تبلیغات
قاصدک
منوی اصلی
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
باسلام به نظر شما کدام یک از مباحث دفاع مقدس بیشتر مورد اقبال و توجه قرار میگیرد؟






آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره ما

قال الله تبارک وتعالی:
من طلبنی وجدنی، ومن وجدنی عرفنی،و من عرفنی عشقنی، ومن عشقنی عشقته ومن عشقته قتلته ومن قتلته فانا دیته
قال مولانا امیر المومنین علی (ع): نسال الله منازل الشهدا
مقام معظم رهبری:امروز کار برای شهدا باید در راس امور قرار گیرد.
تمام این دو حدیث گرانبها و فرموده مقام معظم رهبری
حضرت امام خامنه ای روحی فداه کافی است برای اینکه این وبلاگ تشکیل بشه.
عبد من عبید فاطمه الزهرا(سلام الله علیها)،حقیر الشهدا ،موردانه کش آستان بی کران شهدا ، قبرستان نشین عادات سخیف
سعید
******************
چه دعایی کنمت بهتر از این
که کنار پسر فاطمه (س) هنگام اذان
سحر جمعه ای از این ایام
پشت دیوار بقیع
قامتت قد بکشد
به دورکعت نمازی که نثار حرم و گنبد برپاشده حضرت زهرا (س) بکنی
جستجو

مطالب پیشین
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
وصیت شهدا
وصیت شهدا
کاربردی


قاصدک
گروه سایبری دیده بان
تبیین- دانشجویان بسیجی دانشگاه آزاد اسلامی کرج
من یك یهودی ام . . . !!
پایگاه خبری - تحلیلی صفوف آهنین
ابر برچسب ها

عکسی از صاحبان هنر اصیل


چرا هنوز دیوارهای شهر که هرجای آن از خون شهیدان رنگین است خالی است؟ چرا شما سخنان امام را نمی نویسید؟ چرا کوچه ها از سخنان امام و از عکس شهدا خالی است؟ مسئولیت شما سنگین است و باید این مسئولیت را به نحو احسن انجام دهید


«امیرحسین صاحب هنر» به تاریخ سه شنبه، اول فروردین 1346 شمسی (9 ذیحجه 1389 قمری) در خانه ی «حسن آقا» واقع در کاشان متولد شد. او در چهارشنبه، 27 مرداد 1361 شمسی (27 شوال 1402 قمری) در منطقه عملیاتی «شرق بصره» پای بر بساطِ «عندربهم یرزقون» نهاد.

عکسی از صاحبان هنر اصیل

از «امیرحسین» تصویری به یادگار مانده است که کم‌تر کسی در ایران، آن را ندیده است. این نمای زیبا، در جریان عملیات عملیات «الی بیت المقدس» توسط عکاس بسیجی «کاظم اخوان» به ثبت رسیده است.

«کاظم اخوان» حدود چهل روز پیش از شهادت «امیر حسین» در «لبنان» به همراه «حاج احمد متوسلیان» جاودانه شد.

فرازی به وصیت نامه

چرا هنوز دیوارهای شهر که هرجای آن از خون شهیدان رنگین است خالی است؟ چرا شما سخنان امام را نمی نویسید؟ چرا کوچه ها از سخنان امام و از عکس شهدا خالی است؟ مسئولیت شما سنگین است و باید این مسئولیت را به نحو احسن انجام دهید و نگذارید که دشمنان ما سوء استفاده نکنید و از واحدهای فرهنگی سپاه و جهاد و ارگانهای دیگر تقاضا می کنم به عنوان یک برادر کوچکتر سخنم را گوش بگیرند و در ماه یا هفته یک روز را به عنوان تبلیغات در شهر اعلام کنید و از مردم تقاضا کنید که با رنگ زدن شهر حال تازه ای به شهر بدهند و چشم دشمنان اسلام را کور و روح شهدا را با این عمل خود شاد کنند.


تو ای برادر مبارز و با ایمان پاسدارم، در تمام حرکاتتان خدا را در نظر بگیرید. در ایمانتان خلوص، در عملتان پاکی و در صحبتتان حق را فراموش نکنید


 من از روی دل سوزی به جامعه این ها را می نویسم و از شما می خواهم که هیچ وقت امام را تنها نگذارید و از پشتیبانی روحانیت اسلام دست برندارید که والله مسئولید. شما ملت یار و یاور سپاه، این ارگان انقلابی باشید و نگذارید که دشمنان اسلام به این ارگان لطمه ای وارد آورند و جلو شایعات دشمن را بگیرید و گوش به فرمان امام باشید و در جهاد سازندگی شرکت کنید و چشم دشمنان را کور کنید.

یک صحبت کوچک با برادران پاسدارم دارم: « تو ای برادر مبارز و با ایمان پاسدارم، در تمام حرکاتتان خدا را در نظر بگیرید. در ایمانتان خلوص، در عملتان پاکی و در صحبتتان حق را فراموش نکنید و من از اینجا دست یکایک شما پاسداران عزیز را از صمیم دل می بوسم و در بهشت منتظر شمایم، چون عاقبت باید رفت پس چه بهتر انسان با مرگ سرخ از دنیا برود. مرگ با عزت اگر خونین است، بهتر از زندگی رنگین است.


خون من رنگین تر از رزمندگان نیست


منافقان کوردل، وقتی خود را در مقابله با انقلاب اسلامی و فرزندان بسیجی امام امّت، عاجز و زبون یافتند، تصمیم گرفتند یاران امام را به شهادت برسانند. بدین ترتیب در ساعت 12:15 ظهر جمعه 23 مهرماه 1361، سنگر نمازجمعه کرمانشاه، محراب شهادت امام جمعه بصیر و مجاهد این شهر شد.

شهید اشرفی اصفهانی

 چهارمین شهیدمحراب در سن 80 سالگی به پیشگاه ابدیّت تقدیم شد و روح بزرگ آیت اللّه اشرفی اصفهانی به ملکوت اعلی پیوست. آری منافقان، بزرگ مردی را ترور کردند که اسلحه ای جز زبان و قلم نداشت و کسی را به شهادت رساندند که کشتنش جز موج خشم و نفرت امت مسلمان نتیجه ای نداشت و اگر بدن پاکش در خون طپید، اندیشه اش بیش تر تجلّی کرد و از برکت خون مطهرّش تحرّکی تازه در باورهای امت اسلام به وجود آمد.

امام (ره ) درقسمتی از پیام خود درباره شهید می گویند:

« چه سعادتمندند آنانكه عمری را در خدمت به اسلام و مسلمین بگذرانند و در آخر عمر فانی، به فیض عظیمی كه دلباختگان به لقاالله آرزو می كنند، نایل آیند.

چه سعادتمند و بلند اخترند آنانكه در طول زندگانی خود كمر همت به تهذیب نفس و جهاد اكبر بسته و پایان زندگانی خویش را در راه اهداف الهی با سرافرازی به خیل شهدای در راه حق پیوستند.

چه سعادتمند و پیروزند آنانكه در نشیب و فرازها و پستی و بلندی های حیات خویش به دام های شیطانی و وسوسه های نفسانی نیفتاده و آخرین حجاب بین محبوب و خود را با محاسن غرق به خون , خرق کرده و به قرارگاه مجاهدین فی سبیل الله راه یافتند.

چه سعادتمند و خوشبختند آنانكه به دنیا و زخارف آن پشت پا زده و عمری را به زهد و تقوا گذرانده و آخرین درجات سعادت را در محراب عبادت و در اقامه جمعه با دست یكی از منافقین و منحرفین شقی، فائز و به بالاترین شهید محراب كه به دست جنایتكار اشقی الاشقیا به ملا اعلا شتافت، ملحق شدند.»

با همین بهانه نگاهی به نقش این شهید محراب در 8 سال دفاع مقدس می اندازیم.

شهید آیت‌الله اشرفی اصفهانی نیز از جمله افرادی است که برای تقویت روحیه رزمندگان اسلام برنامه ریزی داشت.

زمانی که عراق به ایران حمله کرد، شهید اشرفی اصفهانی نیز با سخنرانی های خود به میدان نبرد آمد.

درپشت جبهه

او در پشت جبهه نیز تلاش می کرد تا برای رزمندگان کاری انجام دهد. از این رو یکی از کارهایی که کرد، افتتاح حسابی در بانک برای جمع آوری کمک های نقدی به جبهه ها بود.

امام خمینی (ره) درباره او فرمودند: «او در جبهه‌ دفاع از حق از جمله اشخاصی بود که مایه دلگرمی جوانان جبهه بود و از مصادیق بارز رجال صدقوا عاهدواالله علیه بود.»


من از این محل نمی روم و آماده هر گونه مسئله ای هستم؛ خون من رنگین تر و جان من عزیزتر از این عزیزان رزمنده نیست. من باید تا پایان عملیات این جا باشم


در جبهه

وی مسئله جنگ را مهم می دانست و به مدت 25 ماه در تمام خطبه های نماز جمعه، مصاحبه ها و پیام های خود به حضور مردم در جبهه ها تأکید می کرد.

با توجه به کهولت سن خود نیز در جبهه حضور داشت. به طوری که گفته می شود، که با طی مسافت های طولانی و راه های صعب العبور هر ماه، حداقل دوبار به جبهه‌ها می‌رفت و با حضور در مناطق عملیاتی سبب دلگرمی رزمندگان و باعث شور و شوق بسیار در آن ها می شد.

آن جا که می رسید، با رزمندگان ملاقات می کرد و مقید بود تا برای آن ها سخنرانی کند و البته بارها در خط مقدم جبهه تیر نیز حاضر می شد.

شهید اشرفی اصفهانی

 آزادی خرمشهر

در دومین سفر خود به خوزستان پس از آزادی خرمشهر، به اهواز رفت و مردم این شهر نماز شکر را به امامت ایشان به جای آوردند.

بعداز ظهر همان روز علی رغم مخالفت فرماندهان، به همراه امام جمعه اهواز عازم منطقه خرمشهر شد و پس از ورود به شهر، به مسجد جامع در جمع رزمندگان رفت و از فتح خرمشهر اظهار شادمانی کرد و گفت:

«امروز یکی از روزهای مهم اسلامی و یوم الله است و از جمله آرزوهای من فتح خرمشهر بود که بحمدالله من زنده ماندم و این روز را دیدم.»

نیایش تا عملیات مسلم بن عقیل

عملیات مسلم بن عقیل، شب جمعه هشتم مهر 1361 در منطقه غرب، با حضور شهید اشرفی اصفهانی و چند تن از مقامات کشوری و لشکری آغاز شد.

گفته می شود که در آن شب، یک لحظه آرام نداشت و بی هیچ استراحتی، تا صبح به دعا و مناجات مشغول بود. نزدیکی صبح، یک عدد گلوله توپ در نزدیکی چادر وی منفجر شد.

فرماندهان اصرار کردند که محل را ترک کند،‌ اما او نپذیرفت و گفت:


 «من از این محل نمی روم و آماده هر گونه مسئله ای هستم؛ خون من رنگین تر و جان من عزیزتر از این عزیزان رزمنده نیست. من باید تا پایان عملیات این جا باشم.»


 در نهایت شهید محلاتی، عبا و عمامه ایشان را برداشت و بر سر و دوش او گذاشت؛ عصا را به دستش داد و او را عازم کرمانشاه کرد.




برچسب ها :
شهید محراب ,  ایت الله اشرفی اصفهانی ,  شهدای اصفهان , 

فرمانده ای دوشادوش سربازان 


«این سربازانی که هم اکنون در مصادف با دشمن بعثی هستند همگی فرزندان من اند و وظیفه دارم که در کنار آنها باشم. همراه آنها بجنگم. دشمن را ناکام کنم و پیروزی را برای اسلام و مردم فداکار خود به ارمغان بیاورم.»

فرمانده ای دوشادوش سربازان

جملات بالا که با یک دنیا خلوص ادا شده‌اند، کلماتی هستند که شهید سرافراز ارتش اسلام امیر سرلشکر مسعود منفرد نیاکی به هنگام درگذشت فرزندش که با آغاز عملیات بیت‌المقدس مصادف شده بود و در پاسخ به همسر خود بیان کرده است. آن شهید با احساس مسئولیت نسبت به وظیفه خطیر خویش و به رغم اندوه سنگین خود و غم جانگاه مرگ دختر جوان و عزیزش و در برابر اصرار خانواده از او برای ترک منطقه و حضور در مراسم تشییع و تدفین می‌افزاید:« آن فرزندم کسانی را دارد که در کنارش باشند ولی من نمی‌توانم در این بحبوحه جنگ، فرزندان سرباز خود را تنها بگذارم.»

روز ششم مردادماه سالروز شهادت امیر سرلشکر مسعود منفرد نیاکی است.

شهید نیاکی بعد از گذشت یک ماه از درگذشت فرزندش و بدون این که موفق به دیدار او شده باشد به منزل باز می‌گردد و خدمت به وطن را به وداع با دخترش ترجیح می‌دهد.

مسعود منفرد نیاکی در سال 1308 در شهرستان« آمل» چشم به جهان گشود. در سال 1331 و پس از اخذ دیپلم طبیعی با علاقه به خدمت در لباس سربازی در دانشکده افسری استخدام و پس از طی دوره سه ساله دانشکده به درجه ستوان دومی نائل و با انتخاب رسته زرهی به خدمت مشغول شد. او در طول خدمت با نظمی مثال زدنی جدیت و صداقت در سمت‌های مختلف فرماندهی در یگان‌های رزمی به انجام وظیفه پرداخت و مدارج تحصیلی را از دوره مقدماتی و عالی زرهی تا دوره فرماندهی و ستاد و دانشکده پدافند ملی با موفقیت پشت سر گذاشت.

در سال 1355 به درجه سرهنگی نائل شد. وی در انقلاب شکوهمند اسلامی همچون بدنه مومن و خدمتگزار ارتش به دریای بیکران ملت پیوست و پس از پیروزی انقلاب به شکرانه استقرار نظم اسلامی، خود را وقف دفاع از انقلاب نو پای اسلامی کرد. نیاکی به پاس فداکاری و خدمات ارزشمند خود در سال 1359 به سمت فرماندهی لشکر 88 زرهی زاهدان و در سال 1360 به سمت فرمانده لشکر قدرتمند 92 زرهی اهواز منصوب شد و در این مسئولیتها و در همه میدان‌های دفاع از میهن اسلامی در برابر دشمنان انجام وظیفه کرد.


شهید این بود که همواره در خط مقدم و در کنار سربازان خود می‌جنگید، به آنها روحیه می‌داد، آنها را تشویق به پیشروی می‌کرد و با تک تک سربازان تماس نزدیک داشت

حضور مداوم نیاکی در خط مقدم جبهه و مسئولیت‌شناسی عمیق از ویژگی‌های بارزش بود. او با حضور پدرانه در کنار افسران، درجه‌داران و سربازان به آنها روحیه می‌داد. کارنامه او در دوران دفاع مقدس مشحون از افتخارات و قهرمانی‌ها است.

وی در مسئولیت‌های فرماندهی در عملیات‌های بزرگ طریق‌القدس،فتح‌المبین،بیت‌المقدس، والفجر و رمضان خدمت کرده و در سمت فرماندهی لشکر 92 زرهی خوزستان و فرمانده قرارگاه فتح بارها به قلب دشمن تاخته و شکست‌های سنگینی بر پیکر دشمن وارد آورد.

« نیاکی» به واسطه لیاقت و شجاعت وافر خود طی حکمی از سوی امیر سپهبد «صیاد شیرازی» به جانشینی فرمانده نیروی زمینی ارتش در جنوب منصوب شد و در طراحی عملیات‌های بزرگ رزمی در جنوب نقش موثری ایفا کرد. در سال 1363 با کوله باری از تجربیات گرانبها در سمت جانشین اداره سوم سماجا منصوب و آماده ایفای مسئولیتهای سنگین و جدید دیگری شد

در تاریخ 1364/5/6 به عنوان ناظر آموزش در رزمایش لشگر 58 تکاور ذوالفقار که در شرایط واقعی جنگی لشگر اجرا شد شرکت کرد و تقدیر الهی بر آن شد که پس از 33 سال خدمت پرافتخار سربازی، در میدان آموزش و تمرین نظامی به درجه رفیع شهادت نائل شود.

فرمانده ای دوشادوش سربازان

 یکی از ویژگی‌های آن شهید این بود که همواره در خط مقدم و در کنار سربازان خود می‌جنگید، به آنها روحیه می‌داد، آنها را تشویق به پیشروی می‌کرد و با تک تک سربازان تماس نزدیک داشت، گرفتاری‌های آنها را می‌شناخت و تا سر حد امکان آنها را رفع می‌کرد.

ابراهیم نیکو منش از همرزمان شهید می گوید: سرهنگ نیاکی فرمانده لشکر ما بود. اما با آنکه مشغله زیادی داشت، در همه شرایط به یگان‌ها سر می‌زد. یک بار در معیت ایشان به جبهه سوسنگرد رفتیم. آن وقت‌ها عراقی‌ها سوسنگرد را دور زده بودند و سوسنگرد نسبتا به محاصره عراقی‌ها در آمده بود. نیروهای ما در مقابل نیروهای عراقی خیلی کم بود.

به من گفت: «ما چه بخواهیم و چه نخواهیم وضعیت همین است و ما وظیفه داریم که با این نیرو به مقابله با دشمن بعثی بپردازیم. حالا من به عنوان فرمانده لشکر، نفر اول حرکت می‌کنم شما هم با یگان خود پشت سر من حرکت کنید.»

دقیقا ساعت 4 صبح بود که او به سوی نیروهای عراقی حرکت کرد و نیروهای ما با دیدن ایشان روحیه گرفتند و با دیدن شجاعت و مردانگی فرمانده لشکر خود، همه به هیجان آمدند و ما توانستیم حدود ساعت 7 صبح یعنی ظرف 3 ساعت محاصره را شکسته و سوسنگرد را از تیررس دشمن رها کنیم.

سهم زیادی در به اسارت گرفتن هزاران تن مزدور بعثی داشت و همواره نام او در دل دوستان، امیدواری و در دل دشمنان یاس به همراه داشت. او افتخار این را داشت که در عملیات‌های طریق‌المقدس، تنگ چزابه، فتح‌المبین، بیت‌المقدس، والفجر مقدماتی و والفجر یک در سمت فرماندهی لشگر 92 زرهی اهواز به قلب دشمن بتازد و شکست‌های سنگینی بر پیکر ارتش تا دندان مسلح رژیم بعثی وارد کند.




برچسب ها :
شهید منفرد نیاکی ,  شهید صیاد شیرازی ,  شهدای ارتش ,  لشگر 92 زرهی ,  سوسنگرد , 

ما هر چه داریم از شهدا داریم

گفتگو با سردار سر جدای طلائیه 


همزمان با هفته دفاع مقدس ضمن گرامیداشت یاد و خاطره ابرمردان روزگار، شیران روز و زاهدان شب و مردان مرد جبهه جهاد اصغر و پیش قراولان جهاد اکبر ، متنی که ذیل این مکتوبه می اید برگرفته از قطعه 26 مصاحبه برادر گرانقدرم حسین قدیانی است


اگر چه سرداران شهید، جملگی برای این نسل رشید، نسل جنگ ندیده و دل به جبهه بسته، این

نسل وارسته، فرماندهانی عزیز و دوست داشتنی اند، اما هر یک از این سرداران برای نسل دل سوخته ما تداعی گر صفتی ویژه هستند.نسل ما چمران را عارف ترین سردار می شناسد؛دکتر مصطفی چمران همچنان که ساعت ها نمی خوابید و می جنگید و می رزمید، گاه می شد دقایقی با گل شقایقی همنشین می شد و راز خود را گاه به آفتاب می گفت و با گل آفتابگردان پایه یک دوستی می ریخت.

نسل ما متوسلیان را دلاورترین سردار می خواند؛ترس در قاموس حاج احمد راه نداشت و او جز خدا و روح خدا از کس دیگری حساب نمی برد.حتی آن زمان که هنوز خیانت بنی صدر بر همگان آشکار نشده بود، حاج احمد با بصیرت و البته با غیرت بی نظیرش اجازه نداد هلی کوپتر حامل آن نامرد در منطقه نبرد فرود آید و به دوستان و دشمنان گفته بود که اگر بنی صدر این طرفها آفتابی شود، خودم هلی کوپترش را می زنم.

سردار غلامحسین افشردی یا همان “برادر حسن” را نسل من به عنوان یک استراتژیست نظامی می شناسد؛حسن باقری مغز متفکر جبهه بود و بسیجیان، “بهشتی جبهه ها” خطابش می کردند.

اما از این همه که بگذریم سخن گفتن از همت خوش تر است.برای ما سردار خیبر، محبوب ترین فرمانده دوران جنگ است؛آنقدر محبوب که حاج همت، دو مزار دارد؛یکی نمادین، در تهران و دیگری واقعی، در شهرضای اصفهان.سردار سر جدای طلائیه مزاری در شهری  دارد که فرمانده لشکرش بود و مزاری در دیاری دارد که زادگاهش بود.

اما مزار اصلی حاج همت نه در زمین که در ضمیر قلب ماست. نمی شود بسیجی بود و دل در گرو همت نداشت. کاش همت بود و می دید که به موازات بزرگراهی که شرق و غرب پایتخت را به هم وصل کرده، مرامش نیز عامل اتصال دلهای ما به یکدیگر شده است.

این روزها اما عده ای که بر اصل ولایت فقیه شعار مرگ می دهند، همت را از آن خود می دانند و قصد مصادره او را کرده اند.به راستی همت ار آن کدامین ماست؟ و اگر بود در کدام قبیله، با کدام عقیده و رو به کدام قبله زندگی می کرد؟این البته پرسش درستی نیست چرا که همت زنده است و ما باید ببینیم کدام مان با راه سردار محبوب سال های عاشقی همراه تریم.به عمل کار برآید، به سخندانی نیست.به شعور است، نه به شعار.همت، میزان است و با این ترازو معلوم می شود کدام ایده هم وزن همت و کدام عقیده بر خلاف راه او قدم می گذارد.

گفت و گوی من با سردار سر جدای طلائیه با این سئوال شروع شد؛


-  دوست دارم حرفهای امام همیشه توی ذهنم باشد.حالا من آن را برای شما می خوانم؛این دیگر یک شعار باید برای ما باشد.امام صراحتا اعلام می کند: هر کس بیشتر برای خدا کار کند، بیشتر باید فحش بشنود و شما پاسدارها و بسیجی ها چون بیشتر برای خدا کار کردید، بیشتر فحش شنیدید و می شنوید.

*شما دوست دارید در برابر حرف ولی فقیه دو پهلو موضع گیری کنید یا شفاف؟

*شما بسیجی ها را قبول داری؟

- من خاک پای بسیجی ها هم نمی شوم.ای کاش من یک بسیجی بودم و در سنگر نبرد از آنها جدا نمی شدم.(همسفران)

*بعد از اینکه فرماندهی جنگ از دست بنی صدر خارج شد و مسئولیتها به دوش بچه های سپاه افتاد، ورق جنگ برگشت.از نظر شما در شیوه فرماندهی جنگ چه تغییراتی به وجود آمد که به این پیروزی ها منجر شد؟

- ما فرمانده گردانی که بنشیند عقب و بخواهد هدایت کند نداریم.باید جلو برویم اما در جای مناسب.باید رعایت اصول بشود.از تجربیات باید استفاده کرد.

*چه آفاتی بسیج را تهدید می کند؟

- وای برما، وای بر پاسدار ما. وای بر بسیج ما، اگر روزی برسد که فقط پاسدار نظامی باشد.

*چه باید کرد؟

- اگر اول پاسدار و بسیج عقیده باشید، در راهتان تزلزلی ایجاد نمی شود.

*آیا غرق شدن شما در این عقیده باعث دلسردی تان از زندگی نشده؟

- من زندگی را دوست دارم، ولی نه آنقدر که آلوده اش شوم.من حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست دارم.

*قصه نامه های بسیجی ها چه بود؟

- یک روز بچه های بسیج، نامه ای نوشتند و از راننده ها شکایت کردند.نوشته بودند؛وقتی می خواهیم به شهر برویم یا برگردیم، ماشین گیرمان نمی آید.راننده های لشکر هم ما را سوار نمی کنند، در صورتی که همیشه ماشین شان خالی است و عقب وانت جا دارد.روز بعد در صبحگاه این قضیه را مطرح کردم و حسابی به تدارکات و راننده ها توپ و تشر زدم.

*و بعد؟

- بعد رو به بسیجی ها کردم و گفتم؛از این به بعد با ماشین های لشکر تردد کنید، اگر یک وقت دیدید یک ماشین، خالی به دوکوهه می رود و شما را سوار نمی کند با آجر بزنید، شیشه ماشین را خرد کنید؛همه مسئولیتش پای خودم.

*به نظر می رسد عاشقانه بسیجی ها را دوست دارید؟

- من حاضرم در پوتین این بسیجی ها آب بخورم.

*ماجرای شبی که در سرما، بیرون از سنگر خوابیدید، چه بود؟

- وقتی شنیدم بچه ها برای رزم شبانه فقط یک پتو همراه برده اند، ناراحت شدم.به همین دلیل شب موقع خواب، یک پتو برداشتم و از سنگر آمدم بیرون.وقتی بچه ها پرسیدند؛ چرا داخل سنگر نمی خوابی، گفتم؛ امشب نیروها می خواهند در این سرما با یک پتو بخوابند. من چطور داخل سنگر به این نرمی بمانم؟

 

*راز این همه علاقه شما به بسیجی ها چیست؟

- در مسائل مربوط به جنگ و جبهه، همیشه بسیجی ها مهمترین عامل هستند و ما در مقابل آنها هیچ هستیم به حساب نمی آییم.این بسیجی ها هستند که جنگ را ادامه می دهند و بار اصلی جنگ روی دوش آنهاست.ما که این وسط کاره ای نیستیم.

*چرا بعد از بیت المقدس در “عملیات رمضان” موفق نبودیم؟

- بعضی مواقع آدم در عملیات، به جای احساس جهاد فی سبیل الله دچار عمل زدگی می شود.در این چند روزه به حدی دچار اختلال شدیم که دیگر الان روح بچه ها خسته شده است؛ به طوری که دیگر قادر نیستیم میزان توقع و انتظار یک ملت ۳۵ میلیون نفر حزب اللهی پشت جبهه را درک کنیم.این ملت الان مدام دارد از خودش می پرسد:چرا این عملیات این جوری شد؟چرا اینها عملیات نمی کنند؟چرا همه اش به سمت دشمن می روند و عقب برمی گردند؟ما مدام به فکر علت اختلال هستیم و همین ما را خسته کرده.خستگی هم باعث شده تا عمل زده شویم.

*راه مقابله با این عمل زدگی چیست؟

- جا دارد که ما هر از چند بار، یک نوبت به خودمان نهیب بزنیم تا دفعتا دچار رکود روحی و فکری نشویم.من الان اینطور استنباط می کنم که الان بچه های ما با یک یا دو عملیات، یکباره احساس خستگی می کنند.نگرانی من این است که در این صورت، نیروها برش خودشان را از دست بدهند و دیگر اجرا یا لغو عملیات، برای شان علی السویه شود و بی تفاوت بشوند. ما حتی اگر یک دقیقه وقت تلف کنیم، این اتلاف وقت به ضرر ما تمام می شود؛چون دشمن در همان فاصله میادین مین جدید در مقابل خودش احداث می کند و کارمان دشوار می شود.

*شبیه همین مشکلات، امروز هم دست به گریبان ما شده است. چه توصیه ای به بسیجیان نسل امروز دارید؟ ما این روزها با فتنه بزرگی دست و پنجه نرم می کنیم.

- شما یک مقدار صبر داشته باشید.به خاطر اینکه خدا آدم را در راحتی آزمایش نمی کند. اگر شما یک دوره روی زندگی پیامبران و ائمه مروری داشته باشید، می بینید سرتاسر زندگی آنها آمیخته با مشقت بوده است.به خدا قسم الان ما داریم ناشکری می کنیم.ما الان قوی ترین نیروی عملیاتی را که در اوایل جنگ، آرزوی در اختیار داشتن آنها را داشتیم، در اختیار داریم؛ نیروی بسیجی ای که چهار بار جبهه رفته و جنگیده، دارای دید و فکر ذهنی خوب و بسیار پر قدرت.

*یعنی شما به فتنه ها از دریچه آزمایش الهی نگاه می کنید؟

- اگر همین سختی ها وجود نداشته باشد، ما آزمایش نمی شویم.راحت طلبی، با تن دادن به آزمایش در درگاه خدا، جور در نمی آید.اتفاقا خدا هم در شرایط سختی است که بنده اش را می شناسد که آیا مومن است، استقامت دارد، صبر و تحمل دارد، شکیبایی، وقار و بردباری دارد یه نه.

*اگر مایلید بحث را عوض کنیم؛شما خودتان فرمانده محبوبی هستید، اما مایلیم بدانیم نزد شما چه فرمانده ای محبوب بوده؟

- به خدا قسم،خدا شاهد است حاج احمد را من دوستش دارم.قلبا دوستش دارم.احدی را هم اینقدر دوستش نداشته ام.

*در عصر اصلاحات برخی جنگ را “برادر کشی” خواندند و نوشتند که می شد با عراق میانجیگری می کرد و ما هم در جاهایی از جنگ مقصر بودیم.نظر شما چیست؟

-عراق وحشتناک آمده بود؛خدا شاهد است خبرنگاری به این صدام بی وجدان که در خرمشهر در حین سوار شدن به هلی کوپتر بوده، گفته یک سئوال دیگر هم دارم و او گفته است:مصاحبه بعدی در اهواز.بعد هم سوار هلی کوپتر شده و رفته.در گیلان غرب، راننده تانک عراقی گفت:صدام از خود من پرسید که از فلکه تانکی تا تهران چند کیلومتر است؟! در اهواز، پادگان حمید سقوط می کند.بسیاری از قطعات فانتوم ها در پادگان حمید بودند، اما خیانت کاران طوری هماهنگ کرده بودند که یکی از یکی از قطعات فانتوم ها را برندارند. دشمن به نورد اهواز می رسد؛پانزده تا هجده کیلومتر تا اهواز فاصله داشته.به راحتی آبادان را دور می زند و محاصره می کند اما کارش را پایان نمی دهد.

عراقی ها تا پل نو می آیند و از آن رد می شوند به خونین شهر می آیند.عراقی ها ۲۱ میلیارد دلار از راه ارتباط گمرک می ربایند.پس از خرمشهر و در غرب و سوسنگرد،جنایت هایی را که بیشتر از همه در زمینه فحشا و مسائل ناموسی است، انجام می دهند که همه شما از آنها آگاه هستید.

*راستی، ماجرای این انگشت شست شما چیست که معمولا باند پیچی شده است؟

- یک بار در وسط جمعیت گیر کرده بودم و کاری از دستم بر نمی آمد.فشار جمعیت آنقدر زیاد بود که نمی توانستم عبور کنم.بالاخره دوستان راه را باز کردند و از میان رزمندگان عبور کردیم.بعد عباس کریمی دید که انگشت شستم را گرفته ام  فشار می دهم. پرسید؛ چی شده؟ گفتم؛ خوش انصاف ها انگشت شستم را شکستند.عباس باور نکرد. بعد که دید دستم را گچ گرفتم، باورش شد.

*مایلم یکی از خاطرات خود را از جنگ تعریف کنید؟

- یکی از خاطرات خوبی که من دارم مربوط است به برادر طباطبایی. او دانشجوی سال چهارم پزشکی و از بچه های انجمن اسلامی دانشگاه اصفهان بود. اینها سه نفر بودند که به پیشنهاد من از دانشگاه اصفهان به منطقه آمدند و در بیمارستان پاوه مشغول به کار شدند. آنها شبانه روز رنج می بردند و زحمت می کشیدند. هر موقع احساس می کردند که آن روز کمتر کار کرده اند، شب می رفتند داخل سنگرها و نگهبانی می دادند. در موقع عملیات هم اسلحه بر می داشتند و کوله پشتی، به دوش می گرفتند و با خود کمک های اولیه می آوردند.برادر طباطبایی در جنگ با عومل دموکرات به شهادت رسید.

*امروز هم دست این عومل مثلا دموکرات به خون بسیاری از بسیجیان آغشته است.

- جسد این برادر ۴۸ ساعت زیر آفتاب تیر ماه مانده بود.روز دوم با بدبختی و زحمت موفق شدیم جنازه ها را از دست دموکراتها بیرون بیاوریم.پس از اینکه پتو را از روی جنازه کنار زدم، شاید از عجایب باشد؛ جنازه بوی عطر می داد.جنازه این شهید روی بچه ها تاثیر زیادی گذاشت.حتی وقتی آن را به اصفهان بردیم، آنجا هم بوی عطر می داد. زمانی هم که مادرش به غسالخانه آمد و بوسه ای بر پیشانی فرزندش زد و زیارت عاشورا خواند، باز جنازه بوی عطر می داد و این موضوع، بچه ها را تکان داد و به همه یادآوری کرد که شهید هرگز نمی میرد.

*آموخته شما به عنوان سردار خیبر از شهادت چیست؟

- انسان آنچه که از شهیدان می آموزد این است که شهادت، شعار نیست، بلکه واقعیت است.انسانیت انسان، دعای مسلمان بودن، مومن بودن و مبارز بودن انسان در این شعار است که شهید هرگز فراموش نشود و راهش ادامه پیدا کند.

*و آخرین کلام؟

- ما هر چه داریم از شهدا داریم و انقلاب خونبار ما حاصل خون این عزیزان است.در تمام طول تاریخ این بشریت، چه در لیست استکبار و چه در جنگهای اسلام و صدر اسلام و تمامی غزواتی که پیامبر شخصا در آنها حضور داشت، همیشه این مشخص بود که جنگ حالت سکه چند رو دارد؛ در هیچ کجای تاریخ و مقررات جنگ، استراتژی جنگ و تاکتیک جنگ، هیچ کس یا هیچ گروهی نتوانسته بگوید این عملیات، پیروز است یا پیروز نیست.

پیامبر در جنگ نگفته است پیروز است یا نه! تنها حرکت در راه خدا مهم است. خداوند شکست می دهد، پیروزی هم می دهد.همه باید اتکا به خدا داشته باشیم. اعضای بدن ما ضعیف است. پیروزی با خداست. عملیات به دست کس دیگری است. دست ما نیست که سخت باشد یا آسان. دیدگاههای ما مادی است. تا حد توان کار می شود و بقیه اش با خداست. ما زیربنای جنگ مان معنویت است. ما این جنگ را با خون پیش می بریم.


آرزوی سرباز امام حسین در والفجر8


محمدمصطفی‌پور اهل بابل بود اما امروز از اهالی آسمان است. تمام فرصت کوتاهش را در دنیا آن گونه صرف کرد که در نهایت ، این عاقبت نصیبش شد


 محمدمصطفی‌پور

 محمدمصطفی‌پور اهل بابل بود اما امروز از اهالی آسمان است. تمام فرصتِ کوتاهش را در دنیا آن گونه صرف کرد که در نهایت ، این عاقبت نصیبش شد:

یك شب محمد همین‌طور كه دراز كشیده بود نگاهش را به بالا دوخت و با صدایی ملایم گفت «رضا! دوست دارم موقع شهادت، تیر درست بخورد به قلبم. همین‌جایی كه این شعر را نوشته‌ام.«

كنجكاو شدم، سرم را بالا گرفتم. در تاریك روشن سنگر به پیراهنش نگاه كردم، روی سینه‌اش این بیت نوشته بود:

آن قدر غمت به جان پذیریم حسین

تا قبر تو را بغل بگیریم حسین

چند روز بعد از عملیات والفجر 8، وقتی به مقر برگشتم، رفتم سراغ بچه‌های امدادگر، دلم برای محمد شور می‌زد. شب عملیات از هم جدا شده بودیم و از او بی خبر بودم. پرسیدم آیا كسی بسیجی ای به اسم محمدمصطفی‌پور  را دیده‌ یا نه؟ برای توضیح بیشتر گفتم روی سینه‌اش هم یك بیت شعر نوشته بود. تا این را گفتم یكی جواب داد «آهان دیدمش برادر! او شهید شده....»


دوباره پرسیدم شهادت او چطور بود؟ امدادگر گفت «تیر خورد روی همان بیتی كه بر سینه‌اش نوشته بود.»


منتظر جوابی غیر از این نبودم. گفتم الحمدالله  محمد هم رفت.

دوباره پرسیدم شهادت او چطور بود؟

امدادگر گفت «تیر خورد روی همان بیتی كه بر سینه‌اش نوشته بود.»




برچسب ها :
وصیتنامه ,  شهید محمد مصطفی پور , 

دو دشت پر از عشق برای حاج بابا


امروز در کنار روستای عظیمیه مزاری است که قطعه ای از پیکر پاک شهید حاج‌بابا را در خود به یادگارگرفته است. این شهید هم در تهران قبر دارد و هم در غرب و محسن برای همیشه در غرب ماندنی شد!

شهید محسن حاجی بابا،

 سال 36 در یکی از خانه‌های محله نیروی هوایی تهران، خانواده حاج‌بابا صاحب فرزندی شدند که نامش را محسن گذاشتند. زمانی که به خدمت سربازی رفت و بعد از پیام امام خمینی(ره) درخصوص فرار سربازها از پادگان‌ها، جزو اولین سربازانی بود که از خدمت فرار کرد. بعد هم رفت خیابان ایران و به خدمت امام خمینی(ره) رسید. در همان سال محسن کسی بود که در اسلحه‌خانه نیروی هوایی در پیروزی را شکست و اسلحه‌های آنجا را به دست مردم داد و به بیرون از پادگان منتقل کردند. در سال 58 در میان 400 نفر داوطلب پزشکی نفر چهارم شد اما به پدرش گفت: پدرجان من می‌خواهم پاسدار شوم. پزشکی را هم دوست دارم اما می‌خواهم پاسدار سپاه پاسداران شوم. محسن جزو دانشجویان پیرو خط امام هم بود و بعد اینکه از لانه جاسوسی آمد به سمت پادگان امام حسین(ع) رفت و در آنجا نیز با لباس سبز به جمع عاشوراییان سپاه پیوست.

آن روز رفت اصلاح و ‌تر و تمیز شد و آمد. قرار بود بعد از جلسه و شناسایی برود خواستگاری. گفت: «من با بچه‌ها می‌روم شناسایی آخر را انجام دهم. می‌خواهم ببینم خودم تحمل و توان دارم که در منطقه حرکت کنم و عملیات صورت گیرد، بعد نیروها و بچه‌های مردم را بفرستم.» احمد بیابانی هم همراهش بود و در ماشین به همراه شهید شوندی، سه نفری در22 اردیبهشت سال 1361پر کشیده بودند.

شهید محسن حاجی بابا،

 روایت شهادت

هنگامی که شهید حاجی بابا ، با جیپ روی جادهآ‌ ی سرپل ذهاب به سمت ِازگِله میآ‌رفتند از آنجاییکه ارتفاعات بَمو که مشرف به جاده بوده دست نیروهای عراقی بوده، جیپ وی را مورد هدف قرار می دهند و آتش میگیرد و او به همراه شهیدان بیابانی و شوندی به شهادت میرسند. وقتی میخواستند پیکرشهید حاج بابایی را به عقب بفرستند قسمتی از بدنش در ماشین باقی می ماند که بعدا موقع انتقال ماشین آن را پیدا می کنند که دیگر به عقب نمی فرستند و آن تکه را در محل قرارگاه فرماندهیش به خاک می سپارند، در حال حاضر آنجا روستایی نیز به وجود آمد و مردم آن منطقه به این شهید بزرگوار ارادتی خاص دارند .

مردانه در جنگ

حاجی بابا در جنگ تحمیلی مردانه وارد می شود و به خاطر هوش سرشار و استعداد نظامی كه داشت ، در مسیر رشد می افتد و لیاقت و كفایت و توانمندیهای نظامی خود را در عملیات گوناگون به نمایش می گذارد .


 وقتی میخواستند پیکرشهید حاج بابایی را به عقب بفرستند قسمتی از بدنش در ماشین باقی می ماند که بعدا موقع انتقال ماشین آن را پیدا میکنند که دیگر به عقب نمیفرستند و آن تکه را در محل قرارگاه فرماندهیش به خاک می سپارند


او در لشگر 27 محمد رسول الله (ص) مسئوولیتهای مختلف را تقبل و باشایستگی تمام انجام وظیفه می كند و از عهده امور سر بلند بر می آید. حاجی بابا در عملیات بیت المقدس، حماسه می آفریند و جوهره انقلابی خود را نشان می دهد. در فتح ارتفاعات بازی دراز كاری می كند كارستان و اوج ایثار ، فداكاری و شهامت را به نمایش می گذارد. حاجی بابا درباره این عملیات ، طی مصاحبه ای با مجله پیام انقلاب می گوید :

شهید محسن حاجی بابا،

 برای فتح ارتفاعات بازی دراز ، به اتفاق چند تن دیگر از فرماندهان سپاه ، طرح همه جانبه و گسترده ای تهیه كردیم كه لازمه آن فداكاری و ایثار در سخت ترین و كمترین امكانات بود. در این عملیات موفق شدیم از پشت ارتفاعات بازی دراز عكس و فیلم تهیه كنیم كه به شناسایی های بعدی كمك كرد. این عملیات از چند محور شروع شد و دلیل موفقیت نیز تا حدودی الحاق تمام محورها با یكدیگر بود كه دشمن هیچ فكر نمی كرد بتوانیم از این ارتفاعات در هم پیچیده بالا برویم. جالب این است كه اگر به ارتفاعات دقیق نگاه كنیم، صخره ها طوری است كه حتی كوهنوردها هم نمی توانستند ظرف مدتی كه ما رفتیم، بالا بروند و این امر محقق نشد مگر به مدد غیبی الهی كه ما را به آن ارتفاعات كشاند. این امدادهای غیبی محسوس به نیروهای عمل كننده روحیه می داد و حالت معنوی عملیات را به حدی بالا می برد كه در سخت ترین شرایط ، به نیایش و خواندن دعای توسل مشغول بودند. امداد نیروهای غیبی و فرماندهی امام زمان (عج ) در عملیات كاملاً محسوس بود .

او اینگونه وصیت می کند:

بسم رب الشهدا و الصدیقین

این وصیت نامه بنده سر پا تقصیر محسن حاجی بابا است امید است کلیه برادران و خواهران و پدران و مادران مسلمان مواردی که امام امت به عنوان اتمام حجت و شهدا برای امت بازگو می کنند موبه مو به اجرا در آورند من آگاهانه در این راه قدم گذاشتم و فقط برای پیروزی اسلام و قرآن در جبهه حاضر شدم از عموم برادران تقاضامندم این بنده عاجز را حلال کنند و از امام امت می خواهم که برای قبول شهادت من بدرگاه خداوند تبارک و تعالی دعا کند.

به خدا قسم من شرمنده این همه شهید و مجروح انقلاب و جنگ تحمیلی هستم.




برچسب ها :
بازی دراز ,  شهید حاج بابا ,  وصیتنامه , 

بی صدا رفت ... بی صورت بر گشت ...!!!


 حاج رجب محمدزاده نانوای بسیجی که سال 1366 در منطقه حور عراق بر اثر اصابت خمپاره صورت خود را از دست داد و امروز با 70 درصد جانبازی در هیاهوی شهر به فراموشی سپرده شده است تنها برای اینکه سیرت دارد اما صورت ندارد. 


جانبازی که روزی چند بار شهید می شود !!!!

صورتش باعث شده تا هر که او را می‌بیند هر گمانی جز واقعیت را از ذهنش عبور دهد؛ عقب ماندگی، جذام، سوختگی و ...

 عکس العمل و واکنش ها هم تقریبا یکسان بوده، هر غریبه ای که در کوچه و بازار او را می بیند یا از او روی بر می گرداند یا ناخودآگاه صورتش در هم کشیده می شود.

از او فقط عکسی دیده بودیم، نام و نشانی هم نداشتیم، پیگیر شدیم، فهمیدیم 26 سال است که مردی در مشهد مردانه زندگی می کند، بی هیچ هیاهو و سر و صدایی و همسری که او هم مردانه به پای این زندگی ایستاده است.

حاج رجب محمدزاده یکی از جانبازان 70 درصد کشورمان است که ظاهرا وضعیت جسمی و نوع مجروحیتش، او را از یاد خیلی ها برده است.

او از سال 64 به عنوان بسیجی، چهار مرحله به جبهه اعزام شده و آخرین باری که خاک جبهه تن حاج رجب را لمس کرد، سال 66 و در مکانی به نام ماهوت عراق بود.

قرار شد برای دیدن حاج رجب به خانه اش در یکی از مناطق پایین شهر مشهد برویم، درحالیکه تا قبل از رسیدن به خانه او هنوز تردید داشتیم که آیا این شخص همان مردی است که ما به دنبالش بودیم یا نه، وارد خانه که شدیم، مردی به استقبالمان آمد که دیدن صورتش تمام تردید های ما را به یقین تبدیل کرد.

وقتی به دنبال نام و نشانی از حاج رجب بودم، می گفتند جانبازی که شما دنبالش هستید یک سوم صورتش را از دست داده، نمی تواند به خوبی حرف بزند، اما همین باعث می شد تا برای دیدنش مشتاق تر شوم، وقتی وارد خانه اش شدم و او را دیدم، تنها سوالی که در ذهنم بی جواب ماند این بود که دو سوم دیگری که می گویند از صورت این مرد باقی مانده، کجاست؟ 





رد خانه که شدیم مردی به استقبالمان آمد که تنها پیشانی و ابروهایش کمی طبیعی به نظر می رسید، بینی، دهان، دندان، گونه و یکی از چشمهایش را کاملا از دست داده بود، چشم دیگر او هم به سختی باز می شد و مقدار اندکی بینایی داشت.

مقابلش نشستیم، روز جانباز را با اندکی تاخیر به او تبریک گفتیم، حاج رجب هم با زبانی که به سختی با آن سخن می گفت از ما تشکر کرد، دیدن صورتش کمی ما را بهت زده کرده بود و شروع مصاحبه را سخت تر...

از او پرسیدم چه شد که صورتتان را از دست دادید، آن لحظه را یادتان هست؟




برچسب ها :
جانبازان ,  رهبری ,  غربت , 

بلند شو كمی استراحت كن


منعش نمی كردی صبح را به ظهر و ظهر را به شب و شب را به صبح می رساند در رختخواب، خیلی بی حال و حس بود. چشمت كه به او می افتاد بی اختیار خمیازه می كشیدی، احساس خستگی و رنجوری به تو دست می داد و جاجا می كردی و دلت می خواست فقط بخوابی


منعش نمی كردی صبح را به ظهر و ظهر را به شب و شب را به صبح می رساند در رختخواب، خیلی بی حال و حس بود. چشمت كه به او می افتاد بی اختیار خمیازه می كشیدی، احساس خستگی و رنجوری به تو دست می داد و جاجا می كردی و دلت می خواست فقط بخوابی. اما این طور نبود كه بتوانی به سادگی گوشه دنج و خلوت خالی از سكنه ای پیدا كنی و به خواب ناز فرو بروی.

خودِ "خواب آلو"ی گروهان را بچه ها بلایی به سرش می آوردند كه اگر می خوابید هم بدون شك یكسره خواب بد می دید و مرتب، هراسناك و ملتهب از خواب می پرید.

چشمش كه گرم می شد طغای دسته می آمد بالای سرش: ببین! ببین! و شانه هایش را آنقدر تكان می داد تا بیدار می شد، بعد می گفت: «بلند شو یك خورده استراحت كن، دوباره به خواب پسرم!» حالا ساعت چند بود؟ یازده صبح! كه همه می مردند از خنده؛

یا آن شوخی قدیمی كه : "پاشو پاشو!" بعد كه بنده خدا از جا می پرید: "چیه چیه؟" با بی خیالی و خونسردی جواب می شنید: «هیچی، برادر فلانی (اسم شخص) می خواست بیدارت كنه، من گفتم ولش كن گناه داره، تازه خوابیده!»




برچسب ها :
شوخ طبعی ها ,  شوخی جنگی ,  خواب در جبهه , 

درصدش اصلاح شد تا شهید شود


«محمد جعفری‌منش» جانباز 70 درصد دفاع مقدس که چندی پیش با افزایش درصد جانبازی او موافقت شده بود, پس از سال‌ها تحمل درد ناشی از جراحات جنگی در بیمارستان عرفان شهر تهران به شهادت رسید.


درصدش اصلاح شد تا شهید شود

«محمد جعفری‌منش» جانباز 70 درصد دفاع مقدس که چندی پیش با افزایش درصد جانبازی او موافقت شده بود,مردی با کلکسیون دردها که از سال ها پیش تا امروز می جنگید؛ پس از سال‌ها تحمل درد ناشی از جراحات جنگی، پنجشنبه 16 مردادماه در بیمارستان عرفان شهر تهران به شهادت رسید.

محمد جعفری‌منش، جانباز 70 درصدی و دیابتی بود که فشار خون داشت و هر دو کلیه‌اش را از دست داده بود و چشم چپش تخلیه شده بود، سینوس‌های صورتش را تخلیه کرده‌ بودند ، کام دهان نداشت، مچ دست راست و چپش ترکش خورده بود، هر دو کتف و ساعدهایش هم ترکش خورده‌ بودند، قسمتی از جمجمه‌اش را ترکش برده بود.

او می‌گفت: «انگشت کوچک پای چپم را با انبردست کندیم. چون هر موقع می‌خواستم جوراب بپوشم، سختم بود. احساس می‌کردم تا مغز سرم می‌سوزد. خودم زورم نرسید. انبردست را دادم دست آقا رضا و گفتم: تو زورت بیشتر است، کندیمش. خون که زد بیرون، با گاز استریل بستیمش. یواش یواش درست شد. الآن هم یک بند ندارد». بعد از چند مدت پای چپش را قطع کردند، همان پایی که قبلاً کف و مچش ترکش خورده بود. جعفری منش هم اینک از ارتفاع 1904 بالاتر رفته است و در کنار همرزمان شهیدش است. خوشا به حالش و بدا به حال ما…

درصدش اصلاح شد تا شهید شود


 جعفری منش شهید شد تا مسئولان مربوطه، خواب راحتی داشته باشند. بعد از این همه سال، حدود 5 ماه پیش بود که بالاخره درصد جانبازی وی اصلاح شد تا بتواند به عنوان شهید تشیع شود


 جعفری منش شهید شد تا مسئولان مربوطه، خواب راحتی داشته باشند. بعد از این همه سال، حدود 5 ماه پیش بود که بالاخره درصد جانبازی وی اصلاح شد تا بتواند به عنوان شهید تشیع شود…

در این باره گفتنی ها بسیار است اما امیدواریم دیگر شاهد بی مهری هایی که به جانبازانی مثل شهیدان جعفری‌منش، توحیدی و … شد نباشیم و مسئولان به خود بیایند؛ چرا که این بزرگواران به همرزمانشان می پیوندند و جاودانه می شوند و روسیاهی اش به چهره ی مسئولان بی خیال می ماند…

شهید در یکی از مصاحبه های خود گفته است: با وجود همه جراحاتی که از نقاط مختلف بدن مثل سر و دو پا، عفونت و قطع پای راست از زانو و مجموعه زیادی از ترکش‌های مختلف در بدن، از دست دادن دو کلیه، برداشتن کام دهان و مصدومیت‌های دیگر دارم، اما هیچ‌ وقت روحیه خود را از دست ندادم، بلکه باعث روحیه دادن به 

درصدش اصلاح شد تا شهید شود

دیگران نیز شده‌ام و بارها در مراسم و برنامه‌های مختلف ادارات، مراکز فرهنگی و مدارس برای مردم صحبت کرده‌ام، چرا که معتقدم اولین تأثیر روحیه قوی من بر روی خانواده‌‌ام به ویژه همسرم است؛ او که 6 سال است 24 ساعته پرستاری‌ام می‌کند و تنها مونس دلتنگی‌های من است.

 «مرضیه اصفهانی»، همسر این جانباز شهید دلاور است. همدم اصلی و یار مخلصی که علاوه بر وظیفه همسری همچون پروانه برگرد او می‌چرخید.

اصفهانی می‌گوید: 6 سال است که با عفونت پای راست همسرم و قطع آن، تمام کارهای او بر عهده من بود.

او به دلیل وجود ترکش در مچ و ساعد دستان و کف پا توانایی حتی شانه کردن موهای سرش را هم نداشت؛ در این مدت 6 سال که توانایی انجام کارهای شخصی‌اش را نداشت، مجبور بودم در تمام لحظات در کنارش باشم و به همین خاطر به ندرت به برنامه‌های شخصی خودم می‌رسم.




برچسب ها :
جانبازان ,  شهدا ,  همسرشهید , 

بوسه های ناب و آتشین ایرانی


اگر چشم مدخل روح باشد، آنوقت میتوان گفت که لب هم راهرو ذهن اسـت. مــا افکار خود را با یک لبخند انتقال می دهیم، عشق را در کلمـات می گنجانیم و علایق خود را با بوسه ابراز می نماییم. در یک بوسه مطالب عمیقی وجود دارد که بیان آن ها فرای لغات و کلمات است.


اگر چشم مدخل روح باشد، آنوقت میتوان گفت که لب هم راهرو ذهن اسـت. مــا افکار خود را با یک لبخند انتقال می دهیم، عشق را در کلمـات می گنجانیم و علایق خود را با بوسه ابراز می نماییم. در یک بوسه مطالب عمیقی وجود دارد که بیان آن ها فرای لغات و کلمات است.

دیروز خیلی با خودم کلنجار رفتم که این مطلب رو بزارم یا نذارم

 عکسهایی از بهترین و عاشقانه ترین بوسه هایی که نظیرش رو جز توی خیابونها و گوشه و کنار کشور عزیزمان ، ایران سربلند پیدا نمیکنید و در هیچ کجای دنیا اونهایی که داعیه عاشقی دارند بوسه های عاشقانه و اتشین ایرانی رو تجربه نکرده و نخواهند کرد. در نهایت به این نتیجه رسیدم که بزارم

منتهای مراتب به خاطر بعضی موضوعات مجبورم عکسها رو در ادامه مطلب صفحه لینک شده بزارم

حتما ببینید و من رو از نظراتتون بی نصیب نذارید

این عکس هم تزئینیه و هیچ ربطی به عکسهای عاشقانه ای که دراین لینک میبینید نداره...


پ ن : 

تو میهن بلاگ و بلاگفا امکان گذاشتن این حجم مطلب نبود و مجبور شدم توی این صفحه  بزارم 


سلام فاطمه (س)


شهیده مریم فرهانیان 17 ساله بود که امدادگری را در بیمارستان امام خمینی (ره) آبادان آغاز کرد و به مدت سه سال امدادگر و پرستار مجروحین جنگ بود و یک بار هم به شدت زخمی شد و به اجبار در بیمارستان بستری شد 


شهیده مریم فرهانیان

 فجر زندگی شهیده فرهانیان

در 14 سالگی با کمک برادر رشید خود «شهید مهدی فرهانیان» خود را مجهز به سلاح معرفت و بصیرت الهی کرد و با درک صحیح از وضعیت حاکم بر کشور و نیز ماهیت استکبار جهانی امپریالیسم،مبارزات خود را علیه ظلم های رژیم پهلوی آغاز کرد .

این شهیده بزرگوار با اوج‌گیری مبارزات مردم در جریان انقلاب اسلامی در تظاهرات و راهپیمایی‌های مردمی علیه حکومت شاهنشاهی شرکت کرد و با پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی و تشکیل سپاه پاسداران به جمع این خیل عاشق پیوست و دوره‌های آموزشی را با موفقیت به پایان رساند.و با آغاز جنگ تحمیلی درشهر آبادان را ترک نکرد و دوشادوش برادران رزمنده به دفاع ازخاک کشورش پرداخت .

شهیده مریم فرهانیان 17 ساله بود که امدادگری را در بیمارستان امام خمینی (ره) آبادان آغاز کرد و به مدت سه سال امدادگر و پرستار مجروحین جنگ بود و یک بار هم به شدت زخمی شد و به اجبار در بیمارستان بستری شد 


  همراه با دو تن از خواهران همکار خود بر مزار شهیدی در گلستان شهدای آبادان که بنا به وصیت مادر شهید که از آنان قول گرفته بود هر سال به جای او بر سر مزار پسر شهیدش حاضر شوند، مورد اصابت ترکش خمپاره دشمن بعثی قرار گرفت به فیض شهادت نایل شد .


او کسی بود که زینب وار از برادران رزمنده مجروح پرستاری می کرد. مریم فرهانیان یکی از 18 نفر خواهران، امدادگران داوطلب بود که زمان جنگ در بیمارستان طالقانی آبادان خالصانه خدمت کرد. در تمام مدت عمر گرانبهایش با بیداری و هوشیاری سیاسی، دینی زندگی کرد رفتار و منش این شهیده الگوی زن مسلمان ایرانیست .

این شهیده بزرگوار از ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی تا روز شهادت با بیداری كامل و حس زیبای عشق و ایثار در شهر مقاوم آبادان مشغول خدمت و ترویج اخلاق، رفتار و منش یك زن مسلمان بود. به هنگام شكست محاصره آبادان و آزادی خرمشهر و بسیاری از عملیات‌های دیگر فعالیت چشمگیری داشت تا بالاخره بر اثر متوقف شدن عملیات پس از آزادی خرمشهر به‌منظور رسیدگی به خانواده شهدا در واحد فرهنگی بنیاد شهید آبادان مشغول فعالیت شد .

شهیده مریم فرهانیان

 غروب زندگی

شهیده مریم فرهانیان غروب سیزدهم مرداد ماه سال 1363 همراه با دو تن از خواهران همکار خود بر مزار شهیدی در گلستان شهدای آبادان که بنا به وصیت مادر شهید که از آنان قول گرفته بود هر سال به جای او بر سر مزار پسر شهیدش حاضر شوند، مورد اصابت ترکش خمپاره دشمن بعثی قرار گرفتند و دو خواهر همراه او زخمی شدند و مریم فرهانیان نماد رشادت و مجاهدت زن‌ ایرانی به فیض شهادت نایل شد .




برچسب ها :
شهدای زن ,  شهیده مریم فراهانیان ,  خرمشهر ,  ابادان ,  امدادگر ,  رزمندگان زن , 

هر روز یک قدم جلوتر


اولین بار همراه چند تن از طلبه‌های مدرسه حجتیه از طریق بسیج در گروه‌های اعزامی ثبت نام کردند تا به جبهه بروند، اما مسئولان حجتیه از حضورشان در جبهه ممانعت کردند.
هر روز یک قدم جلوتر

 حجت الاسلام معصومی در خاطرات خود روایت کرده است: یک روز از مدرسه بیرون رفت و عصری برگشت. دیدم خیلی ناراحت است و زیر لب چیزی با خودش می‌گوید؛ مثل اینکه با کسی حرفش شده بود. از کنار نگهبانی رد شد و به سمت سالن دستشویی مدرسه رفت و دست و صورتش را شست.

گفتم: کمال با کسی دعوا کردی؟

گفت: رفتم پیش آقای منتظری، اجازه خواستم که به جبهه بروم. می‌گوید: نه، من مسئول شما هستم و صلاح نیست طلاب غیر ایرانی به جبهه بروند.

بعد با ناراحتی ادامه داد: «من گوش به حرف آقای منتظری نمی‌دهم. امام(ره) فرمود هر کسی می‌تواند اسلحه به‌دست بگیرد، به جبهه برود؛ من می‌روم».

گفتم: «خوب حقیقت می‌گوید.»

گفت: « نه، من می‌روم. گوش به حرف هیچکس هم نمی‌دهم. حرف امام(ره) برای من حجت است».

....

یک احساس وظیفه در او ایجاد شده بود که حتماً در جبهه حضور پیدا کند. یک روز که با او صحبت می‌کردم، گفت: «این جنگ، فقط جنگ بین ایران و عراق نیست، این جنگ بین ایران و کفر است. فقط مخصوص ایرانی ها نیست، اگر نگذاشتند بروم، اینگونه تکلیف از من ساقط نمی‌شود. به هر طریقی که شده باید بروم».

گفتم: « خوب مسئولان اجازه نمی‌دهند که در جنگ شرکت کنی.»


اگر امام(ره) دستور بدهد که نروم، از من ساقط می‌شود


گفت: «اگر امام(ره) دستور بدهد که نروم، از من ساقط می‌شود.»

فردای آن روز، رفته بود لشگر بدر و به عنوان بسیجی، اسم نوشته بود و رفت عملیات مرصاد. هنوز یك هفته نشده بود كه خبر شهادتش را آوردند. آن موقع، تقریباً بیست و چهار سال داشت.

از زمان بلوغش تا شهادت هشت ـ نه سال بیشتر عمر نكرد، ولی هرروز یك‌قدم جلوتر بود. مسیحی بود، سنی شد، و بعد شیعه مقلد امام شد و مترجم و بالاخره رزمنده.

خاطر‌نشان می‌شود «ژروم ایمانوئل کورسل» پس از آنکه در فرانسه به تشیع گروید نامش را به کمال تغییر داد و برای ادامهء تحصیل به حوزه علمیه قم رفت. او در جریان جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، به سپاه بدر پیوست. وی سرانجام در پنجم مردادماه 1367عملیات مرصاد و در سن 24 سالگی در شهر اسلام‌آباد به شهادت رسید.

یکی از دانشجوهای مقیم فرانسه می گوید: اگر کمال کورسل شهید نمی شد. امروز با یک دانشمند روبه رو بودیم . شاید یک روژه گارودی دیگر.

کتاب «چهل حدیث» و «مسأله حجاب» را به زبان فرانسه ترجمه کرد. 




برچسب ها :
شهید کورسل ,  سپاه بدر ,  شهید فرانسوی ,  شهدای مهاجر , 

مسلخگاه اسماعیلیان


15 مردادماه 1366 روز بزرگی است. روزی است که اسماعیل ها به مسلخ عشق رفت. شهید سرلشکر خلبان عباس بابایی، فرمانده گردان تخریب شهید محسن دین شعاری، اسماعیل لشکری فرمانده گردان عماریاسر لشکر 27 محمد رسول الله و همچنین شهادت حجت ‏الاسلام «مصطفی ردّانی‏ پور» فرمانده قرارگاه فتح در سال 1362 است.
مسلخگاه اسماعیلیان

 اولین ذبیح

هواپیما با سرعت به انتهای باند نزدیك می شود. نادری شیر بنزین موتورها را سریعا قطع می كند. در این لحظه هواپیما در برابر چهره بهت زده نادری، با گیر كردن به تور باریر (توری كه در انتهای باند نصب می شود و در مواقع اضطراری برای متوقف كردن هواپیما استفاده می شود) متوقف می شود. براثر گرمای حاصل از ترمز ها، چرخ های هواپیما آتش می گیرند كه نیروی های آتش نشانی بلافاصله آن را خاموش می كنند.

سرهنگ نادری با تلاش زیاد از كابین پیاده می شود و درحالی كه از هواپیما فاصله می گرفت، نگاهی به كابین شكسته عباس انداخت.

فرمانده پایگاه تیمسار «رستگارفر» به نادری نزدیك می شود. نادری خودش را در آغوش تیمسار می اندازد و شروع به گریه كردن می كند.


 مجروح که تازه به هوش آمده بود به سختی گوشه چادرم را گرفت و بریده بریده و سخت گفت : من دارم می رم تا تو چادرت رو در نیاری؛ ما برای این چادر داریم می ریم.


 سرگرد «بالازاده » اولین كسی بود كه خود را به كابین عقب هواپیما رسانید و لحظاتی بعد در مقابل چشمان ماتم زده همه، با دست بر سر و صورت خود می كوبد و می گوید: عباس در كابین است او قربانی حضرت ابراهیم در عید قربان شده .

در این لحظه صدای موذن در فضای باند می پیچد و در لحظات اذان ظهر روز عید قربان، پیكر پاك و مطهر شهید بابایی روی دست های دوستانش تشییع می شود.

سرهنگ بختیاری درحالی كه اشك در چشمانش جمع شده بود، به سوی فرمانده پایگاه می رود و می گوید: دلم می خواهد برای تشییع پیكر عباس، من فرمان پیش فنگ بدهم .

سراسر رمپ پایگاه خلبانان و پرسنل ایستاده بودند. سرهنگ بختیاری با گام هایی لرزان به وسط رمپ می رود و با صدایی رسا می گوید: گوش به فرمان من ... گارد مسلح به احترام شهید پیش فنگ.

حاج محسن دین شعاری

 دومین ذبیح

خانم موسوی از پرستاران دوران دفاع مقدس از لحظه شهادت شهید دین شعاری اینگونه روایت کرده است: بیمارستان از مجروحین پرشده بود... حال یکی خیلی بد بود...رگ هایش پاره پاره شده بود و خونریزی شدیدی داشت.

وقتی دکتر این مجروح را دید گفت : ببرش داخل اتاق عمل.

من آن زمان چادر به سر داشتم . دکتر اشاره کرد که چادرم را در بیاورم تا راحت تر بتوانم مجروح را جابه جا کنم.

مجروح که تازه به هوش آمده بود به سختی گوشه چادرم را گرفت و بریده بریده و سخت گفت : من دارم می رم تا تو چادرت رو در نیاری؛ ما برای این چادر داریم می ریم.

چادرم در دست محسن دین شعاری فرمانده گردان تخریب بود که شهید شد.

از آن به بعد در بدترین و سخت ترین شرایط هم چادرم را کنار نگذاشتم ...

سومین ذبیح

سردار رشید لشگراسلام اسماعیل لشگری در سال 1339درشهر ضیاآباد چشم به جهان گشود. درسال 58موفق به اخذ دیپلم گشت ودرکنارآن دررشته کونگ فو نیز به مدارک بلا دست یافت وباتوجه به فیزیک بدنی واستعداد سرشار وقابل ملاحظه دردوران سربازی به عنوان مسئول دسته یکی از نیروهای ادغامی سپاه وارتش انتخاب شد.

درطول تصدی مسئولیت نیروهای ادغامی رشادتهای فراوانی از خود به جای نهاد ودریکی ازماموریتها مجروح شد و به تهران بازگشت شهید قبل از بهبودی کامل دوباره به همراه نیروهای بسیجی عازم مناطق جنگ شد ودرتیپ محمد رسول الله گردان عمار یاسر گروهان شهید رجائی به عنوان مسئول دسته آماده مبارزه با متجاوزان شد. از این زمان بود که شهید عزیزما سیرصعودی اخلاقی وعرفانی راآغاز کرد و به خودسازی درکنار نبرد با دشمن پرداخت بعد ازعملیات رمضان سردار به خاطر شایستگی فراوانی که از خود نشان داد بعنوان معاون گروهان وسپس مسئول گروهان انتخاب شد وبه همراه سایر برادران درعملیات مسلم بن عقیل شرکت کرد دراین عملیات شهید اسماعیل لشگری به جهت شهادت مسئول گردان به فرماندهی گردان عمارانتخاب شد و درعملیات والفجرمقدماتی مجروح شد .


  بعد از دعوت تیپ هوا برد سپاه برای انجام مانور به خلیج فارس اعزام می شود ودر آن منطقه بر اثر تغییر جهت وزش باد در آب سقوط می کند وبه شهادت آرزویی که سال ها به دنبال آن بود می رسد


برای اولین بار وبه طور رسمی مسئولیت گردان عمار درعملیات والفجر1 به شهید واگذار شد درحین عملیات به شدت ازناحیه شکم مجروح شد.

بعد از دعوت تیپ هوا برد سپاه برای انجام مانور به خلیج فارس اعزام می شود ودر آن منطقه بر اثر تغییر جهت وزش باد در آب سقوط می کند وبه شهادت آرزویی که سالها به دنبال آن بودند می رسد.

مسلخگاه اسماعیلیان

 چهارمین ذبیح: شهادت شهید ردانی پور

شهید مصطفی ردانی‏پور در سال 1337ش در اصفهان قدم به عرصه حیات گذاشت. با آغاز حركات ضد انقلاب در كردستان، با وجود علاقه بسیار به درس و حوزه‌، دوباره آنجا را ترك گفته به كوه‌های كردستان عزیمت كرد و سپس برای دفاع از مرزهای میهن راهی جبهه دارخوین شد و سلاح بر دوش به تقویت روح و رشد معنوی رزمندگان پرداخت. حضورش در عملیات‌های والفجر 1، والفجر 2، محرم و... تأثیر به‌سزایی در روحیه مقاومت و ایستادگی رزمندگان داشت. هم‌زمان با تشكیل تیپ امام حسین (ع)، به جانشینی فرماندهی آن انتخاب شد. وی قبل از آن نیز فرماندهی سپاه یاسوج، نمایندگی امام (ره) در سپاه کردستان، جانشین فرمانده لشکر 14 امام حسین (ع)، فرماندهی قرارگاه فتح سپاه، فرمانده لشکر امام زمان (عج) را بر عهده گرفته بود.

حجت ‏الاسلام والمسلمین ردانی ‏پور 25 ساله بود كه با همسر یكی از شهدا ازدواج كرد و دو هفته پس از ازدواجش یعنی پانزدهم مرداد سال 1362 در منطقه حاج‌عمران درحالی‌كه فرماندهی لشگر امام حسین (ع) را به عهده داشت، سلوك سرخ خود را به بی‌نهایت رساند.




برچسب ها :
شهید ردانی پور ,  شهید عباس بابائی ,  شهید دین شعاری ,  شهید اسماعیل لشگری ,  گردان تخریب ,  لشگر 27 حضرت رسول , 

کدام مسئول از این رزمنده خجالت می‌کشد؟


می‌ترسم بیایند و از همین جا هم بیرونم کنند و توالت‌شوری را هم از من بگیرند. قبلا خیلی اذیتم کردند.» با وساطت همسایه‌اش که مکانیکی سر خیابان است،بالاخره رضایت می‌دهد. با وساطت همسایه‌اش که مکانیکی سر خیابان است،بالاخره رضایت می‌دهد.بهش می‌گویند:«با اینها حرف بزن، از خودمانند، بچه‌های جهادند.» با نشان جهاددانشگاهی بالای برگه ماموریت خبرگزاری
نرم می‌شود


آدرس داده‌اند آخر بازار جمشیدآباد، یک دستشویی عمومی. آتش از آسمان مرداد آبادان می‌بارد، بازار جمشیدآباد را در هوای داغی که براق شده و تو چشم می‌زند می‌رویم بالا،می‌آییم پایین. دنبالمردی که عضو مسجد قدس (صدر) آبادان بود. زمان حصر آبادان رزمنده بومی بود، برادرش علیرضا در همان روزها در مقاومت آبادان شهید شد و خودش حالا نگهبان یک سرویس بهداشتی در ته بازار یک محله حاشیه شهر است.

 سرویس بهداشتی‎. بوی کلافه‌کننده‌ای از توالت‌های بی‌در و پیکر می‌زند بیرون.جلوتر در کوچه‌ای که به سمت بازار می‌پیچد آلونکی حلبی دیوار به دیوار دستشویی انگار دارد جلوی چشمت زیر آفتاب ذوب می‌شود. با تق کوچکی، در باز می‌شود؛ پیرمرد جواب سلام می‌دهد و می‌پرسد: «باهام چکار دارید عامو؟»

 اسمش علی پیروزمند است؛ یک گاری دارد با چند سیلندر گاز که می‌گوید از مردم قرض گرفته و با پر کردن گازپیک‌نیکی، روزانه یکی دو هزار تومانی دستش را بگیرد یا نگیرد. کنار دستشویی عمومی بازار روزگار می‌گذراند و همین‌ها.

 کدام مسئول از این رزمنده خجالت می‌کشد؟

راضی نمی‌شود؛می‌گوید: «می‌ترسم بیایند و از همین جا هم بیرونم کنند و توالت‌شوری را هم از من بگیرند. قبلا خیلی اذیتم کردند.» با وساطت همسایه‌اش که مکانیکی سر خیابان است،بالاخره رضایت می‌دهد.بهش می‌گویند:«با اینها حرف بزن، از خودمانند، بچه‌های جهادند.» با نشان جهاددانشگاهی بالای برگه ماموریت خبرگزاری نرم می‌شود، می‌گوید: « توی جنگ مو هم تو جهاد کار می‌کردُم.» جهاد سازندگی را می‌گوید.


«از مسئولان کی حاضر می‌شود این وضعیت را تحمل کند؟ مردم می‌آیند رد می‌شوند دو تا حرف هم به من می‌زنند ولی مجبورم این‌جا بمانم، وقتی این آلونک نبود، توی همین توالت می‌خوابیدم. الان توی کوچه روی زمین نماز می‌خوانم، کی اهمیت می‌دهد؟»


 به همه بی‌اعتماد است، تا نیمه کوچه می‌رود و برمی‌گردد و باز می‌گوید: « نه صبر کنید به حاجی هم اطلاع بدهم نگوید بهم نگفتی.» می‌رود و با حاجی برمی‌گردد که عطار بازار جمشیدآباد و بازنشسته سپاه است.حاجی که لرزان و به سختی به عصای پیری تکیه داده هم می‌گوید: «باهاشان حرف بزن، چه اشکالی دارد.» بعد آرام و درگوشی می‌گوید: «خواستیم بگذاریمش خادم مسجدی جایی شود، ولی موفق نشدیم. فقر بهش فشار می‌آورد.»

پیروزمند می‌رود سمت دستشویی‌ها. می‌گوید:«از مسئولان کی حاضر می‌شود این وضعیت را تحمل کند؟ مردم می‌آیند رد می‌شوند دو تا حرف هم به من می‌زنند ولی مجبورم این‌جا بمانم، وقتی این آلونک نبود، توی همین توالت می‌خوابیدم. الان توی کوچه روی زمین نماز می‌خوانم، کی اهمیت می‌دهد؟»

 شکایتی ندارد که زنش طلاق گرفته و رفته، می‌گوید که بالاخره او هم آبرو داشت و با فقر چه جور سر می‌کرد؟

غصه می‌خورد که دو نوه دو ساله دارد و حتی نمی‌داند اسمشان چیست. می‌گوید: «دخترهای دوقلویم روز 22 بهمن سال 62 به دنیا آمدند. نمی‌خواهم اسباب سرافکندگی دخترهایم جلوی شوهرهایشان باشم.»

 راه می‌دهد و در آلونک حلبی را تا آخر باز می‌کند، خرت و پرت سال‌ها از سقف و در و دیوار پلیتی آویزان است. جا به جا رد پای موش‌ها دیده می‌شود و بوی نا و گرما و دستشویی کناری نفس را بند می‌آورد.

 دستگاه پخش کوچکی روشن است و بازیگران سریال یوسف پیامبر با گریم‌ها و لباس‌های مجلل بازی می‌کنند،تصویرهای رنگی و باشکوه سریال وصله جوری برای سر و وضع آن گوشه چرک‌مرده و به هم ریخته نیستند. با شوخی آبادانی می‌گوید:«یخچال هم دارم،تازه از سوئد برام آوردنش!» یخچال عهد عتیق به زور نفس می‌کشد و بیشتر کمد اوراقی است که پشت در آهنی به زور چپانده شده است.

 سر ظهر است؛ لابه‌لای صحبت‌ها، کسبه بازار می‌آیند با نگاهی زیر چشمی رد می‌شوند و می‌روند دستشویی، آدم معذب می‌شود ولی عامو عادت دارد. جا و مکان و نانش را از سرایداری همین دستشویی دارد.

از اول جنگ تعریف می‌کند که در مسجد فعالیت می‌کردند و آرام آرام صداهایی از عراق آمد و بعد خبرشان کردند که خبرهایی دارد می‌شود. آبادان محاصره شد و بچه‌های مسجد قدس در شهر ماندند و جنگیدند.

می‌گوید:«من در جهاد کار کرده‌ام،از سال 61 تا 63 هم در صدا و سیمای آبادان کار می‌کردم، رئیس آن موقع مرا بیرون کرد چون دزد نبودم. خدا برایش خوش نخواهد. خیاط هم هستم، مردانه‌دوز زنانه‌دوز کت‌دوز. ولی از بیماری دیگر نمی‌توانم کار کنم.» با پز هم می‌گوید: «40 سال سیگار می‌کشیدم، یک روز گذاشتم کنار و از آن روز تا الان چهار سال است که دیگر سیگار نمی‌کشم.»


«نمی‌دانم در تهران و اصفهان و شیراز و مشهد هم خانواده‌های شهدا را می‌گذارند سرایدار دستشویی عمومی بشوند؟» و آخر سر می‌گوید: « فقط می‌خواهم به مردم بگویم اگر همه چیزشان را از دست دادند، ایمانشان را از دست ندهند.»


 شاکی است که به خانواده شهدای آبادان سال‌های 60 زمین شهری دادند و چون او پول نداشت که زمین را بسازد، آن را از خانواده‌اش پس گرفتند و گفتند چرا پی نزدید و او هر چه گفت پول ندارم بسازمش،فایده‌ای نداشت و همان زمین صدقه سر برادر شهیدش هم از دست او و خانواده‌اش رفت.

می‌گوید: «نمی‌دانم در تهران و اصفهان و شیراز و مشهد هم خانواده‌های شهدا را می‌گذارند سرایدار دستشویی عمومی بشوند؟» و آخر سر می‌گوید: « فقط می‌خواهم به مردم بگویم اگر همه چیزشان را از دست دادند، ایمانشان را از دست ندهند.»




برچسب ها :
رزمنده ,  ابادان ,  مسئولین ,  غربت رزمندگان , 
پیش گویی شهدا از سرانجام رژیم غاصب صهیونیستی

روی قبرم بنویسید: اینجا مدفن کسی است که میخواست اسراییل را نابود کند.
 شهید حسن تهرانی مقدم است 
پیش گویی شهدا از سرانجام رژیم غاصبدر این مقال ابتدا فرازهایی از وصیت نامه چند شهید را بیان می کنیم و سپس پیش بینی برخی از شهدای عزیز درباره سرانجام دولت غاصب اسراییل را می آوریم.

 در زمانی زندگی میکنم که برادران مسلمان فلسطین در زیر حمله زورگویان فریاد یاری می طلبند. در حالی که دستشان به سوی خدا و نگاهشان به سوی ماست. ما چگونه بنشینیم و همچنان به خواب برویم و این واقعیت ها را نادیده بگیریم؟

 فرازی از وصیت نامه:شهید مرتضی آهنربایی جهرمی

 

 آرزوی همه ما آزاد کردن همه سرزمین های اسلامی به خصوص قسمتی از ایران,تمامی عراق و قدس عزیز است.

فرازی از وصیت نامه:شهید علی تکم داشی

 
 ای مردم بیایید همه با هم متحد شویم و این صهیونیست ها را از قدس عزیز بیرون کنیم. ما راه دور ودرازی در پیش داریم.
فرازی از وصیت نامه:شهید ذوالفقار شاهوردی

یا ایها الناس این اسراییل و یا به گفته امام این غده سرطانی باید از بین برود و راه آن اتحاد مسلمین جهان میباشد.

فرازی از وصیت نامه:شهید عبدالحسین ناصری
 

دلم میخواهد که زنده بمانم،کربلا و ملت مسلمان عراق را از دست ان کافران از خدا بی خبر آزاد کنیم و بعد آن قدس عزیز را..

فرازی از وصیت نامه:شهید رضا آیینی

همه مسئولیم در برابر ملتهای تحت ستم فلسطین،لبنان و عراق به پا خیزیم و بکوشیم تا با یاری الله آنها را از زیر یوغ چپاولگران نجات دهیم.

فرازی از وصیت نامه:شهید سید محمود آبرودی
 

از جنگ و شهادت نهراسید و بر شرق و غرب و اسراییل جنایتکار و صهیونیسم بشورید.

فرازی از وصیت نامه:شهید قاسم افتخاری منش

ای مادر لبنانی و فلسطینی وقتی که فرزندت را جلوی چشمانت کشتند فریاد زدی که روزی سربازان خمینی به دادمان خواهند رسید،معذرت میخواهم که نتوانستم در فتح کربلا و قدس شرکت نمایم....

فرازی از وصیت:شهید بهمن آقازاده
 

ما باید با یاری برادران فلسطینی خود،صهیونیسم غاصب را از این کشور و قبله اول مسلمانان بیرون برانیم و پرچم اسلام را در سراسر جهان به اهتزاز درآوریم.

فرازی از وصیت نامه :شهید علی اکبر آذریار 
 

سرانجامی برای رژیم صهیونیستی

مبارزان حق علیه باطل‌ کسانی‌ هستند که‌ راه‌ انسانیت‌ را هموار می‌سازند و درصدد صیانت‌ از اخلاق‌ و ارزش‌ها الهی بوده‌ و هستند و شهدا از این جمله‌اند که در این راه جان خود را با خدا معامله کردند تا حق مظلوم را از ظالم پس بگیرند.

مساله فلسطین از جمله ضرورت‌هایی است که هر انسان مسلمان و آزاده در سرتاسر جهان باید نسبت به آن حساس باشد و لازم است در این‌ راه‌ تا آنجا که‌ در توان‌ داریم‌ از هیچ‌گونه‌ کمکی دریغ نورزیم و به‌ تمام‌ معنی‌ به تایید شهادت‌طلبی و پیکار مردم بی‌گناه فلسطین در برابر زیاده‌خواهی رژیم جعلی صهیونیستی بپردازیم. 


ما باید با یاری برادران فلسطینی خود،صهیونیسم غاصب را از این کشور و قبله اول مسلمانان بیرون برانیم و پرچم اسلام را در سراسر جهان به اهتزاز درآوریم


 شهید «قربانعلی جامی»:
اگر فلسطین، افغانستان و دیگر کشورهای اسلامی در زیر چکمه‌های دشمنان اسلام از بین بروند به حیثیت اسلام خیانت می‌شود. اگر ما هرگز هیچ عکس‌العملی از خود نشان ندهیم و بگوییم خوب، کور شوند جنگ نکنند؛ این خود، برای مسلمانان شرم‌آور است.

خواهر و برادر پیروان واقعی علی (ع)، نگو فلانی چه کرد و چه می‌کند، ببین تو خود چه کرده‌ای و چه می‌کنی . مگر نه این است که قبول داریم قیامت هست، حساب‌های ما جداگانه بررسی می‌شود، پس چه بهتر همان طوری که تا حال به یاری خداوند شتافته‌اید و دشمنان را از داخل و خارج به شکست و ذلت کشانده‌اید، بر شماست همانگونه که امام عزیزمان، خمینی روح خدا، فرمودند: «تا رفع تمامی فتنه در عالم از پای ننشینید‌.»

 شهید «خلیل‌الله بینا‌باشی» :
ای انسان‌ها، بیدار شوید و بر جهان بنگرید که این رزمندگان چه حماسه‌هایی آفریده‌اند و چگونه کشتی نوح با ناخدای خود، که روح‌الله است، بر سواحل جنوبی و غربی کشور به جهاد برمی‌خیزد و پرچم اسلام را که آرم «لا اله الا الله و محمد رسول‌الله » در آن گنجانده شده، بر تاریکی‌ها و ظلمت‌های دنیا با خورشید تابان فروزان می‌کند و بر کاخ‌های کرملین، بغداد، واشنگتن و اسرائیل برافراشته می‌کند. نمرودها حالا همچون «موش» داخل «سوراخ‌»های از قبل مهیا شده می‌روند.

شهید «حسن توفیقیان»:
آن‌هایی که در راه خدا که از جانشان گذشتند از شما انتظار یاری اسلام و تحمل رنج‌ها و سختی‌های این راه را دارند. استقامت ورزید و پشت به پشت هم دهید و مشت‌ها را گره کرده با وحدت خود چنان حرکتی کنید که آمریکا و «اسرائیل» را به لرزه انداخته و منافقین و ضدانقلاب را به «سوراخ»‌ها بفرستید.

شهید «حسن بینائیان»:
ای جوانان! همه در برابر ملت‌های تحت ستم فلسطین، لبنان و عراق مسئولید. برخیزید و بکوشید تا به یاری الله آنها را از زیر یوغ چپاولگران نجات دهید.

شهید «حسنقلی ترحمی» : 
شما پدر و مادران غیورپرور ایران، از شما تقاضامندم که فرزندان خود را روانه جبهه‌ها کنید تا به یاری رزمندگان اسلام بشتابند و هرچه زودتر راه کربلای حسینی را بگشایند و از آنجا روانه قدس عزیز که اول قبله‌گاه مسلمانان جهان است روانه شوند که این قدس عزیز در دست این صهیونیست‌های جنایتکار است که هر روز فاجعه‌ای دیگر برای مسلمانان جهان می‌آفرینند.

شهید «محمد‌حسن بیدگلی»:
به امید پیروزی رزمندگان اسلام و نابودی کفار. به امید آن روزی که در قدس نماز بگزاریم.




برچسب ها :
رژیم صهیونیستی ,  شهید تهرانی مقدم ,  وصیتنامه شهدا ,  فلسطین , 


تعداد صفحات : 17

 | 1 |  2 |  3 |  4 |  5 |  6 |  7 |  ... |