دو تا ابد، بر بساطِ «عند ربهم یرزقون» ماوی گرفتند


در سی و یکمین سالگرد شهادت «رزاق چراغی» فرماندهی لشکر 27 محمد رسول الله (صلوات الله علیه) ، تصاویر کمتر دیده شده‌ای را، از آخرین خداحافظی «سید محمدرضا دستواره» با پیکر رفیقِ شهیدش منتشر می‌کنیم. باشد که یاد آنان، دل‌های خاک گرفته‌مان را اندکی بتکاند.

خداحافظ سردار

 سمت راست شهید «رزاق چراغی» ، سمت چپ شهید «سید محمدرضا دستواره»-1359- دریاچه مریوان

خداحافظ سردار

 اواخر فروردین 1362_ معراج الشهدای تهران- پیکر سردار شهید

خداحافظ سردار

 «رزاق چراغی» فرماندهی لشکر 27 محمد رسول الله (صلوات الله علیه)

خداحافظ سردار

 آخرین خداحافظی «سید محمدرضا دستواره» با پیکر رفیقِ شهیدش




برچسب ها :
لشگر 27 حضرت رسول ,  شهید چراغی ,  شهید دستواره ,  وداع ,  مریوان ,  جبهه کردستان , 

نامه ای از جزیره مجنون


 پاسدار شهید گودرز محمودی که در سال 1363 به شهادت رسید یک هفته پیش از شهادتش نامه‌ای به امام خمینی (ره) نوشت که کمی پس از شهادتش این نامه به دست 
خمینی کبیر رسید.


نامه‌ای از جزیره مجنون

گودرز محمودی مسئول تبلیغات تیپ 15 گردان امام حسن مجتبی (ع) بود که در روز 63/9/18 در جزیره مجنون در حالی که با کمین دشمن روبرو شده بود به شهادت رسید این شهید در تاریخ 63/9/11 نامه‌ای به امام روح الله نوشت و درخواست ملاقات حضوری با امام را نمود اما شاید زمانی نامه به دست امام رسید که وی به جمع یاران شهیدش پیوسته بود.

به تاریخ 11/9/63

بسمه تعالی

حضور محترم و مبارک پدر بزرگوار و پدر دلسوز جماران نایب الا مام، الامام روح الله الموسوی الخمینی ادام الله جلاله.

سلام علیکم.

ضمن عرض سلام خالصانه خدمت آن بزرگوار امید است که در پناه امام زمان(عج) زیست نموده و هیچ گونه نگرانی عارض وجود گرامیتان نگردد در ضمن امام عزیز و پدر پرسوز مدت زیادی است از پیروزی انقلاب تا به حال مشتاق دیدار شما پدر بزرگوار می‌باشم و به علت مشکلات کاری و یا هم اینکه احیاناً جلوگیری کنند از این که بتوانم با شما پدر بزرگوار ملاقات شخصی انجام دهم نتوانستم خدمتتان برسم لذا از آن مرجع بزرگ و عالی قدر تقاضامندم که خواسته این بنده حقیر خدا را قبول بفرمایید.


 این شهید در تاریخ 63/9/11 نامه‌ای به امام روح الله نوشت و درخواست ملاقات حضوری با امام را نمود اما شاید زمانی نامه به دست امام رسید که وی به جمع یاران شهیدش پیوسته بود  


و این نامه را که در حال حاضر خدمتتان عرضه می‌دارم در جبهه جنوب (جزیره مجنون) در حین مطالعه [گزارش‌های] ویژه از زندگی شما حضرت عالی بودم و با خود فکر کردم نامه‌ای خدمت امام بزرگوار عرضه بدارم شاید اجازه دادند این بنده حقیر وجود گرامیشان را ملاقات نمایم.

قربان وجود گرامیتان.

گودرز محمودی عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شهرستان ایذه.

والسلام علی من اتبع الهدی

من الله توفیق

[امضا ...] الاحقر گودرز محمودی.

 
نامه‌ای از جزیره مجنون




برچسب ها :
جزیره مجنون ,  نامه ای به امام ,  شهید گودرز محمودی , 

فرمانده فرهنگی


وقتی که شهید همت به عنوان فرمانده سپاه پاوه منسوب شدند. ما تصور می‌کردیم یک آدم فرهنگی مثل او نمی‌تواند فرمانده مناسبی در امور جنگی باشد. اما خیلی نگذشت که متوجه شدیم ایشان استعداد بی نظیری در امور جنگی دارند.
فرمانده فرهنگی31 شهریور 1359 برای بسیاری از سبزجامگان سپاه و رزم پوشان ارتش و بسیج روز از فراموش نشدی است. سردار شهید همت که در قلب حادثه یعنی کردستان مظلوم بود. از همان ابتدایی جنگ به استقبال خطر رفت تا جان ملتش را آسایشی همراه با عزت ببخشد. (نوسود) هنوز هم که هنوز است، رشادت‌ها و دلاوری‌های او را در کنار حاج احمد متوسلیان و شهید کاظمی به یاد می‌آورد و آزادیش را مرهون این دلاوری‌ها می‌داند.

عزیمت به کردستان و پذیرفتن مسئولیت روابط عمومی سپاه پاوه در آن شرایط نابسامان کردستان تنها گوشه‌ای از فعالیت‌های شهید همت در دوران هشت سال دفاع مقدس است. آشنایی با شهید «ناصر کاظمی» و انجام فعالیت‌هایی فرهنگی آموزشی عامیانه برای مقابله با شورش‌های کردستان و تلاش برای ایجاد وحدت و همبستگی ملی از جمله فعالیت مهم سردار همت در آغاز جنگ تحمیلی بود.


 عزیمت به کردستان و پذیرفتن مسئولیت روابط عمومی سپاه پاوه در آن شرایط نابسامان کردستان تنها گوشه‌ای از فعالیت‌های شهید همت در دوران هشت سال دفاع مقدس است.


نتیجه فعالیت‌های شهید همت در کردستان این بود که تیپ محمد رسول الله که در دو کوهه اندیمشک مستقر شده بود. خیلی زود توانست به نیروهای مردمی مهارت‌های جنگی را آموزش دهد. تا با آمادگی کامل پیش از شروع عملیات فتح‌المبین به چند تیپ دیگر بپیوندد و اولین لشکر سپاه را تشکیل بدهد.

سردار و سرتیپ پاسدار فتح الله جعفری در این باره می‌گوید: «سردار و سر لشکر شهید حاج محمد ابراهیم همت یکی از فرماندهان بسیار ارزشمند دفاع مقدس بود. هرچند عمر این شهید بزرگوار خیلی کوتاه بود و در سال 62 به شهادت رسیدند. اما عملیات خیبر در همین عمر کوتاهش منشأ خیر و برکت بودند که هنوز آثار آن در بین ما باقی مانده است.»

سردار و سرتیپ پاسدار «اسماعیل احمدی مقدم» از اولین باری می‌گوید که با شهید همت ملاقات کرده است: «آن روزها شهید همت در پاوه فعالیت می‌کردند و من هم در جوان رود بودم. اما هنوز با این شهید بزرگوار

فرمانده فرهنگی

  ملاقات نکرده بودم. اولین باری که با شهید همت دیدار کردم را خوب به یاد دارم. در پاوه بود که شهید همت از فعالیت‌های خود در رابطه با سازماندهی مردم صحبت کردند و من از نزدیک شاهد ارتباطات شهید همت بودم. وی بسیار روابط صمیمی با مردم داشتند. کارهای فرهنگی بسیار عمیقی انجام می‌دادند. اما بعدها وقتی که به عنوان فرمانده سپاه پاوه منسوب شدند.

ما تصور می‌کردیم یک آدم فرهنگی مثل شهید همت نمی‌تواند فرمانده مناسبی در امور جنگی باشد. اما خیلی نگذشت که متوجه شدیم ایشان استعداد بی نظیری در امور جنگی دارند. در مورد شهید همت باید بگویم که وی بسیار فهیم، با تقوا بودند و همچنین شناخت کافی از مردم و روحیات آن‌ها داشتند.»


  شهید همت نه تنها با مردم بلکه با نیروهای زیر دستش هم خیلی با محبت صحبت می‌کرد. اما قاطع و محکم بودند


   سردار و سرتیپ پاسدار عبدالله محمود زاده نیز با اشاره به رشادت‌ها و شهادت طلبی شهید همت در جبهه غرب می‌گوید: «شهید همت در عملیات محمد رسول الله در منطقه غرب فرماندهی سپاه پاوه نیز حضور داشتند. سردار بزرگوار شهید همت در این عملیات در کنار فرماندهان بزرگی چون شهید باقری، حاج احمد متوسلیان با بی باکی و رشادت بسیار شهرت یافت و درخشید.»

سردار و سرتیپ پاسدار مصطفی یزدی نیز در جبهه غرب در کنار شهید همت بوده وی در این باره می‌گوید: «خوب به یاد دارم که در دل آن سرما و در برف و بوران جبهه‌های غرب، شهید همت با چه سختی کار اداره جنگ را عهده دار بودند. با اندام لاغری که به خاطر فشار عملیات‌ها برایش باقی مانده بود. با جدیت کارها را دنبال می‌کرد. در مجموع عملیات‌های که ما در شمال غرب اجرایی کردیم. مثل عملیات والفجر شهید همت با جدیت ارتفاعات کانی مانگام» را دنبال می‌کرد. وی عملیات را در مراحل مختلف هدایت می‌کرد. آن روزها شهید همت چقدر برای حل مشکلات منطقه تحمل می‌کرد.

 سردار یزدی با اشاره به ارتباط شهید همت با اطرافیانش می‌گوید: «شهید همت نه تنها با مردم بلکه با نیروهای زیر دستش هم خیلی با محبت صحبت می‌کرد. اما قاطع و محکم بودند. گذشت و فداکاری روحیه مردمی و ایمان مشخصات از شهید همت بود.

شهید همت از فرمانده هان بزرگی بود که هم پای بسیجی‌ها و رزمنده‌ها در خط مقدم حضور می‌یافت. البته این روحیه مربوط به همه فرماندهان دفاع مقدس می‌شود. به خاطر همین است که بسیاری از شهدا از میان فرماندهان دفاع مقدس است.

فرمانده هان دوران دفاع مقدس، هیچ‌وقت به خودشان اجازه ندادند که در سنگر و پشت جبهه بمانند. اگر ضرورت ایجاب می‌کرد حتماً خودشان را به نوک پیکان حمله دشمن می‌رساندند. دلیل شهادت شهید همت، مهندس باکری و ناصر کاظمی و... این هم همین موضوع بود.»




برچسب ها :
شهید همت ,  فرمانده فرهنگی ,  دوکوهه ,  لشگر 27 حضرت رسول ,  سردار احمدی مقدم , 


تعداد صفحات : 16

 | 1 |  2 |  3 |  4 |  5 |  6 |  7 |  ... |