تبلیغات
قاصدک
قاصدک
لبیک یا خامنه ای
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 21 فروردین 1393 توسط قاصدک | نظرات ()
13 دوباره مبارک می‌شود

در شهرمان شهیدی راهی بهشت می‌شود، شهیدی که در مسیر امام حسین (علیه‌السلام) قدم نهاد، جانباز شد و 19 سال بر این جانبازی با تمام سختی‌هایش باز هم ذکر یا حسین (علیه‌السلام) را آلام دردهایش قرار داد

۱۳ دوباره مبارک می‌شود

باری دیگر عدد 13 مبارکی خود را نمایان می‌کند و امروز در شهرمان شهیدی از منزلش با پلاک 13 راهی بهشت می‌شود، شهید امر به معروف و نهی از منکر، شهیدی که در مسیر امام حسین (علیه‌السلام) قدم نهاد، جانباز شد و 19 سال بر این جانبازی با تمام سختی‌هایش باز هم ذکر یا حسین (علیه‌السلام) را آلام دردهایش قرار داد.

عجب حکمتی دارد این گمنامی که گمنامان شهید می‌شوند؛ جانباز شهید «مسعود مددخانی» فقط 25 سال سن داشت که برای اجرای فریضه امر به معروف و نهی از منکر و درگیری با اراذل و اوباش از 16 متری ساختمان نیمه احداثی در فلاح تهران سقوط کرده و دچار ضایعه نخاعی شد، 20 سال در گمنامی و غریبانه زندگی کرد و حتی دوستانش هم سراغش را نگرفتند، توقعی هم از کسی نداشت تا اینکه رخصت پرواز گرفت و رفت.

* مراسم تشییع شهید «مسعود مددخانی» صبح روز دوشنبه 18 فروردین سال جاری با حضور دوستان و آشنایان از مقابل در منزلش واقع در خیابان شادمهر محله ستارخان آغاز شد.

با توجه به وصیت شهید مددخانی پیکر این شهید در جلوی در منزل قرار داده شد و پس از قرائت زیارت عاشورا و مدیحه‌سرایی به سمت خیابان شادمهر تشییع شد

منزل استیجاری شهید در طبقه اول خانه‌ای کلنگی قرار داشت با صاحب‌خانه‌ای مۆمن که هم درد و همراه تنهایی‌ها و دردهای این خانواده دو نفره بودند.

این شهید عاشق حقیقی رهبر معظم انقلاب بود و این عشق را از حرف‌های همسرش و تصاویر و جملات امام خامنه‌ای بر دیوار منزلشان می‌شود، فهمید.

شهید مددخانی در طول 15 سال زندگی مشترک صاحب فرزندی نشد.

۱۳ دوباره مبارک می‌شود

همسر صبور این شهید راست قامت ایستاده، بدون اینکه کسی در این داغ دستش را بگیرد، همسرش را که عاشقانه دوستش داشت، تشییع می‌کرد.

شهریار سعیدی‌نیا بازیگر صدا و سیما از دوستان دوران نوجوانی شهید مددخانی است که با چشم‌هایی اشک‌بار در این مراسم حضور پیدا کرده و می‌گفت: «بنده سال گذشته با وی تماس تلفنی داشتم و بعد هم درگیر مشغله روزگار بودیم؛ او این اواخر گوشه‌گیر شده بود و شرایط خاصی داشت تا اینکه شب گذشته همسر وی اطلاع دادند که به درجه رفیع شهادت نائل شدند. امروز که دوستمان رفت باید راهش را ادامه بدهیم؛ لذا باید با برنامه‌ریزی درست در مدارس، دانشگاه‌ها و رسانه ملی تلاش بیشتری برای امر به معروف و نهی از منکر شود. ما از این آب و خاک هستیم و بر اساس وظیفه دینیمان نمی‌توانیم از این مسائل چشم‌پوشی کنیم» .

با توجه به وصیت شهید مددخانی پیکر این شهید در جلوی در منزل قرار داده شد و پس از قرائت زیارت عاشورا و مدیحه‌سرایی به سمت خیابان شادمهر تشییع شد.




برچسب ها: شهید امر به معروف، شهید مسعود مدد خانی، امر به معروف و نهی از منکر، واجب فراموش شده،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 21 فروردین 1393 توسط قاصدک | نظرات ()

دیگر دنبالت نمی‌گردم

مادری که عاشق شهدای گمنام است، دل‌تنگی مادران شهدای مفقود را خوب درک می‌کند، همیشه طوری با شهدای گمنام حرف می‌زند که گویی سال‌هاست آن‌ها را می‌شناسد؛ تا زمانی که فرزندش مفقود بود، سراغ بهروزش را از آن‌ها می‌گرفت و با تمام وجود از آن‌ها می‌خواست تا حتی یک بند انگشت از پسرش را برایش بیاورند و بالاخره بهروز آمد

دیگر دنبالت نمی‌گردماین روزها مادر شهید «بهروز صبوری» که بعد از 31 سال به آرزویش رسیده است، زینب‌وار در مجالسی که به نام شهدا برپا می‌شود، روایتگر راه فرزندش است. این مادر در جمع عزاداران دختر نبی مکرم اسلام (ص) که در معراج شهدا برگزار شد، به روایت آخرین روزهایی که منتظر آمدن فرزندش بود، پرداخت.

بهروز در دوره دبیرستان درس می‌خواند؛ جنگ تحمیلی عراق علیه ایران هم بود؛ خیلی دوست داشت به جبهه اعزام شود؛ پیش پدرش رفت تا از او رضایت بگیرد او هم گفت برو از مادرت رضایت بگیر. بهروز آمد و روی زانوهایش مقابل من نشست؛ گفت مادر اجازه بده تا بروم؛ من در پاسخش سکوت کردم. بهروز رفت و به پدرش گفت: «بابا، مامان سکوت کرده شما اجازه بدهید تا من بروم» آمدم و ساکش را بستم و راهی جبهه کردم.

به شدت زمین خوردم و شن‌های ریز، زیر پوست زانویم رفت؛ همان جا با چادر خاکی و پایی زخمی به بهروز گفتم: «به خدا دیگر نمی‌آیم، دیگر دنبالت نمی‌گردم، اگر خواستی خودت بیا...».

او را که بدرقه می‌کردم، مرتب پشت سرش را نگاه می‌کرد و من نمی‌دانستم که او دیگر برنمی‌گردد. او رفت و شهید شد؛ فقط ساکش را برایمان آوردند.

خیلی منتظر بهروز بودم؛ هر هفته به معراج شهدا می‌آمدم تا خبری از پسرم بگیرم؛ هر وقت شهید به شهرهایمان می‌آوردند به سراغشان می‌رفتم و روی تابوت‌ها را می‌خواندم تا اسمی از بهروزم پیدا کنم؛ بارها برای او جشن عروسی گرفتم تا دلم آرام بگیرد.

پسرم در سومار شهید شده بود سالی دو سه بار به سومار می‌رفتم تا اثری از او پیدا کنم اما هیچ خبری دستم را نمی‌گرفت و من می‌ماندم با یک دنیا انتظار و بی‌خبری.

شب و روزم به انتظار می‌گذشت؛ پدر بهروز هم که 19 ماه بعد از بی‌خبری از او سکته کرد و به رحمت خدا رفت و من تنهاتر شدم. خیلی نذر و نیاز کردم؛ سر مزار شهدا می‌رفتم و به آن‌ها می‌گفتم: «بهروزم که حرفی به من نمی‌زند تو را به خدا شما خبری از او به من بدهید» .

بالاخره او آمد؛ البته من انتظار داشتم که یک بند انگشت از او برایم بیایید؛ اما فقط پاهایش را برایم آوردند؛ او سر نداشت و سرش فدای سر امام حسین (ع) ؛ او دست نداشت و دست‌هایش فدای دست‌های حضرت ابوالفضل(ع)؛ او بدن نداشت و بدنش فدای رهبر عزیزمان آیت‌الله خامنه‌ای

بهروزم کوفته تبریزی دوست داشت و من 31 سال کوفته تبریزی نخوردم؛ از بس گریه کردم نور چشم‌هایم گرفته شد اما همه این‌ها فدای سر بهروزم...

برای رفتن به سومار دوستان مرا با هواپیما به کرمانشاه می‌بردند و از آنجا راهی محل شهادت پسرم می‌شدیم؛ این دوستان خیلی زحمت مرا کشیدند و اجرشان با خانم فاطمه زهرا (س) ؛ آخرین باری که به سومار رفتم تقریباً 25 روز قبل از پیدا شدنش بود، به شدت زمین خوردم و شن‌های ریز، زیر پوست زانویم رفت؛ همان جا با چادر خاکی و پایی زخمی به بهروز گفتم: «به خدا دیگر نمی‌آیم، دیگر دنبالت نمی‌گردم، اگر خواستی خودت بیا...».

بالاخره او آمد؛ البته من انتظار داشتم که یک بند انگشت از او برایم بیایید؛ اما فقط پاهایش را برایم آوردند؛ او سر نداشت و سرش فدای سر امام حسین (ع) ؛ او دست نداشت و دست‌هایش فدای دست‌های حضرت ابوالفضل(ع)؛ او بدن نداشت و بدنش فدای رهبر عزیزمان آیت‌الله خامنه‌ای و مردم عزیز. فقط پاهای بهروز را آوردند به همین هم راضی هستم و خدا را شاکرم که آخر عمری به آرزویم رسیدم.




برچسب ها: مادر مفقودالاثر، شهید بهروز صبوری، سومار،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 18 فروردین 1393 توسط قاصدک | نظرات ()
بشکست اگر سر من به فدای چشم مستت ...

نیمه ی شعبان سال 1390 بود، ساعت حدود 12 شب یک طلبه جوان همراه با دو نوجوان (بسیار کم سن و سال) به سمت خاک سفید میرفت...


شکسته شدن یک سکوت عمیق در جمکرانچشمش به پنج نفر نامرد خورد که داشتند به زور خانمی را سوار ماشین میکردند.

نیاستاد تا فقط نظاره گر  باشد، جلو رفت تا خود جزیی از رشادت های تاریخ شود.

بخاطرِ ناموسِ وطن چاقو خورد، زدند و فرار کردند.

پس از مراجعه به بیست و شش بیمارستان که بخاطر بدحالیش پذیرشش نمیکردند، بالاخره ساعت 5 صبح، بیست و هفتمین بیمارستانی که وجدان داشت پذیرشش کرد.

یکی از ضاربین تنها به 3 سال زندان محکوم و بقیه هم شصت الی هفتاد ضربه شلاق و بعد هم به قید وثیقه آزاد شدند. شهید علی خلیلی رفعت مولایش را پیش گرفت و از ضاربین خود گذشت.

شهید آوینی در نوشته های خود آورده است: «در جمهوری اسلامی همه آزادند جز بچه حزب اللهی ها»

حال اگر مخالف نظام با چنین وضعی کشته شده بود فریاد «وامظلوما» از همه جا بلند می شد و...

 اما علی خلیلی چون طلبه ی بسیجی بود، ظاهرا خونش حلال است.

چه سکوتِ عمیقی! …

سکوتی که شکست

شکسته شدن یک سکوت عمیق در جمکران

25 تیرماه سال 90 در حادثه‌ای دردناک در شرق تهران جوان 19 ساله‌ای به نام علی خلیلی در حین بازگشت از هیئت عزاداری، به علت امر به معروف و نهی از منکر با چاقو مورد ضرب و جرح فرد شروری قرار گرفت که پس از 2 سال در اثر جراحات وارده به شهادت رسید.

شب چهارشنبه 12 فروردین ماه بود که طبق معمول برای عرض سلام و ادب خدمت مولا امام زمان رفته بودم که با پلاکاردی روبه رو شدم.

پلاکارد خبراز شکستن سکوت ساله ای می داد که همزمان با شهادت خانم فاطمه زهرا (س) رخ داد.

پاسداشت شهید امر به معروف در مسجد جمکران 

آن شب مراسم گرامی داشت حجت الاسلام علی خلیلی، شهید امر به معروف و نهی از منکر همزمان با شب شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) ، با حضور باشکوه مردم نمازگزار در مسجد مقدس جمکران برگزار شد.

این محفل با حضور با شکوه مسافران نوروزی، خادمان مسجد مقدس جمکران و طلاب و روحانیان برگزار شد. در این محفل سوگواری حجت الاسلام والمسلمین محمدحسن رحیمیان، تولیت مسجد مقدس جمکران به سخنرانی پرداخت و از مردم خواست به صورت جدی برای ترویج امر به معروف و نهی از منکر اقدام کنند.

وی با اشاره به این که اگر همه جامعه امر به معروف را ترک کنند، همه در برابر پیامدهای آن مسۆولیت مستقیم دارند، گفت: همه مدیران نظام اسلامی در برابر این فریضه الهی مسۆولیت دارند.

طلبه بسیجی شهید علی خلیلی جانباز ناهی از منکر، سوم فروردین ماه جاری بر اثر بیماری طولانی پس از جراحات وارده، دعوت حق را لبیک گفت و به فیض شهادت نایل شد. وی از مربیان موسسه بهشت تهران بود.

یعنی در برابر جانبازی هایی که مدافعان این آب و خاک کرده اند، شاهرگ و حنجره و روده و معده من عددی نیست که بخواهد ناز کند… هر چند که دکترها بگویند جراحی لازم دارد و خطرناک است و ممکن است چیزی از من نماند…من نگران مسائل خطرناک تر هستم… من میترسم از ایمان چیزی نماند.

شهید علی خلیلی، شهید امر به معروف و نهی از منکر که در جریان درگیری با اشرار دچار سانحه شده بود روز سوم فروردین 1393 بعد از تحمل ماه‌ها درد و بیماری به شهادت رسید.

 نامه‌ای از شهید خلیلی خطاب به رهبر معظم انقلاب منتشر شده است و او در این نامه نسبت به برخی اظهارات در قبال عملی که انجام داده سخن گفته است.

شهید علی خلیلی بعد از اتفاق آن شب نیمه شعبان که بر اثر پاره شدن شاهرگ گردنش به دلیل اصابت چاقو و ساعت‌ها طول کشیدن بستری شدنش در یک بیمارستان به بستر بیماری افتاد؛ در طول این چند سال با هزینه‌های عجیب درمان مواجه شد به گونه‌ای که خانواده او بخش قابل توجهی از سرمایه، خانه و وسایل زندگی خود را برای درمان او هزینه کردند.

متن کامل نامه شهید

شکسته شدن یک سکوت عمیق در جمکران

سلام آقا جان!

امیدوارم حالتان خوب باشد. آنقدرخوب که دشمنانتان از حسودی بمیرند و از ترس خواب بر چشمانشان حرام باشد. اگر از احوالات این سرباز کوچکتان خواستار باشید، خوبم؛ دوستانم خیلی شلوغش میکنند.

یعنی در برابر جانبازی هایی که مدافعان این آب و خاک کرده اند، شاهرگ و حنجره و روده و معده من عددی نیست که بخواهد ناز کند… هر چند که دکترها بگویند جراحی لازم دارد و خطرناک است و ممکن است چیزی از من نماند…من نگران مسائل خطرناک تر هستم… من میترسم از ایمان چیزی نماند.

آخر شنیده ام که پیامبر (ص) فرمودند: اگر امر به معروف و نهی از منکر ترک شود، خداوند دعاها را نمی شنود و بلا نازل میکند. من خواستم جلوی بلا را بگیرم.

اما اینجا بعضی ها میگویند کار بدی کرده ام. بعضی ها برای اینکه زورشان می آمد برای خرج بیمارستان کمک کنند میگفتند به تو چه ربطی داشت؟ مملکت قانون و نیروی انتظامی دارد! ولی آن شب اگر من جلو نمی رفتم، ناموس شیعه به تاراج میرفت ونیروی انتظامی خیلی دیر میرسید. شاید هم اصلا نمی رسید…

یک آقای ریشوی تسبیح بدست وقتی فهمید من چکار کرده ام گفت: پسرم تو چرا دخالت کردی؟ قطعا رهبر مملکت هم راضی نبود خودت را به خطر بیندازی!

آقاجان! بخدا دردهایی که میکشم به اندازه ی این درد که نکند کاری بر خلاف رضایت شما انجام داده باشم
مرا اذیت نمیکند

من از دوستانم خواهش کردم که از او برای خرج بیمارستان کمک نگیرند، ولی این سوال در ذهنم بوجود آمد که آقاجان واقعا شما راضی نیستید؟ آخر خودتان فرمودید امر به معروف و نهی از منکر مثل نماز شب واجب است.

آقاجان! بخدا دردهایی که میکشم به اندازه ی این درد که نکند کاری بر خلاف رضایت شما انجام داده باشم مرا اذیت نمیکند. مگر خودتان بارها علت قیام امام حسین (ع) را امر به معروف و از منکر تشریح نفرمودید؟ مگر خودتان بارها نفرمودید که بهترین راه اصلاح جامعه تذکر لسانی است؟

یعنی تمام کسانی که مرا توبیخ کردند و ادعای انقلابی گری دارند حرف شمارا نمی فهمند؟ یعنی شما اینقدر بین ما غریب هستید؟ رهبرم! جان من و هزاران چون من فدای غربتت. بخدا که دردهای خودم در برابر درد های شما فراموشم میشود که چگونه مرگ غیرت و جوانمردی را به سوگ مینشینید.

آقا جان! من و هزاران من در برابر درد های شما ساکت نمی نشینیم و اگر بارها شاهرگمان را بزنند و هیچ ارگانی خرج مداوایمان را ندهد بازهم نمی گذاریم رگ غیرت و ایمان در کوچه های شهرمان بخشکد.

بشکست اگر دل من بفدای چشم مستت/ سر خمَ می سلامت شکند اگر سبویی




برچسب ها: شهید علی خلیلی، نامه به رهبر معظم انقلاب، امر به معروف و نهی از منکر، واجب فراموش شده، شهید امر به معروف و نهی از منکر،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 7 فروردین 1393 توسط قاصدک | نظرات ()
خیالتان راحت هفت سین با من!

به لج عراقی‌ها هم که شده بود لحظه سال تحویل، سفره هفت سین را وسط خط مقدم علم می‌کردیم. آن هم چه هفت سینی!

محشر کلاه‌های بی کله در سال تحویل 1364

دم دم‌های عید نوروز که می‌شد عراقی‌های هم شیطنت می‌کردند انگار تمام انرژی‌شان را ذخیره می‌کردند تا با به صدا در آمدن توپ تحویل سال، هر چی توپ و ترکش دارند روی سر ما بریزند. البته ما هم دستشان را می‌خواندیم و برای اینکه نشستن دور سفره هفت سین را از دست ندهیم همه جوره سرشان کلک می‌مالیدم. احمد استاد این کار بود.

خوب یادم هست که بدجوری حال این عراقی‌ها را می‌گرفت. باورتان نمی‌شود این احمد آقا 2 ماه قبل از سال تحویل، دست به کار می‌شد. آن سال کارش این بود که تا می‌توانست کلاه خودهای آهنی اسقاطی رو جمع کند.

می‌گفت:« این‌ها قراره لحظه سال تحویل به جای ما حال عراقی‌ها را بگیرند» و بعد با خنده‌ای که همیشه گوشه لب داشت نگاهی به کلاه‌های درب و داغانش می‌انداخت و سرش را به نشانه تایید تکان می‌داد.

کسی سر از کارهای احمد در نمی‌آورد اما هر کس او را می‌شناخت این را می‌دانست که این آدم، آدمی نیست که بی گدار به آب بزند، همیشه به یک نحوی با کارهایش همه را غافل گیر می‌کرد. جالب اینجا بود این کارهایی که همیشه چاشنی‌اش با شیطنت بود، خوب از آب در می‌آمد و جواب می‌داد.

خلاصه سرتان را درد نیاورم. گذشت و گذشت تا بالاخره لحظه‌ای که احمد انتظارش را می‌کشید فرا رسید. البته ناگفته نماند که عراقی‌ها هم خیلی انتظار این لحظه را می‌کشیدند. که به خیال خام خودشان حال ما را بگیرند. لحظه‌ای که دو سطر در موردش توضیح دادم: لحظه تحویل سال 1364 هجری شمسی، در وسط میدان جنگ منطقه فاو بود. درست چند ساعتی قبل از تحویل سال جدید، احمد هم دست به کار شد.

آن وقت بود که تازه فهمیدم که این کلاه‌های آهنی را برای چه کاری می‌خواهد. احمد کلاه‌های آهنی را یکی یکی روی خاکریز قرار داد، در یک چشم به هم زدن احمد، یک عالم کلاه‌های آهنی درب و داغان پشت خاکریز انبار می‌کرد. آنقدر تعداد این کلاه‌ها زیاد بود که دشمن تصور کرد می‌خواهیم به آن‌ها پاتک بزنیم. خلاصه جانم برایتان بگوید؛ آقا احمد با آن کلاه‌های آهنی زوار دررفته‌اش محشری به پا کرد که تا آن روز نمونه‌اش را ندیده بودیم.

لحظه تحویل سال 1364 هجری شمسی، در وسط میدان جنگ منطقه فاو بود. درست چند ساعتی قبل از تحویل سال جدید، احمد هم دست به کار شد

محشر 
کلاه‌های بی کله در سال تحویل 1364
 به دنبال هفت؛ سین

دشمن به هوای اینکه پاتک نخورد تا می‌توانست آتش ریخت بر سر کلاه‌هایی که کله داخلش نبود. احمد هم با چند تا از بچه‌ها در گوشه‌ای از خط مقدم، مشغول چیدن سفره هفت سین بود. مانده بودیم که در این آتش جنگ این پسر چطور می‌خواهد هفت سین جور کند. مدام می‌گفت: «خیالتان راحت هفت سین با من.» شالش را از دور گردن برداشت و پهن کرد و گفت: «این از سفره‌اش، باقی‌اش هم خدا کریم است.» احمد این را گفت و رفت به دنبال هفت سین!

هشت سین ما جور شد

در این میان هم دشمن خودش را هلاک کرد و یک سره آتش ریخت بر سر کلاه‌های بی سر. بعد از دقایقی که تیر و ترکششان ته کشید تازه فهمیدند که چه کلاه گشادی سرشان رفته. با خاموش شدن آتش دشمن خط مقدم آرام شد. بعد احمد بچه‌ها را صدا کرد که بیایید سفره هفت سین مان جور است، بیایید. آن روز را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم به خصوص سفره هفت سینی ای که احمد برایمان تدارک دیده بود. مطمئنم اگر سین‌هایش را برای شما هم بشمارم این سفره را هیچ وقت فراموش نخواهید کرد. هفت سین که نه هشت سین!

«خیالتان راحت هفت سین با من.» شالش را از دور گردن برداشت و پهن کرد و گفت: «این از سفره‌اش، باقی‌اش هم خدا کریم است.» احمد این را گفت و رفت به دنبال هفت سین!

سرنیزه، سیم خاردار، مین سوسکی، مین سبدی، سمبه، سیمینوف، سرب و ساچمه.



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 7 فروردین 1393 توسط قاصدک | نظرات ()

حال خوش مادر بهروز

روزی که گوشه‌ای از آسمان شهرمان بارانی بود، این باران با تمام باران‌های دیگر فرق داشت، این بار باران از چشم‌های یک مادر منتظر باریدن گرفت؛ مادری که شهر به شهر می‌گشت تا فرزندش را پیدا کند و بالاخره او بعد از گذشت 31 سال پسرش را در آغوش گرفت.

حال خوش مادر بهروز

مردم شهرمان در ایامی که منتظر آمدن سال نو هستند، این مادر را تنها نگذاشتند و همراه مادر بهروز بودند تا او فرزندش را به آرامگاه ابدی بدرقه کند.

این مراسم حاشیه‌هایی داشت که آن را می‌خوانیم:

مردم محله امامزاده حسن (منطقه 17 تهران) از ساعت 9: 30 روز 25 اسفند سال جاری در دو راهی قپان که خیابانی پرترددی هم است، حضور پیدا کردند. مردم در دو طرف پیاده‌رو خیابان امین‌الملک منتظر آمدن شهید محله‌شان بودند.

در این جمع مادرانی را می‌دیدی که علت تجمع را می‌پرسیدند و زمانی که می‌فهمیدند قرار است پیکر شهید تازه از سفر برگشته‌ای تشییع شود، اشک بر گونه‌هایشان جاری می‌شد و می‌گفتند: «فدای این مادر شویم که این همه سال چقدر منتظر بوده و چقدر سختی کشیده؛ خوشا به حالش، خوشا به سعادتش...» .

ایستگاه صلواتی در این محل آغاز تشییع بر پا بود؛ نوجوانی 14 ساله شاخه گل‌هایی را به دست مردم می‌داد و همه منتظر آمدن بهروز بودند.

ساعت 10: 10 آمبولانسی که پیکر بهروز را حمل می‌کرد به محل آغاز تشییع رسید. اباذر اسدی مسئول روابط عمومی کمیته جستجوی مفقودین خودروهایی که در خیابان بودند را هدایت می‌کرد تا پیکر شهید را از آمبولانس خارج کنند. بالاخره پیکر شهید «بهروز صبوری» بعد از 31 سال بر شانه‌های بچه‌های محله‌شان نشست؛ مردم با پرتاب گل و پاشیدن گلاب و ذکر الله اکبر به استقبال این عزیز تازه از سفر برگشته رفتند.

مادر بهروز دیگر به آرزویش رسیده، او گمشده‌اش را پیدا کرده و آرام است. هر وقت او را در مراسم تشییع شهدای گمنام می‌دیدیم، با سوز دل اسم بهروزش را صدا می‌زد و خطاب به شهدای گمنام می‌گفت: «باز هم تنها آمدید؛ چرا دوستتان را نیاوردید؟» .

حال خوش مادر بهروز

بارها شنیده‌ایم که در محفل شهیدان شفاست و شفاعت؛ یک مادر در جمع مشایعت‌کنندگان دیده می‌شد که او دختر دو ساله‌اش را در آغوش گرفته و می‌گفت: «آمده‌ام تا شفای چشم دخترم را از شهید بگیرم؛ چشم دخترم نیاز به عمل جراحی دارد؛ خداوند با دعای این شهید به دخترم نظر کند تا پیوند چشم او با موفقیت انجام شود» .

زنان و مردان پیر و جوان در این مراسم حضور دارند؛ آن‌هایی که آمده بودند اجر قدم‌هایشان را با غایبان تقسیم می‌کردند؛ حتی برخی از مشایعت‌کنندگان بعد از تماس با دوستان و اعضای خانواده که نتوانسته بودند، بیایند تلفن همراه را به سمت تابوت شهید می‌گرفتند تا سلام غایبان هم به شهید برسد.

تابوت روی دست‌ها، روی تابوت پر از شاخه‌های گل، نگاه خیره مادر به تابوت و نگاه شهید صبوری در قاب عکس به مردم، گونه‌های خیس مردم؛ توصیف ثانیه‌ای از این تشییع است.

پیکر شهید صبوری در جریان خاک‌سپاری دو شهید گمنام در دانشگاه خلیج‌فارس بوشهر در اردیبهشت ماه 1389 در این محل آرام گرفته بود و هویت این شهید بعد از گذشته سه سال از خاک‌سپاری با آزمایش DNA شناسایی شد

بالاخره پیکر شهید صبوری به صحن امامزاده حسن (ع) رسید؛ جمعی زیادی از مردم هم در صحن منتظر رسیدن بهروز بودند. آن‌ها با دیدن پیکر بهروز ندای یا حسین (ع) و یا زهرا (س) سر دادند. پیکر شهید به محل تعبیه شده منتقل شد. شور و شعور و شوق دیدار...

گروه دمام‌زنی که اعضای آن هم جوانان اسلامشهری بودند، صفایی دیگر به این مراسم بخشیدند.

مادر شهید مفقودالاثری که در جمع مشایعت‌کنندگان بود می‌گفت: «خوش به حال مادر بهروز که عزیزش را پیدا کرد؛ خدا کند من هم عزیزم را پیدا کنم» .

حال خوش مادر بهروز

یکی از رزمندگان دفاع مقدس برای مردم گفت: قرار بود پیکر شهید «بهروز صبوری» در دهه دوم ایام فاطمیه برگزار شود اما به دلیل بی‌تابی مادر این شهید، مراسم تشییع و تدفین شهید در دهه اول ایام فاطمیه برگزار شد. او در ادامه گفت: برخی هم می‌گفتند که چرا شب عید دل مردم را خون می‌کنند؛ باید بدانیم که اگر امثال بهروزها نبودند، ما هم عید نداشتیم.

با حضور انبوهی از زائران شهید، نماز بر پیکر بهروز اقامه شد؛ بعد هم با قرائت زیارت عاشورا پیکر شهید را در میان ناله‌های مردم از تابوت شهید بیرون آوردند و با ندای «یا حسین (ع)» پیکر را روی دست گرفتند؛ مردم که در دور داربست‌ها ایستاده بودند از سربازان می‌خواستند تا پرچم پیچیده شده به دور تابوت شهید را برای تبرک به آن‌ها بدهند.

مادر شهید که داخل مزار پسرش رفته بود، خانه ابدی بهروز را سر و سامان می‌داد و بالاخره بهروز در مزارش در صحن امامزاده حسن و در همسایگی 5 شهید گمنام دیگر آرام گرفت.

مادر شهید صبوری در پایان مراسم خطاب به حاضران گفت: «از اهالی امامزاده حسن (ع) و مخصوصاً دوستان قدیم و همرزمان شهیدم تشکر می‌کنم. من هیچ‌کدام از این محبت‌ها را نمی‌توانم جبران کنم. مگر آنکه خود خانم فاطمه زهرا (س) آن را برای شما جبران کند» .

حال خوش مادر بهروز

شهید بهروز صبوری 31 سال پیش در عملیات مسلم ابن عقیل در منطقه سومار در حالی که 18 سال بیشتر نداشت به شهادت رسید و پیکر او به دلیل شرایط عملیات در منطقه ماند.

مادر شهید صبوری که سال‌ها منتظر شنیدن خبری از فرزندش بود، مانند دیگر مادران انتظار به دنبال عزیزش می‌گشت؛ او حتی چندین بار به منطقه سومار و محل شهادت پسرش می‌رود تا بلکه نشانی از او پیدا کند تا اینکه 8 اسفند ماه 92 طبق اعلام معراج شهدای مرکز و کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح خبر احراز هویت شهید بهروز صبوری اعلام شد.

پیکر شهید صبوری در جریان خاک‌سپاری دو شهید گمنام در دانشگاه خلیج‌فارس بوشهر در اردیبهشت ماه 1389 در این محل آرام گرفته بود و هویت این شهید بعد از گذشته سه سال از خاک‌سپاری با آزمایش DNA شناسایی شد. شناسایی شهید صبوری بدین شرح بوده که نمونه خون خانواده شهید با نمونه استخوان شهید که در بانک اطلاعات ژنتیک شهدای گمنام ثبت شده بود، تطابق پیدا کرد و هویت بهروز مشخص شد.




برچسب ها: شهید مفقوالاثر، شهید سومار، شهید بهروز صبوری، مادر مفقودالاثر،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 بهمن 1392 توسط قاصدک | نظرات ()

امدادگر


بار اولم بود که مجروح می‌شدم و زیاد بی‌تابی می‌کردم یکی از برادران امدادگر بالاخره مد بالای سرم و با خونسردی گفت:«چیه، چه خبره؟»


صلوات بفرست

بار اولم بود که مجروح می‌شدم و زیاد بی‌تابی می‌کردم یکی از برادران امدادگر بالاخره آمد بالای سرم و با خونسردی گفت:«چیه، چه خبره؟»تو که چیزیت نشده بابا!

تو الان باید به بچه‌های دیگر هم روحیه بدهی آن وقت داری گریه می‌کنی؟! تو فقط یک پایت قطع شده! ببین بغل دستی است سر نداره هیچی هم نمی‌گه.

این را که گفت بی‌اختیار برگشتم و چشمم افتاد به بنده خدایی که شهید شده بود!

بعد توی همان حال که درد مجال نفس‌کشیدن هم نمی‌داد کلی خندیدم و با خودم گفتم عجب عتیقه‌هایی هستند این امدادگرا.

اللهم الرزقنا توفیق الپارتی

وقتی آشپز مراعات حال برادران سنگین وزن- هیكلی تداركاتی- را می‌كرد و غذایشان را یك كم چربتر می‌كشید، یا میوه درشت‌تری برایشان می‌گذاشت، هر كس این صحنه را می‌دید، به تنهایی یا دسته جمعی و با صدای بلند و شمرده شمرده شروع می‌كردند به گفتن: «اللهم الرزقنا توفیق الپارتی فی الدنیا و الاخره!» یعنی دارید پارتی بازی می‌كنید حواستان جمع باشد!

نوار خالی

حاضر جوابی، غیر از ظرافت طبع و رعایت ادب و دوستی و راستی، حد و حدودی نیم شناخت بلكه خود پلی بود برای عبور از فاصله های سنی و علمی و مقامی. حاج غلام مسئول اطلاعات عملیات بود. شب عملیات طبق معمول می خواست بچه ها را توجیه كند كه همهمه آن ها مانع از آن بود.

ـ بچه ها ساكت باشد و گوش كنید، من سرم درد می كند...

ـ نوار خالی گوش كن خوب می شود حاجی!(این پاسخ كسی جز حسین طحال نبود)

زندگی یك ساعته

در عملیات كربلای 4 به یكی از برادران سپاهی كه بنه(پسته كوهی) را با پوست سخت می جوید گفتم:

ـ اصغری دندان هایت خراب می شود.

ـ یك ساعت بیشتر با آنها كار ندارم. بعد از آن چه خراب، چه درست!




برچسب ها: شوخ طبعی ها، فرهنگ جبهه، جانبازان،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 13 بهمن 1392 توسط قاصدک | نظرات ()

به تعاون جبهه رفته می‌رویم


«اکرم اسماعیلی» از زنان فعال دوران دفاع مقدس بود که در زمان عملیات به مناطق جنوب می‌رفت و در معراج شهدا فعالیت می‌کرد؛ زمانی هم که در تهران حضور داشت، در دبیرستان «تهذیب» منطقه 12 تهران هدایت ستاد پشتیبانی جنگ را به همراه سایر فرهنگیان و دانش‌آموزان بر عهده داشت.


به تعاون جبهه رفته می‌رویموی خاطره خواندنی از اعزام دو دانش‌آموز به پشت جبهه دارد که آن را می‌خوانیم.

                                                               ***

در دوران دفاع مقدس وقتی که عملیاتی قرار بود انجام شود، به پشت خط می‌رفتم و در بخش تعاون و گلخانه شهدا یا همان معراج شهدا فعالیت می‌کردم؛ یک روز دو دانش‌آموز که نسبتاً قد بلند بودند به تعاون آمدند و گفتند که قرار است بعد از این ما در بخش تعاون کار کنیم.

عصر روزی که آن‌ها آمدند، این دو دانش‌آموز را به گلخانه شهدا بردیم؛ وقتی در گلخانه باز شد، آن‌ها با پیکرهای شهدا مواجه شدند و انگار شوکی به آن‌ها وارد شده باشد، غش کردند.

بعد از دقایقی با تلاش دوستان این دو دانش‌آموز به هوش آمده و می‌گفتند: «پس کمپوت و خوراکی... کو؟ مگر اینجا تعاون نیست؟» در ابتدا متوجه حرف‌های آن‌ها نمی‌شدیم.


عصر روزی که آن‌ها آمدند، این دو دانش‌آموز را به گلخانه شهدا بردیم؛ وقتی در گلخانه باز شد، آن‌ها با پیکرهای شهدا مواجه شدند و انگار شوکی به آن‌ها وارد شده باشد، غش کردند


آن زمان به بوفه یا فروشگاه‌های مدرسه، «تعاونی» می‌گفتند؛ در زمان تقسیم نیروها در دوکوهه وقتی می‌بینند که این دو دانش‌آموز کم سن و سال هستند، به آن‌ها می‌گویند: «شما را به خط مقدم نمی‌توانیم بفرستیم، حالا شما آشپزخانه می‌روید یا تعاون؟» این دو دانش‌آموز هم به خیال اینکه تعاون جبهه، همان تعاونی مدرسه است، از خدا خواسته می‌گویند «به قسمت تعاون می‌رویم» . وقتی هم که با گلخانه آمدند، فکرش را نمی‌کردند با پیکرهای شهدا مواجه شوند.

بعد هم این دو دانش‌آموز تهرانی قبول کردند که در گلخانه بمانند؛ اوایل به یاد دارم، زمانی که می‌خواستند پیکر قطعه قطعه شهدا را در کنار هم قرار دهند، چشم بسته این کار را انجام می‌دادند؛ ما هم بالای سر کار بودیم؛ می‌دیدیم به جای اینکه پای راست قطع شده یک شهید را در کنار پای چپ بگذارند، پای چپ شهید دیگری را می‌گذاشتند؛ بعد هم به عشق این شهدا در گلخانه ماندند؛ این دو دانش‌آموز بعد از 3 4 ماه فعالیت در گلخانه به بخش دیگری اعزام شدند.




برچسب ها: شوخ طبعی، خاطرات خواندنی دفاع مقدس، تعاون جبهه،
نوشته شده در تاریخ شنبه 7 دی 1392 توسط قاصدک | نظرات ()

 الدخیل الخمینی

  اسرای عراقی تا به اسارت درمی‌آمدند، خیلی سریع این جمله را تكرار می‌كردند: «الدّخیل الخمینی و الموت لصدام. الدّخیل الخمینی و الموت لصدام.» كه ناخودآگاه ورد زبان ما هم شده بود. وقتی هیکل آن كماندو را دیدم که با غضب نگاهم می‌کرد، نزدیك بود كه قبض روح شوم. با خود گفتم، بهتر است اعلام اسارت کنم. ناخواسته و تند تند گفتم: «الدخیل الخمینی و الموت لصدام.»

اسارتفروردین 62 در عملیات «والفجر 1» در منطقه‌‌ی شمال فکّه، تك‌تیرانداز یکی از گردان‌های خط شکن لشكر «31 عاشورا» بودم. نیمه‌شب بعد از حماسه‌آفرینی بسیجی‌های عاشورایی، خط را شکستیم. در جنگ میان نفرات دشمن، افرادی غیر عراقی بودند؛ ازجمله: کماندوهای اُردنی، سودانی و حتی دیگر کشورهای عربی مانند، کویت، عربستان سعودی و... كه نیروهای رزمی‌شان را برای جنگ با ایران می‌فرستادند. این نیروها معمولا در خطی پشت خط عراقی‌ها سنگر می‌گرفتند تا هر وقت نیروهای ایرانی از خط اوّلشان عبور كردند، با آنان درگیر شوند و اگر نیروهای عراقی قصد فرار یا اسارت به دست نیروهای اسلام را داشتند، زیر آتش رگبار به هلاکت برسانندشان.

در یکی از عملیات‌ها که نزدیک بود خط را بشکنیم، بمب‌باران شیمیایی دشمن آغاز شد. همین کارهای دشمن و بی‌اهمیت بودن جان نیروهایشان، باعث شد بسیاری از اسیرهای عراقی، پس از دوران اسارت با ما بجنگند. این‌چنین بود که نیروهای عراقی از مهاجرین عراقی تا اسرا و شیعیانی که از ابتدا با صدام مبارزه می‌کردند، تیپ «بدر» را شكل دادند.

پس از عملیات، وقتی هوا روشن شد، گردان ما با یکی از گردان‌های هوابرد شیراز ادغام شد، تا سنگرهای دشمن را پاک‌سازی كنیم. ابتدا عراقی‌ها را به اسارت فرا می‌خواندیم. اگر مقاومت می‌کردند، نارنجکی داخل سنگرشان می‌انداختیم؛ سپس سنگرها را پاک‌سازی می‌کردیم.

با این‌كه شانزده سالم بود، از ستون جلوتر افتاده بودم. به سنگری رسیدم و به عربی گفتم: «قولوا لا اله الالله»  

از فردای آن روز بچه‌های گردان تا به یكدیگر می‌رسیدند، می‌گفتند: «الدخیل الخمینی، هان؟» و دیگری جواب می‌داد: «الموت لصدام، هان؟» و این قضیه اسباب خنده و شادی بچه‌های گردان را تا مدت‌ها فراهم كرده بود

و... منظورم این بود که تسلیم شوید. كسی جواب نداد. خیلی تشنه‌ام بود. معمولا در سنگرهای دشمن آب خُنک و گوارا پیدا می‌شد. وقتی دیدم صدایی نمی‌آید و کسی خارج نمی‌شود، به سرعت وارد سنگر شدم. ناگهان لوله‌ی داغ اسلحه را پشت سرم احساس كردم. آرام‌آرام از سنگر بیرون آمدم. تا چشمم به هیکل بزرگ او افتاد، رنگم پرید. کماندویی اردنی یا سودانی بود، دقیقا یادم نیست. فقط می‌دانم عراقی نبود.

اسرای عراقی تا به اسارت درمی‌آمدند، خیلی سریع این جمله را تكرار می‌كردند: «الدّخیل الخمینی و الموت لصدام. الدّخیل الخمینی و الموت لصدام.» كه ناخودآگاه ورد زبان ما هم شده بود. وقتی هیکل آن كماندو را دیدم که با غضب نگاهم می‌کرد، نزدیك بود كه قبض روح شوم. با خود گفتم، بهتر است اعلام اسارت کنم. ناخواسته و تند تند گفتم: «الدخیل الخمینی و الموت لصدام.»

بدون آن‌که بدانم اصلا چه می‌گویم، این جمله را تکرار می‌کردم. او لبش را گزید و با چهره‌ی عصبانی گفت: «الدخیل الخمینی، هان؟... الموت لصدام، هان؟...»

و چند تا فحش عربی نثارم کرد. بدون آن‌که بدانم باید چیزی غیر این را بگویم، جواب دادم: «نعم، نعم یا سیدی!»

با پوتین‌های بزرگش لگد محكمی به من زد که دو متر به هوا پرت شدم و چند متر آن طرف‌تر افتادم. من هم میان ناله‌ام طوری كه متوجه نشود، به ترکی بهش گفتم: «اِشَّگ آدام.»

یک مرتبه گلنگدن را کشید و آمد بالای سرم. چشم‌هایش کاسه‌ی خون بود. شاید با خودش فکر می‌کرد که این بسیجی‌های  نوجوان چه‌قدر شجاع و با ایمان‌اند كه مدام تکرار می‌کنند: الدخیل الخمینی...

تازه دوزاری‌‌ام افتاده بود که ای دل غافل، من باید برعکس می‌گفتم، تا آمدم بگویم لا ...، به گمان این‌که دوباره می‌خواهم آن جمله را تکرار کنم، بر سرم فریاد زد و گفت: «اُسکوت.»

و انگشتش را به اشاره‌ی هیس مقابل لب‌هایش گرفت. آماده‌ی شلیک بود. چشم‌هایم را بسته بودم و داشتم اَشهدم را می‌خواندم و كم‌كم از او فاصله می‌گرفتم که ناگهان صدای تیری آمد. بلافاصله تیر دیگری به بازوی راستم خورد كه مرا به هوا بلند کرد و محکم به روی خاکریز کوبید. چشم که باز کردم دیدم بسیجی‌های لشكر «علی‌بن ابی‌طالب(ع)» قم با لبخند، بالای سرم هستند و آن غول بی‌شاخ و دم در گوشه‌ای به خاک افتاده و به درک واصل شده است.

ظاهراً آنان ماجرای مرا دیده بودند، هی با خنده می‌گفتند: «الدخیل الخمینی، هان؟ الموت لصدام، هان؟»

و مدام تکرار می‌کردند. یکی از آنان که مسن‌تر بود، صورتم را بوسید و بازویم را بست. بعد مرا راهی عقب كرد. از فردای آن روز بچه‌های گردان تا به یكدیگر می‌رسیدند، می‌گفتند: «الدخیل الخمینی، هان؟»

و دیگری جواب می‌داد: «الموت لصدام، هان؟»

و این قضیه اسباب خنده و شادی بچه‌های گردان را تا مدت‌ها فراهم كرده بود.




برچسب ها: شوخ طبعی ها، اسارت، دخل الخمینی، الموت صدام،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 27 آذر 1392 توسط قاصدک | نظرات ()

برگی از وصیت نامه شهید حاج یدالله كلهر

بـا سلام و درود بر محمد(ص) و امام زمان عج و نایب بر حقش امام خمینی رهبر بزرگ تمامی مسلمین و مستضعفین جهان رهبری كه تمامی ما را از منجلاب خواری و ذلت به بیرون كشیده و به راه راست هدایتمان كـرد و نـوری شد در تاریكی راه كه بتوانیم در حركت خودمان را از تمام راههای انحرافی بازداریم و در راه مستقیم كه همان ا... می باشد حركت خود را ادامه دهیم با این راهنمایی امام عزیزمان بود كه راه خودمان را پیدا و انتخاب كردیم تا بتوانیم جبران زمان جاهلیت خودمان را بكنیم.

خـدایـا شاهد باش كه از تمام مظاهر مادی دنیا برهیم تا بیشتر به تو نزدیك شویم و به تو بپیوندیم.

خدایا شاهد باش به عشق تو در مسیر تو حركت كردیم و اینك فقط پیوستن به تو را انتظار داریم.

خدایا من خواهان شهادتم نه به این معنی كه از زندگی كردن در این دنـیـا خـسـتـه شـده ام و خـواسـتـه بـاشم خود را از دست این سختی ها و نـاملایمات دنیوی خلاص كنم بلكه می خواهم شهید شوم تا اگر زنده ام مـوجـودی نـبـاشم كه سبب جلوگیری از رشد دیگران شوم تا شاید خونم بتواند این موضوع را جبران كند و نهال كوچكی از جنگل انبوه انقلاب را آبیاری كند.

مـی خـواهم شهید شوم تا خونم به سرور شهیدان حسین علیه السلام گواهی دهد كه من مانند مردم كوفه نیستم و رهرو راهش بوده ام.

ای بـهـتر از همه دوستها و یارها مرا دریاب. ای معشوقم مرا توخش بخوان من انسانی گنهكار و روسیاه هستم.

مرا فراخوان كه دیگر نمی توانم صبر كنم و صبرم به پایان رسیده است.

گرچه سخت و ناگوار است بین دوستان صمیمی جدایی افتد و چه سخت است آن زمان كه یك رهرو به مقصد ش برسد و دیگری مثل من به مقصد خویش نرسد.

بارالها خودت این سختی ها را از دوش من بردار...




برچسب ها: لشگر 10 سید الشهدا، یدالله کلهر، وصیتنامه شهید کلهر،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 27 آذر 1392 توسط قاصدک | نظرات ()

رسم شهدا را بیشتر بشناسید

سردار شهید حمید کارگر، 1339 در محمودآباد مازندران متولد شد. رضا کارگر، پدر حمید، کارگر شرکت نفت بود و وضع مالی مناسبی نداشت. حمید شش ساله که شد، خانواده وی محمودآباد را ترک و برای ادامه زندگی به تهران رفتند. حمید، دوران ابتدائی را در دبستان، رضا پهلوی معدوم، «حافظ کنونی» پشت سر گذاشت.


 نهارش را به مدرسه می‌بردسردار شهید حمید کارگر

حمید، تابستان‌ها، در یک خیاطی شاگردی می‌کرد تا کمک خرج پدر باشد، پدری که خود، کارگر بود. حمید در حین کار در خیاطی، به کلاس آموزش قرآن هم می‌رفت، بیشتر توجه‌اش، به بچه‌هایی بود که وضع مالی مناسبی نداشتند. لیلا کارگر، مادر شهید حمید کارگر از فرزند شهیدش نقل می‌کند: «یک روز متوجه شدم، حمید وقتی ناهار می‌خورد، در حین غذا خوردن، یک لقمه از غذایش را داخل دهانش می‌گذارد، یک لقمه را هم می‌گذارد، توی کیف مدرسه‌اش. یک روز، مدیر مدرسه من را خواست!»

گفت: مادر حمید! چرا پسرتان نهارش را به مدرسه می‌آورد؟ چند بار کیف حمید را وارسی کردیم، غذای لقمه لقمه، داخل کاغذی، بسته‌بندی دیدیم. مگر پسرتان در خانه غذا نمی‌خورد؟ مادر شهید کارگر ادامه داد، مدیر مدرسه گفت: شما در خانه مشکلی دارید که حمید، غذایش را توی مدرسه می‌خورد. حمید را همان لحظه صدا زد و آمد. تا من را دید، به گریه افتاد.

گفتم: پسرم، چرا این کار را می‌کنی؟ مدیر از دست تو، خیلی ناراحت است. چرا این کار را می‌کنی پسرم؟ این را که گفتم، حمید به گریه افتاد. دست من را گرفت و کشید، از جلوی مدیر کمی آن طرف‌تر برد. گفت: نه مادر، من این غذا را برای دوستم که در منزل غذا نمی‌خورد، می‌آورم، آخر دوستم، خیلی فقیر هستند. من نمی‌خواستم شما بدانید، نمی‌خواهم که آقای مدیر بفهمد. رفیقم خجالت می‌کشد، مادر، آبروی دوستم می‌رود. این ماجرا همچنان ادامه داشت.

گرفتن پول به بهانه خرید کفش

یک روز حمید گفت: مادر مقداری پول بده کفش بخرم. کفش‌های من خیلی پاره است، توی مدرسه بچه‌ها یک جوری نگاهم می‌کنند. من خجالت می‌کشم. رضا کارگر، پدر شهید حمید کارگر فرمانده گردان حمزه سیدالشهدا (ع) نیز می‌گوید: حمید که گفت کفش نیاز دارم، در جوابش گفتم: «حمید جان باشه، پس بیا با هم برویم تا برایت یک کفش خوب بخرم.»

گفت: شرمنده مقداری پول می‌خوام. گفتم می‌خواهی کفش بخری، خندید، دست کردم توی جیبم، مقداری پول به حمید دادم. شب دوباره دیر به خانه آمد، پایش را شست و خوابید

پدر شهید کارگر افزود، حمید گفت: «نه، شما بهم پول بدهید، با دوستم قرار گذاشتم که با هم برویم کفش بخریم. آخر او هم از باباش پول گرفته، تا با هم برویم کفش بخریم. خاطرت جمع باشد بابا، کفش محکم و خوبی می‌خرم». پدر حمید گفت:« باشد، حالا که قرار گذاشتی، با دوست خودت بروی و کفش بخری، خب برو.» پول را دادم و حمید، با خوشحالی رفت. آن شب حمید دیر به منزل آمد. توی خواب و بیداری بودم که داشت، پایش را که شسته بود، خشک می‌کرد.

وی ادامه داد: صبح به یاد کفش حمید افتادم، رفتم دیدم همان کفش قبلی‌اش را داخل روزنامه گذاشته، دیگر حرفی نزدم. به روی حمید نیاوردم. چند روزی گذشت، دوباره حمید آمد نزد من و گفت:« شرمنده مقداری پول می‌خوام.» گفتم می‌خواهی کفش بخری، خندید، دست کردم توی جیبم، مقداری پول به حمید دادم. شب دوباره دیر به خانه آمد، پایش را شست و خوابید.

پدر شهید کارگر افزود: صبح رفتم، دیدم همان کفش است. توی همان روزنامه، کفش کهنه خودش، لای روزنامه پیچیده بود که ما متوجه نشویم که کفش نخریده، یواشکی وقتی داشت بیرون می‌رفت، کفش کهنه را که از لای روزنامه بیرون آورد، گفتم: «حمید جان، پول‌ها را چکار کردی؟ »گفت: پول را دادم به همان دوستم که وضع مالیشان اصلاً خوب نیست، پدرش فلج است.




برچسب ها: سیره شهدا، شهید کارگر، رسم عاشقی،
نوشته شده در تاریخ شنبه 2 آذر 1392 توسط قاصدک | نظرات ()

یک وصیت‌نامه مالی

اسماعیل جمال از جمله شهیدان دوران دفاع مقدس است که در وصیتی جالب توجه در مورد امور مالی
خود نوشته است.

متن وصیت‌نامه شهید جمال به شرح زیر است.
یک وصیت‌نامه جالب

بسم الله الرحمن الرحیم

اینجانب اسماعیل جمال، فرزند حسن، دارنده شماره شناسنامه 115، متولد 1343. اموالی که دارم به شرح زیر اعلام می‌دارم که وصی خودم را پدر بزرگوارم قرار داده و در اجرای آن با حضور و نظر حاج شیخ حسن اختری یا حاج شیخ غلامحسین مهدوی نژاد دایی و امام جمعه سرخه است.

1- یک تخته قالی 4*3 که آن را خریداری کرده‌ام و در اختیار پدرم است که اگر خواستند، استفاده کنند.

2-مبلغ 2000 ریال در بانک سپه شعبه ژاندارمری مشهد پس انداز داشتم که آن را انتقال داده‌ام به بانک سپه شعبه چهارراه مازندران سمنان، ضمناً 5000 ریال، چون پس‌انداز قرض‌الحسنه بوده است، برنده شده‌ام.

3- مقداری کتاب در کتابخانه شخصی خود دارم که هرچه احتیاج خانواده و پسر دایی‌ها، محمد و حسینعلی، بود بردارند و بقیه را به هر کتابخانه‌ای که دایی و امام جمعه سرخه تشخیص دادند اهدا کنند.

4- مبلغ 370000 ریال در بانک قرض‌الحسنه سرخه پس‌انداز دارم که دفترچه آن نیز در همان بانک قرار دارد.

5- مبلغ 200000 ریال به محمد آقا، داماد عزیزمان، قرض داده‌ام.

6- مبلغ 50000 ریال به علی چتری (یکی از دوستانم) قرض داده‌ام که خودشان پس می‌دهند، لازم به گفتن نیست.

7- ضبط صوت و تلویزیون نیز مال خودم است که پول تلویزیون را به دایی شیخ حسن نداده‌ام و این دو نیز در اختیار پدرم است.

خمس تمامی این اموالی که در اختیارم بوده را نداده‌ام. اگر تعلق می‌گیرد، بپردازید

 
8- 10 عدد نوار ضبط صوت و یک عدد نوار ویدئو و مقداری باطری در کتابخانه شخصی‌ام موجود است که متعلق به جنگ است و در این مورد آقای حسنعلی رمضانی و محمد احسانی یا جعفر سبحانی در جریان هستند و به ایشان بدهید تا در جای خودش استفاده کنند.

9- مبلغ 9000 ریال در بانک ملی شعبه مرکزی سمنان نیز پس‌انداز دارم.

10- مبلغ 200000 ریال از بانک ملی وام گرفته‌ام که ماهیانه از حقوق من کم می‌شود.

11- مقدار 1800 ریال به پسر عمه عباس بدهکارم که امیدوارم آن را بپردازید.

12- 15 روز روزه سال 65 و 21 روز روزه سال 66 را ادا نکرده‌ام، جمعاً 36 روز.

13- خمس تمامی این اموالی که در اختیارم بوده را نداده‌ام. اگر تعلق می‌گیرد، بپردازید.

14- مبلغ 50000 ریال جهت حسینیه شهدا و 50000 ریال جهت کمک به جبهه‌ها از پول من بپردازید.

در آخر، از کلیه امت حزب‌الله و دوستان و همسایگان و وابستگان دور و نزدیک حلالیت می‌طلبم. امیدوارم که اگر از من بدی و یا نافرمانی دیدند، مرا عفو کنند.

بنده حقیر خدا

اسماعیل جمال

66/8/23

 




برچسب ها: وصیتنامه شهدا، خمس شهدا، خمس، حق الناس، شهید اسماعیل جمال،
نوشته شده در تاریخ شنبه 2 آذر 1392 توسط قاصدک | نظرات ()

خاطره رهبر عظیم الشان انقلاب از جبهه

مقام معظم رهبری در هنگام حضور در مناطق جنگی لباس نظامی می‌پوشیدند، روزهای جمعه که برای دادن گزارش جنگ به امام (ره) باید خودشان را به تهران می‌رساندند و برای اقامه نماز جمعه آماده می‌شدند.

خاطره رهبر انقلاب از جبهه« ایشان وقتی به اتاق امام (ره) رسیدند شروع کردند به باز کردن بند پوتین‌هایشان در حالی که حضرت امام (ره) پشت پنجره ایستاده بود و با لبخند به رهبر انقلاب نگاه می‌کردند.»

«وقتی ایشان وارد اتاق امام (ره) شدند و بر دستان رهبر کبیر انقلاب بوسه زدند، امام (ره) آرام به پشتش زد و فرمود زمانی پوشیدن لباس سربازی در عرف ما خلاف مروت بود، ولی الآن می‌بینیم چقدر برازنده شما است.» که در این زمان مقام معظم رهبری بسیار شادمان شدند.

این خاطره به یاد ماندنی را ایشان در دیدار با طلاب و روحانیونی که در تاریخ 24 آبان 66 عازم جبهه بودند، نیز بازگو کردند.

خاطره‌ای از رهبر انقلاب در روزهای عاشورایی جبهه‌های حق علیه باطل :

در یکی از همین روزهایی که ما در خطوط جبهه حرکت می‌کردیم، یک نقطه‌ای بود که قبلاً دشمن متصرف شده بود، بعد نیروهای ما رفته بودند آن‌جا را مجدداً تصرف کرده بودند، بنده داشتم از این خطوط بازدید می‌کردم و به یگان‌ها و به سنگرها و به این بچه‌های عزیز رزمنده‌مان سر می‌زدم، یک وقت دیدم یکی دو تا از برادران همراه من خیلی ناراحت، شتابان، عرق‌ریزان، آشفته، آمدند پیش من و من را جدا کردند از کسانی که داشتند به من گزارش می‌دادند که یک جمله‌ای بگویم، دیدم که این‌ها ناراحتند گفتم چیه؟ گفتند که بله ما داشتیم توی این منطقه می‌گشتیم، یک وقت چشممان افتاده به جسد یک شهیدی که چند روز است این شهید بدنش در زیر آفتاب این‌جا باقی مانده.

 

کلمات را در فضا پراکند و در تاریخ گذاشت فریاد زد «بأبی المظلوم حتی قضی، بأبی العطشان حتی مضی» پدرم قربان آن کسی که تا آن لحظهء آخر تشنه ماند و تشنه‌لب جان داد

 

من به شدت منقلب شدم و ناراحت شدم و به آن برادرانی که مسئول بودند در آن خط و در آن منطقه، گفتم سریعاً این مسئله را دنبال کنید، جسد این شهید را بیاورید و جسد شهدای دیگر را هم که در این منطقه ممکن است باشند جمع کنید. اما در همان حال در دلم گفتم قربان جسد پاره پاره‌ات یا اباعبدالله، این‌جا انسان می‌فهمد که به زینب کبری چقدر سخت گذشت، آن وقتی که خودش را روی نعش عریان برادرش انداخت، و با آن صدای حزین، با آن آهنگ بی‌اختیار، کلمات را در فضا پراکند و در تاریخ گذاشت فریاد زد «بأبی المظلوم حتی قضی، بأبی العطشان حتی مضی» پدرم قربان آن کسی که تا آن لحظهء آخر تشنه ماند و تشنه‌لب جان داد.

بیانات در خطبه‌های نماز جمعه 1367. 06. 04




برچسب ها: حضور رهبر انقلاب در جبهه ها، خورشید جبهه، رهبری و جنگ،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 30 مهر 1392 توسط قاصدک | نظرات ()

حجاب در وصیت نامه شهدا
فارغ از دغدغه‌های فرهنگی حجاب و اینکه تاکنون چه قدم‌هایی برای ارتقای این فرهنگ دینی برداشته‌ایم، به سراغ شهدا و وصایای آن‌ها در این باره می‌رویم؛ آنان که حجاب را لباس رزم می‌دانستند.

شهادتحجاب از جمله توصیه‌هایی است که شهدای هشت سال جنگ تحمیلی بر آن تأکید بسیار داشتند و دارا بودن آن را ضامن بقای جامعه اسلامی برشمرده‌اند. در این راستا وصیت‌نامه چهار شهید را درباره حجاب مرور می‌کنیم.

شهید حمیدرضا نظام درباره حجاب وصیت کرده است: «خواهرم، حجاب نشانگر زیبایی روح و اندیشه توست. خواهرم، حجاب تضمین‌کننده سلامت و پارسایی جامعه است. جامعه را به ویرانی مکش. خواهرم، حجاب مجوز ورود تو به بهشت است و آیا واقعاً بهشت نمی‌خواهی؟‌

خواهرم، غنچه نهفته در برگ را نچینند؛ از بی‌حجابی است اگر عمر گل کم است؛ نهفته باش و همیشه گل باش» .

شهید محمدعلی زرین‌کفش در وصیت‌نامه خود آورده است: «این موضوع مهم را در نظر بگیرید که حضرت زینب (س) و اهل بیت امام حسین (ع) بودند که با اعمال خود خون امام حسین (ع) را به ثمر رسانیدند و پیام خون شهدا را به تمامی انسان‌ها دادند و همواره در همان حالت اسارت، مهم‌ترین مسئله برای آن‌ها حجاب و دوری از چشم نامحرمان بود.»

از تمامی خواهرانم می‌خواهم که حجاب، این لباس رزم، را حافظ باشند. آن چنان پوشیده ظاهر و باطن باشند که باعث خشم دشمن و خوشحالی دوستان شوند، و البته این‌ها همه باید برای خدا باشد

شهید عباس شعیبی نیز در وصیت‌نامه‌اش گفته است: «تو را سفارش می‌کنم که حجابت را و دیگر رسالت‌های زینبی (س) را فراموش نکنی و جنگ تو مبارزه با بی‌بند و باری‌ها و بی‌حجابی‌ها و خلاصه نبرد با خودفروختگان داخلی است. این وظیفه شما و همه پیروان زینب (س) است.»

شهید احمد عظیمی‌جوزانی نیز در این باره توصیه کرده است: «از تمامی خواهرانم می‌خواهم که حجاب، این لباس رزم، را حافظ باشند. می‌خواهم هر زمان که آن‌ها را می‌بینم به وجودشان افتخار کنم، و می‌خواهم زمانی که آن‌ها را می‌بینم، آن چنان پوشیده ظاهر و باطن باشند که باعث خشم دشمن و خوشحالی دوستان شوند، و البته این‌ها همه باید برای خدا باشد.»




برچسب ها: حجاب از منظر شهدا، شهدا، وصیتنامه، حجاب در وصیت شهدا،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 30 مهر 1392 توسط قاصدک | نظرات ()

مادر شهید حاج امینی هم پرکشید
وقتی می‌خواهند تصویری از شهید را به نمایش بگذارند، تصویر زیبای امیر حاج امینی با آن عروج ملکوتی و آرامش در چهره و لبخند ملایم و زیبا بیش از هر چیز جلوه گر می‌شود.

مادر شهید حاج امینی هم پرکشیدسردار خضرایی به مناسبت درگذشت مادر شهید والامقام امیر حاج امینی پیام تسلیت داد.

وی در این پیام آورده است: رسیدن به جایگاه شهادت به عنوان عالی‌ترین مرتبه‌ای که انسان در عالم خاکی برای وصال معشوق می‌تواند به آن دستی‌اید با پرورش روحانی انسان در دامان مادرانی که به حق بهشت زیر پای آنان می‌باشد دست یافتنی است. مادرانی که فرزندانشان ذره ذره خاک میهن شدند تا آسیبی به دین و میهن نرسد.

خبر ناگوار درگذشت مادر شهید والامقام امیر حاج امینی، شهیدی از گردان انصار الرسول لشکر 27 محمد رسول الله (ص) که دلاورمردی او در صفحات تاریخ هشت ساله دفاع مقدس ثبت و ضبط شده است موجب تأثر و تألم خاطر شد.

اینجانب به سهم خود درگذشت این بانوی وارسته و صالحه را به خانواده محترم شهید تسلیت عرض کرده و از خداوند برای آن مرحومه طلب آمرزش و برای بازماندگان طلب صبر کرده و از خداوند متعال می‌خواهم روح آن مرحومه مغفوره با فرزند شهیدش محشور شود؛ ان شاء الله.

 

در ادامه مطلب چگونگی گرفته شدن این عکس تاریخی دفاع مقدس را بخوانید

 



ادامه مطلب
برچسب ها: لشگر 27 حضرت رسول، شهید امیر حاجی امینی، مادر شهید، شلمچه، شهید سعید جانبزرگی،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 17 مهر 1392 توسط قاصدک | نظرات ()

عکس یادگاری برای دیوار دوکوهه

سردار شهید «عباس کریمی» در اردیبهشت 1336 در روستای قهرود از توابع شهرستان کاشان به دنیا آمد؛ او در سال 1356 دیپلم خود را در رشته نساجی گرفت.

شهید فعالیت‌های سیاسی خود را علیه رژیم طاغوت در کاشان آغاز کرد و در ادامه برای سربازی به رکن دوم ارتش رفت که این هم
نقاشی دیواری
فرصت مناسبی برای عباس بود تا با بسیاری از وقایع انقلاب اسلامی آشنا شود.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی وارد سپاه شد و سرانجام در حالی که چهارمین فرمانده «لشکر پیاده - مکانیزه 27 محمد رسول الله (ص)» بود، در 23 اسفند 1363 در منطقه عملیاتی شرق رودخانه «دجله» بر اثر اصابت ترکش گلوله توپ به شهادت رسید.

 بعد از شهادت حاج ابراهیم همت، تصویر وی روی دیوار ساختمان فرماندهی لشکر 27 محمد رسول‌الله (ص) نقاشی می‌شود؛ حاج عباس کریمی در تابستان 1363 در پادگان دوکوهه روبروی ساختمان فرماندهی لشکر 27 محمد رسول‌الله (ص) با بسیجیان می‌ایستد و عکس یادگاری می‌گیرد؛ این عکس یادگاری حاج عباس در کنار تصویر نقاشی شده شهید همت قرار می‌گیرد، جای خالی که انگار منتظر حاج عباس است. و چند ماه بعد، نقاشی خود حاج عباس، در کنار تصویر شهید همت بر دیوار ستاد می‌نشیند. 

شهادت در اسلام، نه مرگی است که دشمن مجاهد تحمیل می‌کند، بلکه انتخابی است که وی با تمام آگاهی و شعور و شناختش به آن دست می آزد

هدیه‌ای برای اسلام 

 

وی این‌گونه وصیت می‌کند:

بسم الله القاسم الجبارین

چرا در راه خدا جهاد نمی‌کنید، در صورتی که جمعی ناتوان از زن و مرد و کودک شما در چنگالِ ظلمِ کافرانند.

و مالکم لا تقاتلون فی سبیل الله و المستضعفین من الرجال و النساء و الولدان و قاتلوهم حتی لاتکون فتنه و یکون الدین لله.

بکشید کافران را تا بر کنده شود ریشه فساد، و دین منحصر به دین خدا شود.

هیچ قطره‌ای در مقیاس حقیقت در نزد خدا از قطره خونی که در راه خدا ریخته می‌شود بهتر نیست و من می‌خواهم که با این قطره خون به عشقم برسم که خداست.

شهید کسی است که حقیقت و هدف الهی را درک کرد و برای حقیقت پایداری کرد و جان داد.

شهادت در اسلام، نه مرگی است که دشمن مجاهد تحمیل می‌کند، بلکه انتخابی است که وی با تمام آگاهی و شعور و شناختش به آن دست می آزد.

ولاتقولوا لمن یقتل فی سبیل الله اموات احیاء ولکن لاتشعرون.

و آن کسی که در راه خدا کشته شده مرده نپندارید بلکه او زنده ابدی است ولیکن همه شما این حقیقت را در نخواهید یافت.

عکس یادگاری

شهادت برای من یک فیض بزرگی است، من لیاقت یک شهید را ندارم و امیدوارم که آن‌ها که قبل و بعد از من به درجه شهادت نائل آمده‌اند، من را در آن دنیا شفاعت نمایند، ان شاء الله، و از قول من به تمام اقوام و خویشاوندان خصوصاً پدر و مادر و خواهرم و همسرم و برادرانم بگویید، بعد از من برای من گریه و زاری نکنند و در عوض به همه دوستان و آشنایان با چهره‌ای خندان تبریک بگویند و به آن‌ها بگویند جان او هدیه‌ای برای اسلام عزیز و امام امت بود، و در رابطه با شهادت من و بقیه برادرانم، که اگر لیاقت شرکت در جبهه‌های حق علیه باطل را داشتند، خانواده من صبر را پیشه کنید و صبر، نه این که در مقاب باطل و ناحق تسلیم شدن، بلکه استواری و ایستادگی در برابر ناملایمات، در برابر سختی‌ها، در مقابل گرفتاری‌ها و مبارزه سرسخت با مشکلات زندگی، مبارزه با هوای نفس، اجرای کلیه دستورات امام است. مبارزه با منافقین داخلی که خود نیز یک نو جبهه داخلی است؛ لذا طبق فرمایشات قرآن کریم: «واقتلوهم حیث ثقفتموهم واخرجوهم من حیث اخرجوکم والفتنه اشد من القتل.» هر جا مشرکان را دریافتید به قتل رسانید و از شهرهایشان برانید، چنانکه آنان شما را از وطن آواره کردند و فتنه گری که آنان کنند، سخت تر از جنگ و فسادش بیشتر است.

و در رابطه با رزمندگان اسلام باید بگویم که همیشه با توکل به خدا و ائمه معصومین و اجرای دستورات رهبر عزیز و عالی قدرمان بر دشمنان بتازید، تا آن‌ها را از صفحه روزگار بردارید و هیچ وقت بر پیروزی‌هایتان مغرور نشوید، چون در مرحله اول این شما نیستید که می‌جنگید و این شما نیستید که شلیک می‌کنید بلکه طبق آیه قرآن مجید: «وما رمیت اذا رمیت و لکن الله رمی» ، و شما باید مجاهد فی سبیل الله باشید. آن کسی که جهاد کند «کلمه الله هی العلیاء.»

تا این که اراده خدا بالا بیاید و حاکم بر اراده‌ها شود، این همان راه خداست.

سلام و دعای همیشگی‌تان را فراموش نکنید.

خدایا، خدایا، تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار. از عمر ما بکاه و بر عمر او بیفزایی.

خدایا خدایا رزمندگان ما را نصرت و یاری فرما.

عباس کریمی 27/ 1/ 61




برچسب ها: شهید عباس کریمی، لشگر 27 حضرت رسول، حاج همت، عکس یادگاری، دوکوهه،
(تعداد کل صفحات:14)      1   2   3   4   5   6   7   ...