تبلیغات
قاصدک
منوی اصلی
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
باسلام به نظر شما کدام یک از مباحث دفاع مقدس بیشتر مورد اقبال و توجه قرار میگیرد؟






آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره ما

قال الله تبارک وتعالی:
من طلبنی وجدنی، ومن وجدنی عرفنی،و من عرفنی عشقنی، ومن عشقنی عشقته ومن عشقته قتلته ومن قتلته فانا دیته
قال مولانا امیر المومنین علی (ع): نسال الله منازل الشهدا
مقام معظم رهبری:امروز کار برای شهدا باید در راس امور قرار گیرد.
تمام این دو حدیث گرانبها و فرموده مقام معظم رهبری
حضرت امام خامنه ای روحی فداه کافی است برای اینکه این وبلاگ تشکیل بشه.
عبد من عبید فاطمه الزهرا(سلام الله علیها)،حقیر الشهدا ،موردانه کش آستان بی کران شهدا ، قبرستان نشین عادات سخیف
سعید
******************
چه دعایی کنمت بهتر از این
که کنار پسر فاطمه (س) هنگام اذان
سحر جمعه ای از این ایام
پشت دیوار بقیع
قامتت قد بکشد
به دورکعت نمازی که نثار حرم و گنبد برپاشده حضرت زهرا (س) بکنی
جستجو

مطالب پیشین
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
وصیت شهدا
وصیت شهدا
کاربردی


قاصدک
گروه سایبری دیده بان
تبیین- دانشجویان بسیجی دانشگاه آزاد اسلامی کرج
من یك یهودی ام . . . !!
پایگاه خبری - تحلیلی صفوف آهنین
ابر برچسب ها

یک درس عشق بازی


می خواستم سراغ وصیت نامه شهدا بروم و این بار با زندگی و سخن یکی از آنان که زیبا با خدا سخن گفته را به دوستان معرفی کنم اما چه خوش درخشید نام «شهید حسن نوفلاح». وقتی زندگی نامه اش را خواندم تمام ذهنم معطوف بازی های جام جهانی والیبال شد؛ گویا خودش مرا هدایت کرد تا به جوانان درس عشق بازی بیاموزد.

شهید حسن نوفلاحکوچک و بزرگ ، پیر و جوان، زن و مرد برای پیروزی تیم والیبال دست به دعا برداشتند و با هر بردی شاد می شوند و با باخت تیم محزون، اما شهید «حسن نوفلاح» را چقدر می شناسیم؟

در حد یک نام بر تابلوی شهرداری در خیابان انقلاب؟ یا با نام پایانه کاوه؟ شاید اگر اهل ورزش باشید نام یکی از باشگاه های ورزشگاه شهید شیرودی در میدان هفت تیر.

اما او یک افتخار آفرین بود که در روز شهادتش روزنامه ها نوشتند: «ماهی طلایی آب های ایران به به دریای ابدیت پیوست»

شهید گذشته ازاین که مربی تیم ملی واترپلو جمهوری اسلامی ایران و قهرمان چندین دوره مسابقات کشوری در رشته شنا بوده است، عضو و کاپیتان تیم ملی والیبال جمهوری اسلامی ایران در زمان حیاتش نیز بود.

شهید نوفلاح در وصیت نامه اش خود را اینگونه خطاب می کند: «منم بنده ذلیل و ناتوان درگاهت، می دانم که مرا دوست داشتی و با اینکه توبه ام را شکستم باز با روی باز و گشاده مرا پذیرفتی و به من لطف کردی که مرا به این مکان مقدس آوردی و زبانم را به حمدو ثنای خود آشنا ساختی و باطنم را به دوستی خود آشنا کردی و علاقه ام را به چهارده معصومت افزون کردی، زبانم را به ذکر و دعا به در گاهت آشنا کردی و مرا در راهی که در پیش داشتم ثابت قدم»

حسن نوفلاح در 24 بهمن ماه 1361 چند روزی مانده به بازیهای آسیایی واترپلو در دهلی به شهادت رسید او اردوی تیم را رها کرد و به جبهه رفت اما چند روزی از خبر شهادت خونینش نرسیده بود که ایران از بازی در دهلی محروم شد.

شهید حسن نوفلاح

او امروز درقطعه 28 ردیف 85 شماره 2 گلزار شهدای بهشت زهرا(س) آرمیده است.

او در فراز دیگری از وصیت نامه اش می نویسد:« و ای شما منافقین کور دل که دل امیر مومنان علی ( ع ) را شکستید و یاران امام خمینی(ره) را از ما گرفتید شما ازاین بارسفر چیزی جزء خفت و خواری با خود حمل نمی کنید و بدانید که دل رنج کشیده مادران شهید داده و خواهران برادراز دست داده همیشه بر شما لعنت و نفرین خواهد فرستاد.»


 او اردوی تیم را رها کرد و به جبهه رفت اما چند روزی از خبر شهادت خونینش نرسیده بود که ایران از بازی در دهلی محروم شد


تنها یک هفته قبل از شهادتش وصیت نامه خود را در تاریخ 17/11/61 ساعت 2 نیمه شب در پادگان دوکوهه نگارش کرده است.

شهید در گوشه ای از وصیت نامه با سرور خود خلوت کرده و می گوید: «و ای سالارشهیدان حسین بن علی ( ع ) خیلی دوست داشتم که به زیارت قبرشش گوشه ات می آمدم و خاک کربلا را مرحم دردهایم می کردم ولی پروردگار مرا به پیش خود فراخوانده و امیدوارم که زیارت دیدن خودت در آن دنیا نصیبم شود.»

حسن با صاحب و ولی نعمت خود چه زیبا سخن می گوید: «مهدی جان (عج) چقدر دعا کردم که آن روی ماهت را ببینم و امیدوارم که آخرین لحظات عمرم آن رویت که نمی شود آن را به چیزی تشبیه کرد ببینم آقا جان شفیع و واسطه باش میان ما و خدا.»

امید که این ستارگان راه گشای راهمان باشند.




برچسب ها :
سیره شهدا ,  ورزش و شهدا ,  وصیتنامه ,  شهید حسن نو فلاح ,  شنا ,  شهید قهرمان واترپلو , 

 بیاد آنها كه 8 سال ماه رمضان داشتند


برگ زیر برگرفته از خاطرات مصور استاد عزیز حاج علی اقای دلبریانه. یاد و خاطره همه شهدای گران نوح و یاسین و شهید
 جلیل القدر محدثی فر گرامی


چه خوش آن نمازی كه امامش تو باشی

آنها كه باور داشتند ، "خدا " از همه بزرگتر است و همه چیز  تنها بدست اوست 

خاكیانی كه با بندگی خود  و با مجاهدت خالصانه نظر آسمانیان را جلب كردند

هوای داغ خوزستان، سایت 5 سال 1363 جمع بچه های واحد تخریب لشكر 21 امام رضا علیه لسلام

شهیدان كرابی. مزینانی.سیفی. جلمبادانی. عالی مقدم

تنها جسمها در كنار هم نبود ، دلها خالی از هر نفاق و كدورت بود...قبل از نماز حلالیت میطلبیدن ...تا مانع عروج نمازشان نشود

با خود و خدا صادق بودند  ... در درگاه الهی به اشتباهات خود اعتراف میكردن و در عهد و پیمان با خدا محكم بودند


پ ن :

برگرفته از روایتهای فابریک جنگ، علی اقای دلبریان




برچسب ها :
جلیل محدثی ,  گردان نوح ,  گردان یاسین ,  رمضان و جبهه ها , 

خداحافظ سردار


«سید محمدرضا دستواره» با «رزاق چراغی» در «مریوان» ، رفاقت نزدیک و بسیار صمیمانه‌ای با او ایجاد کرد و این پیوند برادرانه، در فروردین سال 1362 به جدایی انجامید.
خداحافظ سردار«رزاق چراغی» به تاریخ پنجشنبه، اول فروردین 1336 شمسی (19 شعبان المعظم 1376 قمری) در روستای «ستق» (واقع در دهستان «بیات» از توابع بخش نوبران شهرستان ساوه در استان مرکزی) متولد شد. وی در سال‌های دفاع مقدس، با نام «رضا چراغی» شناخته می‌شد.

«رزاق» مدت کوتاهی پس از پیروزی انقلاب اسلامی، به «سپاه پاسداران» پیوست و عازم نبرد با ضد انقلاب در جبهه‌های غرب کشور شد. او در منطقهء «مریوان» به جمع رزمندگان تحت امر «حاج احمد متوسلیان» ملحق شد و از آن پس یکی از نیروهای پا در رکاب آن سردارِ دشمن شکن بود.

«رضا چراغی» تا زمان شهادتش، مسئولیت‌های زیر را بر عهده گرفت:

*جانشین سپاه منطقه «دزلی»

*فرماندهی محور تته در «مریوان»

*فرمانده گردان حمزه سیدالشهدا (علیه‌السلام) از تیپ 27 محمد رسول الله (صلوات الله علیه)

*قائم مقام تیپ 27 محمد رسول الله (صلوات الله علیه)

*معاونت سپاه 11 قدر [16 مهر 1361 لغایت 20 آذر 1361]

*فرماندهی لشکر 27 محمد رسول الله (صلوات الله علیه) [21 آذر 1361 لغایت 24 فروردین 1362]

«رزاق چراغی» در پنجشنبه 25 فروردین 1362 شمسی (اول رجب المرجب 1403 قمری) ، در جریان عملیات «والفجر1» در نبرد رویارو با دشمن بعثی، بال در بال ملائک گشود.

«سید محمدرضا دستواره» از نخستین روزهای حضور «رزاق چراغی» در «مریوان» ، رفاقت نزدیک و بسیار صمیمانه‌ای با او ایجاد کرد و این پیوند برادرانه، با شهادت «چراغی» به جدایی انجامید اما سه سال و سه ماه بعد، در ملکوت اعلی، رفیقِ جامانده، «رزاق» را در آغوش کشید و هر دو تا ابد، بر بساطِ «عند ربهم یرزقون» ماوی گرفتند.


و این پیوند برادرانه، با شهادت «چراغی» به جدایی انجامید اما سه سال و سه ماه بعد، در ملکوت اعلی، رفیقِ جامانده، «رزاق» را در آغوش کشید و هر دو تا ابد، بر بساطِ «عند ربهم یرزقون» ماوی گرفتند


در سی و یکمین سالگرد شهادت «رزاق چراغی» فرماندهی لشکر 27 محمد رسول الله (صلوات الله علیه) ، تصاویر کمتر دیده شده‌ای را، از آخرین خداحافظی «سید محمدرضا دستواره» با پیکر رفیقِ شهیدش منتشر می‌کنیم. باشد که یاد آنان، دل‌های خاک گرفته‌مان را اندکی بتکاند.

خداحافظ سردار

 سمت راست شهید «رزاق چراغی» ، سمت چپ شهید «سید محمدرضا دستواره»-1359- دریاچه مریوان

خداحافظ سردار

 اواخر فروردین 1362_ معراج الشهدای تهران- پیکر سردار شهید

خداحافظ سردار

 «رزاق چراغی» فرماندهی لشکر 27 محمد رسول الله (صلوات الله علیه)

خداحافظ سردار

 آخرین خداحافظی «سید محمدرضا دستواره» با پیکر رفیقِ شهیدش




برچسب ها :
لشگر 27 حضرت رسول ,  شهید چراغی ,  شهید دستواره ,  وداع ,  مریوان ,  جبهه کردستان , 

نامه ای از جزیره مجنون


 پاسدار شهید گودرز محمودی که در سال 1363 به شهادت رسید یک هفته پیش از شهادتش نامه‌ای به امام خمینی (ره) نوشت که کمی پس از شهادتش این نامه به دست 
خمینی کبیر رسید.


نامه‌ای از جزیره مجنون

گودرز محمودی مسئول تبلیغات تیپ 15 گردان امام حسن مجتبی (ع) بود که در روز 63/9/18 در جزیره مجنون در حالی که با کمین دشمن روبرو شده بود به شهادت رسید این شهید در تاریخ 63/9/11 نامه‌ای به امام روح الله نوشت و درخواست ملاقات حضوری با امام را نمود اما شاید زمانی نامه به دست امام رسید که وی به جمع یاران شهیدش پیوسته بود.

به تاریخ 11/9/63

بسمه تعالی

حضور محترم و مبارک پدر بزرگوار و پدر دلسوز جماران نایب الا مام، الامام روح الله الموسوی الخمینی ادام الله جلاله.

سلام علیکم.

ضمن عرض سلام خالصانه خدمت آن بزرگوار امید است که در پناه امام زمان(عج) زیست نموده و هیچ گونه نگرانی عارض وجود گرامیتان نگردد در ضمن امام عزیز و پدر پرسوز مدت زیادی است از پیروزی انقلاب تا به حال مشتاق دیدار شما پدر بزرگوار می‌باشم و به علت مشکلات کاری و یا هم اینکه احیاناً جلوگیری کنند از این که بتوانم با شما پدر بزرگوار ملاقات شخصی انجام دهم نتوانستم خدمتتان برسم لذا از آن مرجع بزرگ و عالی قدر تقاضامندم که خواسته این بنده حقیر خدا را قبول بفرمایید.


 این شهید در تاریخ 63/9/11 نامه‌ای به امام روح الله نوشت و درخواست ملاقات حضوری با امام را نمود اما شاید زمانی نامه به دست امام رسید که وی به جمع یاران شهیدش پیوسته بود  


و این نامه را که در حال حاضر خدمتتان عرضه می‌دارم در جبهه جنوب (جزیره مجنون) در حین مطالعه [گزارش‌های] ویژه از زندگی شما حضرت عالی بودم و با خود فکر کردم نامه‌ای خدمت امام بزرگوار عرضه بدارم شاید اجازه دادند این بنده حقیر وجود گرامیشان را ملاقات نمایم.

قربان وجود گرامیتان.

گودرز محمودی عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شهرستان ایذه.

والسلام علی من اتبع الهدی

من الله توفیق

[امضا ...] الاحقر گودرز محمودی.

 
نامه‌ای از جزیره مجنون




برچسب ها :
جزیره مجنون ,  نامه ای به امام ,  شهید گودرز محمودی , 

فرمانده فرهنگی


وقتی که شهید همت به عنوان فرمانده سپاه پاوه منسوب شدند. ما تصور می‌کردیم یک آدم فرهنگی مثل او نمی‌تواند فرمانده مناسبی در امور جنگی باشد. اما خیلی نگذشت که متوجه شدیم ایشان استعداد بی نظیری در امور جنگی دارند.
فرمانده فرهنگی31 شهریور 1359 برای بسیاری از سبزجامگان سپاه و رزم پوشان ارتش و بسیج روز از فراموش نشدی است. سردار شهید همت که در قلب حادثه یعنی کردستان مظلوم بود. از همان ابتدایی جنگ به استقبال خطر رفت تا جان ملتش را آسایشی همراه با عزت ببخشد. (نوسود) هنوز هم که هنوز است، رشادت‌ها و دلاوری‌های او را در کنار حاج احمد متوسلیان و شهید کاظمی به یاد می‌آورد و آزادیش را مرهون این دلاوری‌ها می‌داند.

عزیمت به کردستان و پذیرفتن مسئولیت روابط عمومی سپاه پاوه در آن شرایط نابسامان کردستان تنها گوشه‌ای از فعالیت‌های شهید همت در دوران هشت سال دفاع مقدس است. آشنایی با شهید «ناصر کاظمی» و انجام فعالیت‌هایی فرهنگی آموزشی عامیانه برای مقابله با شورش‌های کردستان و تلاش برای ایجاد وحدت و همبستگی ملی از جمله فعالیت مهم سردار همت در آغاز جنگ تحمیلی بود.


 عزیمت به کردستان و پذیرفتن مسئولیت روابط عمومی سپاه پاوه در آن شرایط نابسامان کردستان تنها گوشه‌ای از فعالیت‌های شهید همت در دوران هشت سال دفاع مقدس است.


نتیجه فعالیت‌های شهید همت در کردستان این بود که تیپ محمد رسول الله که در دو کوهه اندیمشک مستقر شده بود. خیلی زود توانست به نیروهای مردمی مهارت‌های جنگی را آموزش دهد. تا با آمادگی کامل پیش از شروع عملیات فتح‌المبین به چند تیپ دیگر بپیوندد و اولین لشکر سپاه را تشکیل بدهد.

سردار و سرتیپ پاسدار فتح الله جعفری در این باره می‌گوید: «سردار و سر لشکر شهید حاج محمد ابراهیم همت یکی از فرماندهان بسیار ارزشمند دفاع مقدس بود. هرچند عمر این شهید بزرگوار خیلی کوتاه بود و در سال 62 به شهادت رسیدند. اما عملیات خیبر در همین عمر کوتاهش منشأ خیر و برکت بودند که هنوز آثار آن در بین ما باقی مانده است.»

سردار و سرتیپ پاسدار «اسماعیل احمدی مقدم» از اولین باری می‌گوید که با شهید همت ملاقات کرده است: «آن روزها شهید همت در پاوه فعالیت می‌کردند و من هم در جوان رود بودم. اما هنوز با این شهید بزرگوار

فرمانده فرهنگی

  ملاقات نکرده بودم. اولین باری که با شهید همت دیدار کردم را خوب به یاد دارم. در پاوه بود که شهید همت از فعالیت‌های خود در رابطه با سازماندهی مردم صحبت کردند و من از نزدیک شاهد ارتباطات شهید همت بودم. وی بسیار روابط صمیمی با مردم داشتند. کارهای فرهنگی بسیار عمیقی انجام می‌دادند. اما بعدها وقتی که به عنوان فرمانده سپاه پاوه منسوب شدند.

ما تصور می‌کردیم یک آدم فرهنگی مثل شهید همت نمی‌تواند فرمانده مناسبی در امور جنگی باشد. اما خیلی نگذشت که متوجه شدیم ایشان استعداد بی نظیری در امور جنگی دارند. در مورد شهید همت باید بگویم که وی بسیار فهیم، با تقوا بودند و همچنین شناخت کافی از مردم و روحیات آن‌ها داشتند.»


  شهید همت نه تنها با مردم بلکه با نیروهای زیر دستش هم خیلی با محبت صحبت می‌کرد. اما قاطع و محکم بودند


   سردار و سرتیپ پاسدار عبدالله محمود زاده نیز با اشاره به رشادت‌ها و شهادت طلبی شهید همت در جبهه غرب می‌گوید: «شهید همت در عملیات محمد رسول الله در منطقه غرب فرماندهی سپاه پاوه نیز حضور داشتند. سردار بزرگوار شهید همت در این عملیات در کنار فرماندهان بزرگی چون شهید باقری، حاج احمد متوسلیان با بی باکی و رشادت بسیار شهرت یافت و درخشید.»

سردار و سرتیپ پاسدار مصطفی یزدی نیز در جبهه غرب در کنار شهید همت بوده وی در این باره می‌گوید: «خوب به یاد دارم که در دل آن سرما و در برف و بوران جبهه‌های غرب، شهید همت با چه سختی کار اداره جنگ را عهده دار بودند. با اندام لاغری که به خاطر فشار عملیات‌ها برایش باقی مانده بود. با جدیت کارها را دنبال می‌کرد. در مجموع عملیات‌های که ما در شمال غرب اجرایی کردیم. مثل عملیات والفجر شهید همت با جدیت ارتفاعات کانی مانگام» را دنبال می‌کرد. وی عملیات را در مراحل مختلف هدایت می‌کرد. آن روزها شهید همت چقدر برای حل مشکلات منطقه تحمل می‌کرد.

 سردار یزدی با اشاره به ارتباط شهید همت با اطرافیانش می‌گوید: «شهید همت نه تنها با مردم بلکه با نیروهای زیر دستش هم خیلی با محبت صحبت می‌کرد. اما قاطع و محکم بودند. گذشت و فداکاری روحیه مردمی و ایمان مشخصات از شهید همت بود.

شهید همت از فرمانده هان بزرگی بود که هم پای بسیجی‌ها و رزمنده‌ها در خط مقدم حضور می‌یافت. البته این روحیه مربوط به همه فرماندهان دفاع مقدس می‌شود. به خاطر همین است که بسیاری از شهدا از میان فرماندهان دفاع مقدس است.

فرمانده هان دوران دفاع مقدس، هیچ‌وقت به خودشان اجازه ندادند که در سنگر و پشت جبهه بمانند. اگر ضرورت ایجاب می‌کرد حتماً خودشان را به نوک پیکان حمله دشمن می‌رساندند. دلیل شهادت شهید همت، مهندس باکری و ناصر کاظمی و... این هم همین موضوع بود.»




برچسب ها :
شهید همت ,  فرمانده فرهنگی ,  دوکوهه ,  لشگر 27 حضرت رسول ,  سردار احمدی مقدم , 

جنگ نعمت است ، چون ...

سخنرانی منتشر نشده ی استاد قرائتی در جمع رزمندگان لشکر 41 ثارالله کرمان در ماه ها پایانی جنگ تحمیلی


توی نامه ها هم لطیفه بنویسید و با پدر و مادر شوخی کنید. ننویسید مادر اگر من شهید شدم، من را حلال کن...

آن نامه هایی که دل مادر را به درد می آورد، ننویسید، زیرا مرتکب گناه می شوید. خداوند همه ی شما را حفظ کند و این حالتی را که به شما داده، برایتان نگه دارد.


 بسم الله الرحمن الرحیم

خداوند می فرماید «نَکتُبُ ما قدَّ موا و آثارهم» یعنی ما آثار کارها را هم حساب می کنیم.

حجت‌الاسلام والمسلمین قرائتی، قرآن، محور تبلیغات دینی

فرض کنید یک نفر لامپی را خاموش می کند و فرار می کند. بعد که گرفتیدش، سیلی به او نمی زنید و بگویید چون لامپ را خاموش کردی، تو را می زنم؛ ؟ به آثار کارش نگاه می کنید.

لامپ را که خاموش کرد، 2 نفر با آتش سیگار قالی را سوزاندند. 10 جفت کفش گم شد. 2 تا چاقو خورد توی شکم یک نفر. جیب 20 نفر را زدند. 2 نفر از پله افتادند پایین. یک نفر سرش به ستون خورد و... بعد می گویید: تمام این خسارت ها را تو که لامپ را خاموش کرده ای باید بدهی . درست است که لامپ خاموش کردن یک دقیقه است، اما آثار خیلی زیادی دارد.

آثار جنگ را باید به شما بگویم. نگویید که می دانید؛ می دانید! ولی بعضی ذغال ها را باید همیشه و به صورت مداوم باد زد. اگر یک لحظه آن را باد نزنی، خاموش می شود.

روی کره ی زمین، همه از امریکا وحشت دارند، غیر از شما؛ و این به خاطر خون است. خط آمریکا کور شد، به خاطر خون. خط امام حاکم شد، به خاطر خون. زمان شاه، 13- 14 سال پیش آیه الله خامنه ای در مسجدی سخنرانی می کردند و پشت سر ایشان 200 نفر نماز می خواندند. الآن اگر نماز جمعه ی چند صد هزار نفری پشت سرشان برگزار می شود، 200 نفرش مال خود آقای خامنه ای است، بقیه اش مال خون است.

کتاب های مرحوم شهید مطهری ده هزار جلد چاپ می شد  دیر به دیر به فروش می رفت؛ حالا اگر صد هزار جلد چاپ می شود؛ به خاطر انقلاب است.


 روی کره ی زمین، همه از امریکا وحشت دارند، غیر از شما؛ و این به خاطر خون است. خط آمریکا کور شد، به خاطر خون. خط امام حاکم شد، به خاطر خون .


دنیا روی ما حساب می کند؛ حسابی هم حساب می کند. ما خیلی رشد کردیم. ما خیال می کردیم جنگ تلخ است، ولی معلوم شد شیرین است، مثل گرگ!

گرگ که دنبال آدم می دود، آدم فکر می کند تلخ است، آدم از ترس گرگ 30 کیلومتر می دود و می خواهد فرار کند. بعد با خود می گوید: اِ... من چه طور 30 کیلومتر دویدم؟ اگر گرگ نبود، 2 کیلومتر بیشتر نمی دویدم.

پس گرگ هم نعمت است؛ چرا؟ به خاطر این که استعدادها، شکوفا می شود.

همین جنگ دریایی هم برای ما بد نشد؛ چون نیروی زمینی سپاه خوب بود، ولی نیروی دریایی ضعیف بود.این دشمن شده مثل گرگ؛ وقتی حمله می کند، باعث می شود پاسدارها کوشش کند و نیروی دریایی خوب شود.

شهید

اگر جنگ هوایی هم رخ بدهد، نیروی هوایی خوب می شود؛ یعنی هر چه فشار می آید، ما وضع مان بهتر می شود. البته عزیزانی از دست می دهیم .

حالا «یا بنی اسرائیل اذکروا نعمتی الّتی انعمت علیکم و انّی فضلتکم علی العالمین» ای بنی اسرائیل، یادتان باشد که خیلی به شما نعمت دادم.

حالا چند حدیث برایتان بگویم و چند تذکر بدهم.

حدیث اول: روزی پیامبر می رفتند جایی. کفش هایشان را درآوردند و پابرهنه شدند.

اصحاب گفتند: یا رسول الله، چرا کفش هایتان را در آوردید؟ فرمودند: این جا پادگان است و رزمنده ها در آن تیراندازی می کنند؛ زمینی که در آن تیراندازی یاد می گیرند، مثل مسجد است  من به احترام این پادگان کفش از پایم در می آورم.

حدیث دوم: یک شب پیامبر در جبهه بودند.  آشپز دیگی بار گذاشت تا غذا درست کند. پیامبر فرمودند: 10 دیگ بار بگذارند.

آشپز گفت: یک دیگ کافی است. پیامبر فرمودند: 9 دیگ دیگر را بگذارید تا در آن آب جوش بیاید. پرسیدند: 9 دیگ آب جوش می خواهیم برای چه کاری؟

فرمودند: دیده بان دشمن از دور ما را می بیند. اگر یک دیگ بار بگذارید، می گویند جمعیت مسلمانان کم است، ولی اگر 9 دیگ بگذارید، دشمن که نمی فهمد توی دیگ ها آب است یا آبگوشت.


  اطاعت از فرمانده واجب است. اگر فرمانده گفت بخواب، ولی شما نشستید و ترکش به شما خورد، شهید نیستید.


باید آرایش نظامی مان طوری باشد که دشمن از دیگ خالی ما هم وحشت کند.

حدیث سوم: امیرالمومنین در جبهه بودند که تشنه شدند. آب خواستند. تا آب را به ایشان دادند، نگاه کردند و دیدند ظرف ترک دارد و آن را پس دادند. اصحاب پرسیدند: چرا آب نخوردید؟ فرمودند: در ظرف ترک دار آب خوردن مکروه است. باز گفتند: این جا میدان جنگ است...! فرمودند: من در میدان جنگ هم کار خلاف شرع و بهداشت انجام نمی دهم.

شهدا

حدیث چهارمپیرمردی در جبهه گفت: آقا، توحید یعنی چه؟ جوان ها گفتند: برو... الآن که وقت توحید نیست. حضرت توحید را برایش شرح دادند و بعد به جمع رزمندگان ملحق شدند.

حدیث پنجم: امیرالمومنین می جنگیدند و در حال شمشیر زدن به آسمان نگاه می کردند.

ابن عباس پرسید: چرا به آسمان نگاه می کنید؟ حضرت فرمودند: می ترسم نماز اول وقت از دستم برود. ابن عباس گفت: این جا میدان جنگ است. حضرت فرمودند: علی در میدان جنگ هم نماز را اول وقت می خواند.

پنج حدیث گفتم، حالا چند تذکر

تذکر اول: اطاعت از فرمانده واجب است. اگر فرمانده گفت بخواب، ولی شما نشستید و ترکش به شما خورد، شهید نیستید.


اسراف حرام است و گناه کبیره. از احمد آقا پسر امام نقل شده که امام وقتی آب می خوردند، زیاد می آمد، یک کاغذ روی لیوان می گذاشتند و زیادی آن را وقتی تشنه می شدند، می خوردند.  احمدآقا به امام می فرمایند: آب را عوض کنید. امام می فرمایند: دور ریختن این نصف لیوان آب اسراف است. 


 تذکر دوم: اسراف حرام است و گناه کبیره. از احمد آقا پسر امام نقل شده که امام وقتی آب می خوردند، زیاد می آمد، یک کاغذ روی لیوان می گذاشتند و زیادی آن را وقتی تشنه می شدند، می خوردند.  احمدآقا به امام می فرمایند: آب را عوض کنید. امام می فرمایند: دور ریختن این نصف لیوان آب اسراف است.

تذکر سوم : به پدر و مادرتان نامه بنویسید. اگر کسی به جبهه بیاید، ولی به مادر یا همسرش نامه ننویسد، گناه می کند.

توی نامه ها هم لطیفه بنویسید و با پدر و مادر شوخی کنید. ننویسید مادر اگر من شهید شدم، من را حلال کن...

آن نامه هایی که دل مادر را به درد می آورد، ننویسید، زیرا مرتکب گناه می شوید. خداوند همه ی شما را حفظ کند و این حالتی را که به شما داده، برایتان نگه دارد.

خدایا، تو را به حق محمّد و آل محمّد، هر چه به عمر ما اضافه می کنی، به ایمان ما هم اضافه فرما.

خدایا، تو را به حق محمّد و آل محمّد، رزمندگان عزیز ما را به پیروزی نهایی برسان.

 رهبر جهان حضرت مهدی را به جهانیان مرحمت بفرما .

به ما سلامتی دادی ، به مریض ها شفا بده.

ما زنده هستیم الحمدلله؛ اموات ما را بیامرز.

ما مسلمانیم الحمدلله، گمراهان و کفار را هدایت کن.

هم قلب ما و هم دنیا را از شرک پاک کن.

والسّلام علیکم و رحمه الله و برکاته.




برچسب ها :
برکات جنگ ,  نعمت جنگ ,  قرائتی ,  درسهایی از قران ,  41 ثارالله , 

هدیه یک مادر شهید


مادرشهید «مجیدرضا حکمت پور» دانش آموز بسیجی که بعد از 31 سال هویتش شناسایی شده او را به مردم شهرستان «آرینشهر» هدیه کرد.
هدیه یک مادر شهید

هویت شهیدان «اصغر سمیعی» و «مجیدرضا حکمت‌پور» پس از آزمایشات DNA توسط پزشکان شناسایی شد. به دنبال آزمایشات صورت گرفته DNA بر روی عبدالله سمیعی پدر شیهد و عذرا سمیعی خواهر شهید اصغر سمیعی که از شهدای لشکر 88 زاهدان بوده و در تاریخ 26 شهریور 66 در منطقه سومار به شهادت رسیده است پیکر مطهر این شهید بزرگوار پس از تائیدات مراجع پزشکی مشخص و خبر این تشخیص به خانواده‌ وی ابلاغ شد.

پیکر شهید اصغر سمیعی اهل سرایان خراسان جنوبی در تاریخ 14 بهمن ماه سال 89 در قطعه شهدای گمنام شهرستان «تایباد» دفن شده‌ بود و اکنون هویت آن پس از انجام آزمایشات پزشکی مشخص شده است.

پس از انجام آزمایشات پزشکی و نمونه‌گیری خونی از مادر، برادر و خواهر شهید مجیدرضا حکمت‌پور مشخص شد که پیکر این شهید بزرگوار مشهدی که در سال 85 در خراسان جنوبی و منطقه آریانشهر بیرجند به خاک سپرده شده متعلق به این خانواده ساکن مشهد است؛ شهید مجیدرضا حکمت‌پور فرزند رجبعلی در تاریخ 9 اسفند ماه 1362 و در عملیات خیبر مفقود شده و اکنون در منطقه آریانشهر بیرجند در کنار همرزمان دلیرش آرمیده است.

دانش آموز بسیجی هدیه‌ای به مردم خراسان جنوبی

 شهید مجیدرضا حکمت پور دانش آموز بسیجی است که بعد از 31 سال اکنون هویتش شناسایی شده و مادرش او را به مردم خراسان جنوبی هدیه کرد.

رضا برازنده مقدم با اشاره به اینکه مادر شهید «حکمت پور» بعد از 31 سال روز 12 تیر بر سر قبر مطهر پسر شهیدش در آرین شهر حاضر شد، ادامه داد: مادر مجیدرضا قبل از حضور بر سر قبر فرزند شهیدش، اصرار بر انتقال قبر شهید به مشهد مقدس داشت اما بعد از حضور بر سر قبر شهید و مشاهده حضور پرشور مردم خراسان جنوبی در این مراسم، گفت: «شهیدم را به مردم خراسان جنوبی هدیه دادم».


 شهیدم را به مردم خراسان جنوبی هدیه دادم


شهید مجید رضا دانش آموز بسیجی است که در سن 14 سالگی در عملیات خیبر در جزیره مجنون به درجه رفیع شهادت نائل آمد و بعد از 31 سال اکنون هویت این شهید شناسایی شد.

 خانواده شهیدان مجید رضا و محمد رضا حکمت پور در دوران هشت سال دفاع مقدس عزیزانشان را تقدیم این انقلاب کرده اند که پیکر مطهر برادر دیگر، شهید محمد رضا حکمت پور در گلزار شهدای مشهد مقدس به خاک سپرده شده است.




برچسب ها :
شهید گمنام ,  مادر مفقود الاثر ,  تشخیص هویت ,  مادر شهید , 

خاطراتی خواندنی از شهید چمران


شهدا همواره و در همه عرصه‌ها الگو و نمونه بوده‌اند، چه در رزم و چه در زندگی. زندگی و سیره شهیدانی همچون دکتر «مصطفی چمران» را که مطالعه می‌کنیم درمی‌یابیم که آنان حتی در برخورد با جوانان چقدر دقیق عمل می‌کردند؛ به‌گونه‌ای که از افرادی عادی، چریک‌هایی می‌ساختند که خواب را برچشم دشمن حرام کنند.

 آنچه در ادامه می‌خوانید روایتی از این بعد از شخصیت شهید چمران است که به بهانه سالگرد شهادت این عارف مجاهد آمده است.

خاطراتی خواندنی از شهید چمران

روایت زیر از زبان "سیدعباس حیدر راکوبی" عضو دسته موتورسواران جنگ‌های نامنظم بیان شده، که طی آن نحوه عضویت و پیوستن خود و دوستانش را به این ستاد بازگو کرده است.

نحوه آشنایی با شهید چمران

دکتر چمران یک روز جمعه آمد به پیست موتورسواری گیشا و پرسید که نمی‌ترسید با این سرعت بالا از تپه‌ها پایین می‌آیید؟ گفتیم نه.

گفت می‌توانید در جبهه همین کار را انجام دهید؟ گفتیم بله. گفت آنجا شرایط فرق دارد و زیر آتش دشمن است. چون تجربه‌ای از جنگ نداشتیم گفتیم مسئله‌ای نیست. فکر کردیم جنگ مثل فیلم‌هایی است که دیده بودیم.

ما یک عده موتورسوار بودیم که از همه جای تهران به اطراف شهر می‌رفتیم و موتورسواری می‌کردیم. یک روز آقایی به اسم محسن طالب زاده آمد و گفت که وزیر دفاع آمده. ما شنیده بودیم که دکتر چمران وزیردفاع است و چند سخنرانی‌اش را گوش کرده بودیم. آمد به پیست و ما هم رفتیم به دیدار ایشان. لحن خوبی داشت و به همین دلیل محو کلامش شدیم. تکیه‌کلامش عزیزجان بود. با ما احوالپرسی کرد و از وضعیت موتورسواری پرسید. خیلی خاکی برخورد می‌کرد. انگار نه انگار وزیر دفاع است.

به من گفت: "بچه کجایی؟"

گفتم: "میدان خراسان."

گفت: "من هم بچه سرپولک هستم."

پرسید: "چند وقت است که موتورسواری می‌کنی؟"

گفتم: "پنج، شش ساله."

گفت: "آقای طالب زاده چند موتورسوار را همراه کرده که به جبهه بیایند. اگر شما هم دوست داشتید، بیایید نخست وزیری تا به جبهه اعزام شوید. آنجا نیروهای مخصوص هستند که اگر شما با آن‌ها همراه شوید، پدر عراقی‌ها در می‌آید."

با همین لحن بیان کرد و ادامه داد ما ستاد جنگ‌های نامنظم تأسیس کرده‌ایم و شما خوب است به آن‌ها بپیوندید.

اواخر آبان بود که به جبهه اعزام شدیم. همان اول گفتند که جایی که می‌روید جبهه است و توپ و خمپاره دارد و حلوا خیرات نمی‌کنند. یک قطار را هم همان روزها منفجر کرده بودند.

ما را با اتوبوس و موتورهایمان را به اضافه موتورهای نخست‌وزیری با کامیون به اهواز بردند. اتوبوس هم نیمه‌شب در مسیر چپ کرد و شیشه‌هایش شکست. به اهواز رسیدیم و ما را در یک مدرسه مستقر کردند. بعد فرستادند به اردوگاه درب خزینه برای آموزش‌های لازم.




برچسب ها :
شهید چمران ,  جنگهای چریکی ,  جنگهای نامنظم ,  رهبری در جبهه , 

مهمترین دارایی دخترک! 


جنگ هشت‌ ساله یا به تعبیری بهتر هشت‌ سال دفاع مقدس دو وجه دارد؛ به‌ قول رزمندگان، ما یک جنگ داشتیم و یک جبهه. چهره جنگی آن شامل عملیات، تیر، ترکش و خون بود و چهره جبهه محل تجلی جنبه‌های انسانی، اخلاقی و فرهنگی دفاع مقدس.

مهمترین دارایی دخترک!

 این روزها که مصادف است با سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی بر آن شدیم تا خاطره‌ای از یکی از رزمندگان دفاع مقدس را که نقش تأثیرگذاری در جبهه‌های حق علیه باطل ایفا کرد بیان کنیم. فردی که بُعد انسانی و اخلاقی شخصیت او، شاید بارزتر از اقدامات مۆثری بود که در سال‌های آغازین جنگ انجام داد و به واسطه فعالیت‌هایش، اطلاعات عملیات سپاه راه‌اندازی شد.

سقای رزمندگان جنگ همواره در پشت جبهه‌ها روحیه‌ای لطیف داشت و اخلاقش زبانزد رزمندگان بود. در این نوشتار می‌خواهیم به روزی اشاره کنیم که شهید حسن باقری (غلامحسین افشردی) در پشت جبهه‌ها و در جمع فرماندهان و رزمندگان، شروع به خواندن نامه‌ای از یک دختر 12 ساله کرد که به‌ دستش رسیده بود. متن نامه به این شرح است:

بسم الله الرحمن الرحیم

اول سلام به امام امت و بعد به شهیدان راه‌ خدا و بعد به رزمندگان اسلام که با ایثار خون، خود را فدای اسلام می‌کنند.

من زهرا نقی‌زاده هستم. پدرم در خیابان‌های تهران شهید شد و من راه این شهیدان را گرامی می‌دارم.


یک دختربچه 12 ساله مهمترین چیزی که دارد، بیسکوئیتش هست، ما برای کمپوت راه افتادیم، داریم راه می‌رویم؛ چقدر ما با کربلا و صحنه عاشورا فاصله داریم


پدرم که شهید شد، ما 4 فرزند بودیم و یکی از آنها برادرم است و هفت سال دارد و کلاس اول است.

اگرچه پدرم شهید شده است، ولی هیچ ناراحتی ندارم، به خاطر اینکه برای اسلام شهید شد.

من 12 سال دارم و کلاس پنجم دبستان شهید مهران قندلیزان هستم. من آرزو دارم که پسر باشم و به جبهه بیایم و شهید شوم، ولی نمی‌توانم به جبهه بیایم.

در راهپیمایی و نماز جمعه می‌روم و درس می‌خوانم. من خیلی آرزو دارم که شهید شوم. من قرآن می‌خوانم. من دعاهای خیلی زیاد می‌خوانم که رزمندگان اسلام پیروز و صدام و آمریکا نابود شوند.

مرگ بر آمریکا، مرگ بر شوروی، مرگ بر صدام، مرگ بر منافقین.

مهمترین دارایی دخترک!

 ضمناً این نامه را پشت رادیو بخوانید، ما تلویزیون نداریم که پشت تلویزیون آن را ببینیم، پس پشت رادیو آن را بخوانید. ساعت شش و نیم صبح بخوانید، من منتظر این هستم، حتماً بخوانید

 من دو تا بیسکوئیت برای جبهه فرستادم که برادرها خوشحال شوند. امیدوارم که پیروز شوید تا برای شما باز هم بیسکوئیت بفرستم. من خیلی آرزو دارم که شما این نامه را در رادیو بخوانید، اگر شما بخوانید، من می‌فهمم که این به دست شما رسیده است... .»

وقتی باقری نامه این دختربچه را خواند، همه حاضران تحت تأثیر قرار گرفته بودند؛ بعد از قرائت نامه، حسن رو به سمت فرماندهان و رزمندگان می‌کند و ادامه می‌دهد:

«این ملت ماست، یک دختربچه 12 ساله مهمترین چیزی که دارد، بیسکوئیتش هست، ما برای کمپوت راه افتادیم، داریم راه می‌رویم؛ چقدر ما با کربلا و صحنه عاشورا فاصله داریم، یا باید بگوییم این صحنه عاشورا ساختگی بوده، قصه بوده ...، بابا ما چقدر شهید دادیم؟ امام حسین(ع) میگوید من اصحابی باوفاتر از اصحاب خودم ندیدم، 73 نفر بودند و 72 نفرشان شهید شدند و یک نفرشان باقی مانده است.»




برچسب ها :
شهید حسن باقری ,  غلامحسین افشردی ,  نامه ای به جبهه , 

ماجرای ماسک نزدن رهبری در جبهه چه بود


آقا محسن، ماسكی را به آیت الله خامنه ای دادند. ایشان گفتند: «نه، ماسك نمی زنم، ماسك فایده ندارد.»آقا محسن گفت: «فایده دارد، نمی شود نزنید حاج آقا.»
گفتند: «پس این ریش بلند را چكارش كنم. این ماسك را اگر بزنم، شیمیایی از لای این ریش می رود تو.»

رژیم بعثی عراق در عملیات والفجر 10 هنگامی كه باضعف و زبونی روبرو شد مناطق وسیعی را بمباران شیمیایی كرد و هزاران نفر از مردان، زنان و كودكان بی گناه را مصدوم كرد.مطلب زیر خاطره ای از آن دوران است كه مربوط می شود به حضور مقام معظم رهبری در منطقه عملیاتی والفجر 10.

مرحله دوم عملیات، «والفجر 10» نام گرفت. قرار پیشروی تا دریاچه بود و از آنجا تا «سید صادق». شهرهای «خرمال» و «حلبچه» تصرف شدند. مردم به استقبال بچه ها آمدند. نیروهای عراقی گیج بودند.

گزارش هایشان به دستمان رسید. یكی از آنها را خواندم. فرمانده یكی از لشكرهایشان به دیگری می گفت: «معلوم نیست اینها از كجا می خواهند حمله كنند. از بالا دارد آدم می آید. معلوم نیست هدفشان چیست؟»
آخر سر هم تأكید می كردند فقط مقاومت كنید. مقاومت كردند؛ ولی از دو طرف قیچی شدند. پشت سرشان دریاچه بود و از روبه رو پیش می رفتیم.

در دیدگاه بودم و همه چیز را زیر نظر داشتم. گزارش می نوشتم و می بردم پایین، پیش آقا محسن. و بیشتر وقت ها آقا محسن می آمد دیدگاه و از پشت بی سیم، نیروها را از بالای ملخ خور هدایت می كرد.

تیپ «المهدی» اعلام كرد به جاده رسیده است؛ گفتیم: «نه، این جاده دوجیله نیست. یك جاده فرعی است. باید بروی جلوتر.»یك بار درگیری شدیدی شد. نیروهای دشمن جمع شده بودند تا با پاتك، منطقه را پس بگیرند. در همین لحظه، هواپیماهای خودی رسیدند، بمب هایشان را ریختند روی نیروها و تجهیزات دشمن. من با دوربین صحنه را می دیدم، ناخودآگاه با صدای بلند فریاد زدم: «دست تان درد نكند دست تان درد نكند.»

آنهایی كه فرصت كردند، پا به فرار گذاشتند و بقیه زیر آتش بمب ها ماندند. روز دوم، با آقا محسن صحبت كردم كه بروم جلو و او هم موافقت كرد. با تویوتا از همین جاده ای كه تازه باز شده بود، می رفتم. وضع جاده خراب بود. فقط ماشین می توانست پایین برود، بالا آمدنش هم با خدا بود.

عراق حلبچه و روستاهای اطراف را شیمیایی زده بود. جنازه ها دراز به دراز، كنار رودخانه ها، جاده و لب چاه افتاده بودند. گوسفندها و گاوها گیج می خوردند ولو می شدند گوشه ای.زنی بچه به بغل افتاده بود. بغض در گلویم گلوله می شد و یكباره می تركید. خانواده ای را همان اطراف دیدم. بچه كم سن و سال خانواده، گوشه ای آرام، دراز كشیده بود.چند قدم آن طرف تر، دومی همراه مادر، پهلو به پهلو افتاده بودند؛ و بقیه، پدر و دو سه نفر دیگر، با فاصله از آنها.

قرارگاه را از ملخ خور آوردند پایین، توی یكی از قرارگاه های ارتش عراق. چند روز پس از عملیات، «آیت الله خامنه ای» هم آمدند. لباس نظامی خاكی به تن داشتند. آمدند نشستند و با بچه ها گرم صحبت شدند. یك دفعه اعلام كردند كه شیمیایی زدند.

با دو، سه نفر از بچه ها گوشه ای ایستادیم. هر چه ماسك بود، بین مردم پخش كردیم. «مجید تقی پور» به شیمیایی ها آمپول تزریق می كرد. مدام به این و آن می گفت: آمپول بیاورند؛ آمپول «آتروپین».آمدیم بالاتر. رفتیم شیاری را بررسی كنیم. افرادی را كنار الاغ و اسب ها و اثاثیه شان دیدیم. همه شان شیمیایی شده بودند؛ حتی الاغشان.

قرارگاه را از ملخ خور آوردند پایین، توی یكی از قرارگاه های ارتش عراق. چند روز پس از عملیات، «آیت الله خامنه ای» هم آمدند. لباس نظامی خاكی به تن داشتند. آمدند نشستند و با بچه ها گرم صحبت شدند. یك دفعه اعلام كردند كه شیمیایی زدند.

آقا محسن، ماسكی را به آیت الله خامنه ای دادند. ایشان گفتند: «نه، ماسك نمی زنم، ماسك فایده ندارد.»
آقا محسن گفت: «فایده دارد، نمی شود نزنید حاج آقا.»گفتند: «پس این ریش بلند را چكارش كنم. این ماسك را اگر بزنم، شیمیایی از لای این ریش می رود تو.»

ایشان درست می گفتند و با این عملشان، به همه روحیه دادند. ایشان را كه با این حالت می دیدند، قوت قلب می گرفتیم.نقشه عملیات را روی زمین پهن كردیم. آیت الله خامنه ای از عملیات سؤال كردند و هر كدام از فرماندهان توضیحاتی دادند.

روز دوم عملیات، نزدیك غروب آفتاب، فرمانده «لشكر 43» دشمن را اسیر كردیم. همان جا بازجویی مقدماتی را انجام دادیم. آقا محسن هم بود. او را نشان آن فرمانده دادم و پرسیدم: «ایشان را می شناسی؟»
گفت: «نه.» چند بار به آقا محسن نگاه كرد. سر تا پایش را ورانداز كرد و گفت: «نه، نمی شناسم.» 



برچسب ها :
رهبری در جبهه ,  جبهه ملخ خور ,  جبهه غرب کشور ,  اقا محسن , 

یادی از یک عملیات خانمان سوز


ششم خرداد ماه سال سالگرد عملیات فتح منطقه مرزی ملخورد و تسخیر قله بلند دالانی و انهدام کلیه پاسگاه‌های مرزی سپاه یکم دشمن توسط رزمندگان جبهه مریوان در سال 1360 به فرماندهی حاج احمد متوسلیان است.

یادی از یک عملیات خانمان سوز

 فرمانده دلاوری که شجاعت، صلابتش و جدیتش در جبهه‌های جنگ و برخورد با ضد انقلاب زبانزد بود و گروهک‌های ضد انقلاب غرب کشور، با ترسی که از این فرمانده دلاور داشتند او را به جدیت و سخت کوشی می‌شناختند. "گمشده‌ای در افق" روایتی را از ترس کومله نسبت به نام حاج احمد متوسلیان نقل می‌کند:

"مثل روزهای قبل، با لباس‌های کردی، کنار جاده ایستاده بودیم. حاج احمد مراقب اوضاع جاده بود که یکباره با اشاره انتهای جاده را نشان داد و گفت: « آماده باش» ماشین که نزدیک شد با دست اشاره‌ای کردیم و جلو رفتیم. نزدیک که شدیم دیدم دو نفر از افراد کومله درون ماشین نشسته‌اند.

از قیافه‌شان معلوم بود که از فرماندهان رده بالا نیستند. آن دو نفر هم به خیال اینکه ما از نیروهای خودشان هستیم نگه داشتند تا سوار شویم. سوار که شدیم با زبان کردی سلام و علیک کردیم و ماشین راه افتاد.

در تمام طول راه، حاج احمد ساکت و آرام به جاده چشم دوخته بود. از آنجایی که زبان کردی بلد بودم، شروع به صحبت کردم. پرسیدم « چه خبر از نیروهایی که تازه از سپاه تهران آمده‌اند؟ کاری هستند یا نه؟ می‌شود به آن‌ها ضربه زد؟» حرف‌هایم تمام نشده بود که یکی از آن‌ها با ناله گفت: «چه بگویم؟ میان این‌ها ؛ تازه از تهران آمده این آدم پدر ما را در آورده. از موقعی که آمده اینجا تمام کار و کاسبی ما کساد شده. این آدم به تمام کمین‌های ما ضد کمین می‌زند عملیات‌هایش هم خانمان سوزه»


از موقعی که آمده اینجا تمام کار و کاسبی ما کساد شده. این آدم به تمام کمین‌های ما ضد کمین می‌زند عملیات‌هایش هم خانمان سوزه


حرف‌های مرد کرد که تمام شد، نگاهی به حاج احمد انداختم. ساکت نشسته بود و هیچ نمی‌گفت انگار اصلا  آنجا نبود. وقتی دیدم حواسشان به کار خودشان است به سرعت اسلحه را بیرون کشیدم و پشت سر یکی‌شان گرفتم. ترسیده بودند با کمک حاج احمد دست و پایشان را بستیم. رو به یکی از کردها گفتم: « حاج احمد را ببینی می‌شناسی؟» مرد گفت: « قیافه‌اش را ندیدم. ولی می‌دانم که خیلی جدی است»

با خنده نگاهی به حاج احمد انداختم. هنوز بی تفاوت بود به سرعت رو به مرد کردم و گفتم « آن مردی که کنارت نشسته احمد متوسلیان است» مرد کرد نگاهی به حاج احمد انداخت.

حاج احمد هم برای لحظه‌ای سر برگرداند و در چشمان مرد خیره شد. هنوز حاج احمد نگاهش را بر نداشته بود که متوجه شدم رفیق کردمان شلوارش را خیس کرده است خنده‌ام گرفته بود. به سرعت ماشین را کنار جاده نگه داشتیم و او را پیاده کردیم..."




برچسب ها :
حاج احمد متوسلیان ,  کومله ها ,  جبهه غرب , 

قرارش در فکه بود 


پنجم خرداد یادآور شهادت عباس صابری از شهیدان تفحص است.

شهید عباس صابری

جنگ که تمام شد، حسن شهید شده بود و هنوز حسین و عباس مانده بودند برای مادرشان. خاور خانم شده بود مادر شهید ولی کسی فکر نمی‌کرد در روزهایی که دیگر صدای سوت خمپاره آرامش دشتهای جنوب را بهم نمی‌زند، دو ‍ پسر دیگر او هم قصد عروج داشته باشند تا خاور خانم مدال ام الشهدایی را روی سینه نصب کند.

روز اول بهمن ماه سال66 روزی بود که حسن صابری در سن هفده سالگی در منطقه ماووت به شهادت رسید. برادرش عباس هم که دو سال از کوچکتر بود در روزهای دفاع مقدس مجروح شیمیایی شد ولی با همان حال و احوال خاکهای گرم جنوب را رها نکرد و بعد از جنگ به تفحص شهدا پرداخت. سرانجام در روز هفتم محرم مصادف با پنجم خرداد 1375 برای پیدا کردن شهدا در کانالی معروف به «والمری» مشغول به کار بود که انفجار یک مین دست و پای او را قطع کرد و دو بالی به او بخشید که بتواند به سمت برادر شهیدش پرواز کند.

برات شهادت

شهید برای دوستان خود روایت کرده است: در عالم خواب دیدم که یک عده از بسیجی های آشنا پشت در ورودی مسجد جامع نارمک تهران جمع شده التماس می کنند که داخل مسجد شوند. ولی اجازه نمی دادند، من و چند نفر از بچه های تفحص وارد مسجد شده، پشت سر امام جماعت نماز خواندیم، سپس پشت سرم را نگاه کرده ، دیدم بقیه نیروهای تفحص هم هستند، پرسیدم: شما هم آمدید؟ گفتند: بله، بالاخره اجازه ورود دادند. آنجا برگه هایی را امضاء می کردند [وشاید] برای شهادت تأییدشان می کردند. یکبار هم خواب دیدم: سید سجاد به من گفت: عباس تو در فکه شهید می شوی . وقتی وارد محور فکه شدم، کتاب حماسه قلاویزان را دیدم با ناراحتی و برای متوجه شدن تعبیر خوابم به آن کتاب تفعلی زدم واین شعر آمد:

شهادت تو را خلعتی تازه داد

تو از سمت خورشید می آمدی


دیشب خواب دیدم سیدی به من گفت: عباس بیا به فکه ، قرارمان آنجاست


استقبال شهادت

مادر شهید امیر جهروتی راویت کرده است: یک روز قبل از آخرین سفرش دست هایش را حنا گذاشت و گفت: حنای آخر است مقداری از آن را روی دست راست و مقداری روی دست چپش قرار داد و گفت : یکی برای حضرت علی اکبر(ع)، دیگری هم مال حضرت قاسم(ع)،‌ قرار بود آن سال محرم در تهران بماند و نوحه بخواند اما آن روز یکباره از خواب بلند شد، بعد از اقامه نماز ، ساکش را بست، گفت: «دیشب خواب دیدم سیدی به من گفت: عباس بیا به فکه ، قرارمان آنجاست.»

 خداحافظی کرد و رفت دوستش برایمان اینطور تعریف کرد که «در مقر در حال استراحت بودم که عباس وارد سنگر شد و مرا بیدار کرده گفت: بلند شو، بلند شو، امروز وقت خواب نیست بنشینید تا همدیگر را بیشتر ببینیم.

نماز ظهر را خوانده ، ناهار را صرف کردیم عباس دوباره آمد و برای کار با بیل داوطلب خواست از آنجایی که من کار با بیل مکانیکی را می دانستم داوطلب شدم اما او 2 تا بیل دستی برداشت و با آمبولانس نزدیک میدان مین منتهی به کانال پیاده شدیم او می دانست که پیکر بسیاری از رزمنده ها آنجاست با ذکر بسم الله وارد شدیم، برای لحظاتی وارد معبر گشته بعد از عبور از محل شهادت شهیدان «شاهدی و غلامی» عباس به من گفت: تو بنشین اینجا تا من وضعیت را بررسی کرده برگردم من هم اصراری برای رفتن نکردم بعد از 10 دقیقه ناگهان با صدای انفجار از جایم بلند شده او را صدا کردم، بچه ها با شنیدن صدای انفجار با آمبولانس به محل آمدند، عباس با دست و پایی قطع شده در حالت نیم خیز روی زمین افتاده بود دیگر تاب ایستادن نداشتم ولی باید صبر می کردیم نیروی تخریب چی برسد سپس بسم‌الله گویان وارد میدان شدیم او با صورتی سوخته و بدنی پر از ترکش و مالامال از درد دندانهایش را بهم می فشرد و چون شقایقی سوخته هنوز زنده بود، سریع سرم وصل شد او را به پشت گرفته به سمت آمبولانس حرکت کردیم. راه دور و جاده ای پر از چاله و دست انداز ما را یاری نمی کرد تا سریعتر به بیمارستان برویم وقتی به بیمارستان مجهزی رسیدیم عباس با اقتدا به مولایش ابوالفضل العباس(ع) روحش و جسمش آسمانی شد و فکه در هفتم محرم الحرام مصادف با 3/5/1375 دوباره عاشورای حسینی را به ماتم نشست و عباس به آرزوی دیرینه اش که شهادت در دهه اول ماه محرم بود، رسید.


فکه در هفتم محرم الحرام مصادف با 3/5/1375 دوباره عاشورای حسینی را به ماتم نشست و عباس به آرزوی دیرینه اش که شهادت در دهه اول ماه محرم بود، رسید



خاطره!

شهید مجید پازوکی گفته است: یکی از روزها که شهید پیدا نکرده بودیم، به طرف «عباس صابری» هجوم بردیم و بنا بر رسمی که داشتیم، ذست و پایش را گرفتیم و روی زمین خواباندیم تا بچه ها با بیل مکانیکی خاک رویش بریزند. کلافه شده بودیم. شهیدی پیدا نمی شد. بیل مکانیکی را کار انداختیم. ناخنهای بیل که در زمین فرو رفت تا خاک بر روی عباس بریزد، متوجه استخوانی شدیم که سر آن پیدا شد. سریع کار را نگه داشتیم. درست همانجایی که می خواستیم خاکهایش را روی عباس بریزیم تا به شهدا التماس کند که خودشان را نشان بدهند، یک شهید پیدا کردیم.




برچسب ها :
تفحص ,  جستجوی مفقودین ,  شهدای تفحص ,  شهید عباس صابری ,  شهید مجید پازوکی , 

4گناهی که سخت بخشیده می شود


 استاد فاطمی نیا در جلسه‌ای با ذکر چند نکته اخلاقی و عرفانی فرمود: خدمت آیت الله بهاالدینی رسیدم. گفتم آقا راز مقام و رتبه سید سکوت چه بود؟ آقا دست بالا آورد و اشاره به دهان کرد. خدا شاهد است الان مردم خیلی دست کم گرفته‌اند آبرو بردن را. 


گناه

خدا چند گناه را سخت می‌بخشد:

1- عمداً نماز نخواندن

2- به ناحق آدم کشتن

3- عقوق والدین

4- آبرو بردن.

این گناهان این قدر نحس هستند که صاحبانشان گاهی موفق به توبه نمی‌شوند. پسر یکی از بزرگان علما که در زمان خودش استادالعلما بود، برای  تعریف می‌کرد: «به پدرم گفتم پدر تو دریای علم هستی. اگر بنا باشد یک نصیحت به من بکنی چه می‌گویی؟ می‌گفت پدرم سرش را انداخت پایین. بعد سرش را بالا آورد و گفت آبروی کسی را نبر!» الان در زمان ما هیئتی‌ها، مسجدی‌ها و مقدس‌ها آبرو می‌برند.

عزیز من اسلام می‌خواهد آبروی فرد حفظ شود. شما با این مشکل داری؟ دقت کنید که بعضی‌ها با زبانشان می‌روند جهنم.


روایت داریم که می‌فرماید اغلب جهنمی‌ها، جهنمی زبان هستند. فکر نکنید همه شراب می‌خورند و از دیوار مردم بالا می‌روند. یک مشت مؤمن مقدس را می‌آورند جهنم. ای آقا تو که همیشه هیئت بودی! مسجد بودی! بله. توی صفوف جماعت می‌نشینند آبرو می‌برند.


امیرالمؤمنین به حارث همدانی می‌فرماید:

اگر هر چه را که می‌شنوی بگویی؛ دروغ گو هستی.

گناهکار چند نوع است:

عده‌ای گناه می‌کنند، بعد ناراحت و پشیمان می‌شوند؛ سوز و گداز دارند؛ توبه می‌کنند و هرگز فکر نمی‌کنند که روزی این توبه را بشکنند؛ اما دوباره می‌شکنند. دوباره، سه باره، ده باره. در حدیث داریم که این اگر در تمام توبه شکستن‌ها سوز و گداز واقعی داشته باشد، در نهایت بر شیطان پیروز می‌شود.

حدیثی از امام باقر(علیه السلام) است که حضرت می‌فرمایند : کسی که از ریختن آبرو و حیثیت مردم چشم‌پوشی کرده و آبروی آن‌ها را نریزد، خداوند در روز قیامت از گناهان او صرف‌نظر خواهد کرد

حفظ آبرو در نگاه قرآن

خداوند متعال در قرآن کریم برای حفظ آبرو و حیثیت مؤمنان اهمیت ویژه‌ای قائل شده است. از این رو، تحریم پاره‌ای از گناهان مانند غیبت، تجسّس بیجا، تهمت، سوء ظن، بازگویی عیب دیگران، مسخره کردن، بدزبانی و ... به دلیل حفظ آبروی مؤمنان است. اموری که در ذیل یاد می‌شود، عوامل و زمینه‌هایی برای از میان بردن آبرو است که در قرآن کریم حرام شمرده شده است:

الف - حرمت سوءظن، تجسس، غیبت؛ «یا أیّها الّذین ءامنوا اجتنبوا کثیراً من الظنّ إنّ بعض الظنّ إثم و لا تجسّسوا و لا یغتب بعضکم بعضاً».

ب - حرمت تهمت؛ «و من یکسب خطیئة أو إثماً ثمّ یرم به بریئاً فقد احتمل بهتاناً و إثماً مبیناً».

ج - تمسخر؛«یا أیّها الّذین ءامنوا لا یسخر قوم من قوم».

د - بدزبانی؛ «و لا تنابزوا بالألقاب بئس الاسم الفسوق بعد الإیمان».

ه - اشاعه‌ی فحشا؛ «إنّ الّذین یحبّون أن تشیع الفاحشة فی الّذین ءامنوا».

و - فاش کردن عیوب مؤمنان؛ «لا یحبّ اللّه الجهر بالسّوء من القول إلاّ من ظلم».

با استفاده از کتاب هزار و یک نکته از قرآن کریم

گناه زبان

 ریختن آبروی مؤمن از گناهان بزرگ است

در حدیثی از رسول گرامی اسلام توهین، بدگویی و اهانت به شخص مؤمن موجب فسق عنوان شده و اگر با مؤمنی بجنگند، نشانه کفر است.

بخش دیگری از حدیث بیان می‌کند که خوردن گوشت افراد با ایمان حرام است .این نکته  منظور از این حدیثی از امام باقر(علیه السلام) است که حضرت می‌فرمایند :

کسی که از ریختن آبرو و حیثیت مردم چشم‌پوشی کرده و آبروی آن‌ها را نریزد، خداوند در روز قیامت از گناهان او صرف‌نظر خواهد کرد.

آبروی افراد را ریختن کار ساده‌ای نیست و از نظر اسلام آبرو بسیار اهمیت داشته و و ریختن آبروی مؤمن از گناهان بزرگ است.

 ریختن ابروی مسلمان گناهی نابخشودنی است

قرآن کریم مؤمنان را از هرگونه قضاوت درباره دیگران بدون علم و آگاهی ممنوع کرده است، چنان که فرمود : « ولاتقفُ ما لیس لک به علمُ انّ السّمع و البَصرَ والفؤاد کلّ اولئک کان عنهُ مسئولاً» 

چیزی را که به آن علم و آگاهی نداری دنبال مکن زیرا گوش و چشم و دل ، همه در پیشگاه خدای متعال مورد سؤال خواهد گرفت.

بعضی چیزها بسیار گران به دست می‌آیند، ولی بسیار ارزان از دست می‌روند. شاید نتوان باور کرد که پس از ایمان، چیزی گران‌تر از آبروی مسلمان وجود ندارد. آبروی یک فرد محصول یک عمر زندگی ، تلاش و سختی است که ممکن است در یک لحظه از دست برود، بنابراین گناهی نیز بالاتر و بزرگ‌تر از ریختن آبروی مسلمان وجود ندارد.




برچسب ها :
حفظ ابرو ,  گناهان زبان ,  تجسس در زندگی شخصی ,  بردن ابروی مومن , 


کلنا عباسک یا زینب ...

3700420453131744925.jpg

 

 

    مقام معظم رهبری :

جمهوری اسلامی ایران از سوریه به دلیل حمایت از خط مقاومت در برابر رژیم صهیونیستی دفاع خواهد کرد.

 

دوست عزیزمون ، بچه هیئت مون ، همسایه امام غریب مون ، شهید بزرگوار حسن قاسمی دانا ، چندی قبل رگ غیرتش برآمده گشت و  به خطر افتادن حرم اهل بیت علیهم السلام او را آشفته و پریشان کرد که نکند عاشورا تکرار شود!

وی که با ندای (( لبیک یا زینب )) ، (( کلنا عباسک یا زینب )) و (( نمی گذاریم عاشورا تکرار شود )) برای دفاع از حریم حضرت زینب سلام الله علیها و حضرت رقیه سلام الله علیها به نیابت از علمدار و نگهبان اهل حرم ابالفضل العباس علیه السلام ،  عازم جبهه های زینبی سوریه شده بود ، به درجه والای شهادت نائل گردید.

119706.jpg

سرباز سرافراز اسلام روز گذشته 23 اردیبهشت ماه 93 و همزمان با سالروز ولادت مولی الموحدین امیرالمومنین حضرت امام علی علیه السلام به سبب در درگیری با تروریست‌های تکفیری به این توفیق عظیم فوز یافت و به کاروان  دلاوران و مدافعان شهید حرم اهل بیت علیهم السلام پیوست.

شایان ذکر است شهید عزیزمان  از سینه زنان ، گریه کنان ، خادمین و اعضای هیئت ما ،  به نام هیئت روضه الحسین علیه السلام مشهد مقدس  و از بسیجیان حوزه 6 بسیج دانش آموزی بوده است.

این مصیبت بزرگ را خدمت امام زمان روحی لتراب مقدمه فداه ، نائب الامام حضرت آیت الله امام خامنه ای روحی فداه و محبین و عاشقان حضرتش تسلیت عرض میکنم.

 

 

تشییع پیکر مطهر ایشان و 3 شهید عزیز دیگر از مدافعان حرم ، پنجشنبه همزمان با سالروز رحلت جانسوز حضرت زینب کبری سلام الله علیها از مهدیه مشهد به سمت حرم  مطهر رضوی برگزار میشود .

 

  تصاویر بیشتر از شهید قاسمی

 





119707.jpg

sisfcaqy.jpg





برچسب ها :
شهدای مدافع حرم ,  شهید حسن قاسمی ,  مدافعین حرم , 

دور نمی‌شود!

 گفتم می‌شنوی چه آهنگ حزینی دارد؟ گفت: آری این صدای ... است که می‌خواند. گفتم: 
نه، نه خوب گوش کن من صدای قافله را می‌گویم قافله دو کوهه که دارد دور می‌شود.

دور نمی‌شود!

گفت: دور نمی‌شود عزیزم دارد گم می‌شود. گفتم: من نمی‌گذارم که صدای زنگ قافله دو کوهه در دالان گوش‌های من گم شود. گفت: گم می‌شود دیر یا زود این جبر تاریخ است. گفتم: تاریخ مدیون دو کوهه است. من هنوز صدای نیایش‌ها را می‌شنوم من هنوز صدای زیارت عاشوراها را می‌شنوم. باور کن که دوکوهه زنده است. گفت: این انعکاس دور صدایی است که سال‌های سال مرده است.

گفتم: من جا مانده‌ام باید بروم. قافله دوکوهه دارد می‌رود. گفت: می‌رود نه بگو رفت. گفتم: هوای آن روزها را کرده‌ام هوای دوکوهه را هوای بی‌رنگی را هوای یک رنگی هوای آن مردان بی‌ادعا گفت: اصحاب کهف شده‌ای سکه بی‌وقت می‌خواهی؟ گفتم: دلم برای آن روزها تنگ شده حسرت یک شبش را دارد من اینجا زنده نمی‌مانم من با دوکوهه زنده‌ام. گفت: چشم‌هایت را باز کن تقویم بالای سرت است. سال دو هزار را گذراندیم. دوره دلدادگی‌ها به خاطره‌ها پیوست.

از اینترنت حرف بزن. گفتم: دیسکت برای گنجاندن شب‌های دوکوهه سرد است. من نمی‌توانم حاج همت را با آن همه عظمت را توی حقارت سی دی جا دهم. گفت: دیروزها تمام شدند. دوکوهه‌ها و حاج همت‌ها رفتند. چشم‌هایت را باز کن دنیای خودت را ببین. گفتم: دنیای من دوکوهه‌ها و حاج همت‌ها و با کری‌هاست... خاطرات من تاریخ مصرف ندارند. آن‌ها تمام نمی‌شوند. گفت: شعار نده به خیابان‌های شهرت نگاه کن آیا خاطرات گذشته‌ات را می‌بینی؟ گفتم: نه هیچ کدامشان را ... اما گاهی ... گفت: گاهی چه؟ گفتم: گاهی سایه کسی را می‌بینم کسی مثل محمد زمانی، مجید پازوکی، آقاسی، ابوالفضل سپهر. گفت: این‌ها که گفتی امروز قاب عکس شده‌اند فردا همایش خواهند شد و فرداتر فراموش. گفتم: اما این‌ها با خونشان تاریخ را رنگ زده‌اند. رنگ تاریخ این سرزمین همیشه سرخ خواهد بود. گفت: باران گناه رنگ‌ها را با خودش می‌برد.


دشمن لباس خاصی ندارد. خاکریزها هم تقویم ندارند. گفت: باور کن از دوکوهه تنها اسم و خاطره‌اش مانده بیا حرف روز بزنیم


راه دوری نرو، توی همین صندلی نشین ها، آن‌ها که دم از غم مردم می‌زنند، آیا کسی را شبیه به با کری می‌بینی؟ گفتم: نه انگار هیچ کس هم‌رنگ او نیست. گفت: آیا رد حاج همت را می‌بینی؟ گفتم: نه گفت: جای پایش را توی این همه دود و غبار می‌توانی پیدا کنی؟ گفتم: نه انگار... گفت: انگار نه مطمئن باش که راه آن‌ها گم شده است. گفتم: اما من هنوز می بینمشان حی و حاضر و زنده. گفت: چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید.

گفتم: راه که گم نمی‌شود. راه می‌ماند مقصد می‌ماند. آدم‌ها گم می‌شوند. آن‌ها که کورند آن‌ها که کر شده‌اند و صدای قافله را نمی‌شوند. گفت: جنگ تمام شد دروازه‌های شهادت را بسته‌اند چفتش را هم انداخته‌اند. گفتم: شهادت را با زخم و تیر نمی‌دهند خیلی‌ها شهید شده‌اند قبل از آنکه بمیرند.

گفت: خودت را باور کن شهادت غزل معاصر نیست. خاک و خاکریز رفته توی عکس‌ها. گفتم: توی خیابان هم می‌شود خاکریز زد.

دشمن لباس خاصی ندارد. خاکریزها هم تقویم ندارند. گفت: باور کن از دوکوهه تنها اسم و خاطره‌اش مانده بیا حرف روز بزنیم. گفتم: باور کن من هنوز هر صبح با صدای اذان دوکوهه از خواب بیدار می‌شوم. گفت: اینجا تهران است دوکوهه نیست. باید مراقب باشی که چه می‌گویی و چه می‌کنی.

گفتم: من همه جا را دو کوهه می‌بینم و چه حیف که تهران دو کوههء قشنگی نیست.




برچسب ها :
دوکوهه ,  حاج همت ,  دل نوشته ,  صدای حاج همت ,  سردار خیبر , 


تعداد صفحات : 16

 | 1 |  2 |  3 |  4 |  5 |  6 |  7 |  ... |